کد خبر: 18273
تاریخ انتشار: شنبه, 04 بهمن 1393 - 10:19
ایمیل
چاپ

داخلی

»

مطالب کتابداری

»

گاهی دور گاهی نزدیک

تغییرنام، تغییر محتوا و آموزش‌های جدید: از رویا تا واقعیت ؟!

مهدی رحمانی
تغییرنام، تغییر محتوا و آموزش‌های جدید: از رویا تا واقعیت ؟!

لیزنا (گاهی دور / گاهی نزدیک ۱10مهدی رحمانی، دانشجوی کارشناسی ارشد علم اطلاعات و دانش شناسی(مدیریت اطلاعات)، دانشگاه شهید بهشتی: در فکر کتابخانه، دانشگاه و تحقیقم بودم. به کتابخانه که پا نهادم مات و مبهوت زیبایی چیدمان و فضای خوب طراحی شده آن شدم، در همان لحظاتی که حیران به اطراف نگاه می کردم و در این دنیا نبودم، صدایی مودب و آرام چرتم را پاره کرد، فردی بود با چهره ای متبسم و خوشرو، سلام داد و گفت خوش آمدید.

 

 گفتند: مشکلی پیش آمده است؟ من کتابدار هستم و راهنمای شما خواهم بود تا زمانی که مشکلتان حل شود. انگار فهمیده بود که مات و مبهوت زیبایی کتابخانه شده­ام، قدری خوشحال شدم. با چیزی که در مورد کتابداران شنیده بودم تفاوت داشت، بیشتر شبیه کتابدارانی بود که در کتاب ها نوشته بودند، به ایشان گفتم: می خواهم پایان نامه  ای را برای حل مشکل موضوع تحقیقم مطالعه کنم.

 

گفتند: شما موضوعتان را بگویید من کمک­تان می­کنم.

گفتم: موضوع شبکه ­های علمی است.

گفتند: چند لحظه صبر کنید به زودی برمی گردم.

 

من هم  مثل افرادی که برای اولین بار چیزی را می­دیدند نمی­خواستم وقت را از دست بدهم. فقط می­خواستم که همه کتابخانه را دید بزنم، واقعاً زیبا بود، چیدمان قفسه­ ها و همه چیز ذوق برانگیز بود، کتاب­ها آنقدر دقیق و مرتب چیده شده بودند که چشم هر بیننده­ای را می­نوازید، چیدمان میزهای مطالعه، اندازه رف­ها، استفاده از گلدان های زیبا درگوشه و کنار، تابلوهای راهنمای متعدد و رنگارنگ و تصویری، راستی روی یکی از آن ها نوشته شده بود به طرف بوفه یا به قول بچه های  این روزا کافی شاپ همه چیز زیبا بود.

 

در طرفی دیگر دیدم دانشجویان مشغول مطالعه هستند، در طرفی دیگر افرادی مشغول پژوهش، افرادی با کلی کتاب و کاغذ پراکنده روی میزشان، کتابداران مشغول خدمت­رسانی و....

 

غرق در تماشای کتابخانه بودم. صدایی شنیدم.

 

دوست عزیز!

 

برگشتم. کتابدار بود. دیدم که 4-5 تا کتاب و پایان نامه را روی میز گذاشته است. گفت: این­ها را مطالعه کنید. امیدوارم مشکلتان حل شود. من می روم تا سایر مراجعان را راهنمایی کنم. شما اگر باز مشکلی داشتید بیاید در خدمتتان هستم.

 

زبانم بند آمده بود، زیر لب خدا را شکر می­کردم که توفیق این را به من داده است تا به چنین کتابخانه­ ای پا نهم. کتاب­ها را ورق زدم و دنبال پاسخ سوالاتم می­گشتم. یک سوالم باقی مانده بود و داشتم به سرعت بین صفحات می گشتم ولی جوابش موجود نبود. باز صدایی رشته افکارم را پاره کرد.

 

کتابدار بود گفت: جناب ببخشید، جواب سوال هایتان را یافتید؟ عذر می خواهم دیر  برگشتم.

من هم گفتم: بله ممنونم، جوابم را یافتم فقط یک سوال مانده است و سوال را برایشان توضیح دادم.

گفتند: فکر کنم سوال شما به  بخش دیگری از کتابخانه مربوط باشد، بفرمایید شما به دنبال این موضوع بگردید جوابتان را می­یابید. از دیدن چنین کتابدار با اطلاعاتی که وقت برای من گذاشت تا مشکلاتم را با او در میان بگذارم در عجب شده بودم.

 

وارد بخش مخزن شدم، ترس این را داشتم که رده­ای که ایشان گفتند را نتوانم در میان این همه کتاب پیدا کنم. همان که وارد شدم دیدم که یک راهنمای بزرگ از رده­بندی کتابخانه و موضوعات کتب هر قفسه در ورودی نصب شده است. هر رده با راهنماهای زیبا و رنگی مشخص شده است. برخلاف انتظارم در کمترین زمان ممکن کتاب را یافتم و مشکلم حل شد، از کتابدار تشکر کردم.

 

گفتند: دوست عزیز وظیفه من راهنمایی شماست پس نیازی به تشکر نیست، شاد و سربلند باشید.

 

خداحافظی کردم و از کتابخانه بیرون آمدم. مات و مبهوت بودم و از چنین برخوردی به رشته خودم می­بالیدم. در افکارم غوطه ور بودم که چشمم به تابلو اعلانات گروه علم اطلاعات و دانش شناسی آن دانشگاه افتاد.

 

خیلی دوست داشتم دانشجویان آن دانشگاه را ببینم. برنامه را که نگاه کردم دیدم که دانشجویان کارشناسی ورودی 93 کلاس دارند.  شماره کلاس را برداشتم، می­خواستم بروم سر کلاسشان و اگر امکانش بود در مورد علاقه آن ها به رشته علم اطلاعات و دانش­شناسی بدانم.

 

کلاس 107

 

در زدم. گفتم: سلام استاد وقت شما بخیر، بنده دانشجوی کارشناسی ارشد رشته علم اطلاعات و دانش­شناسی دانشگاه شهید بهشتی هستم. می­خواستم در صورت امکان چند دقیقه سر کلاس شما بنشینم.

 

گفتند: بفرمایید خوشحال می­شویم. کلاس مملو بود از دانشجو، به زور صندلی پیدا شد و نشستم، همه گوش می دادند و استاد داشت از تکنولوژی­های جدید حرف می­زد. به نوعی داشت دانشجویان را برای آینده آماده می­کرد.

 

 دانشجویانٍ با اطلاعاتی بودند. همه عاشق رشته همه وفادار به رشته، از حرف­هایشان فهمیدم، من فقط نگاه می کردم و لذت می بردم از این کلاس. استاد ده دقیقه آخر کلاس گفت: که می­خواهیم با مهمانمان آشنا شویم.

 

من هم خود را معرفی کردم و گفتم که پژوهشی داشتم و به این خاطر به این دانشگاه آمده ­ام و الان هم روی تابلو اعلانات گروه دیدم که کلاس هست  و دوست داشتم با دانشجویان  این رشته آشنا شوم.

 

استاد گفت: خیلی خوش آمدید. خواستم دید دانشجویان را در مورد رشته بدانم.

 

گفتم: دوستان شما همه با شناخت انتخاب رشته کرده اید؟ به رشته علاقه­ مندید؟ خوشحالم که شماها را اینگونه مشتاق می­بینم.

 

همه گفتند: آری، علاقمند به رشته هستیم. یکی می­گفت علم اطلاعات بهترین رشته دنیاست دیگری می­گفت علم اطلاعات و دانش شناسی همان چیزی بود که ما می­خواستیم.

 

یکی گفت پدرم کتابدار است به این خاطر به این رشته علاقمند شدم و اکنون از اینکه دانشجوی این رشته هستم خشنودم.

 

با این حرف فهمیدم که همه می­دانند که علم اطلاعات همان کتابداری سابق است. نفس راحتی کشیدم. خیلی ذوق کرده بودم. شاید در دلم این آرزو را می­پروراندم که کاش من هم بین آن­ها بودم، کلاس تمام شد. پیش مدیرگروه رفتم، خواستم سرفصل­های آن­ها را ببینم. سرفصل را در اختیارم گذاشتند، گفتند: که این سرفصل جدید ما است و ما سعی می کنیم دانشجویان را برای تمام مشاغلی که حق رشته است آماده کنیم. می­خواهیم دانشجویان عالمی را به جامعه تحویل دهیم.

 

بسیار خوشحال شدم. سرفصل را که دیدم همه دروس جدید بودند. از یکی از بچه ها پرسیدم که این درس های جدید را چه استادانی تدریس می کنند؟ گفت این استادی که امروز دیدی از گروه نرم افزار دانشکده علوم بود، درس های مدیریت  اطلاعات را از استادان دانشکده مدیریت تدریس می کنند و برای هر  درسی استاد تخصصی همان را از دانشکده ها و دانشگاه های دیگه دعوت می کنند. سعی بر این است که دانشجویانی از رشته کتابداری آموزش داده شوند و در آینده نزدیک از آنان استفاده شود.

 

 داشتم به خود می بالیدم که پس می شود اینجوری هم باشد. دوباره به رویا و خیال خود فرو رفته بودم، می دیدم که دنیا دارد دوباره مقابل چشمانم روشن می شود، خیلی داشتم کیفور می شدم که یکی صدایم کرد. فکر کردم مدیر گروه است اما نه او نبود. کمی که دقت کردم متوجه شدم راننده اتوبوس است که صدایم می­زند. گفت:  آقا از خواب بیدار شوآخر مسیر است.

 

بیدار شدم، عذر خواهی کردم، فهمیدم که همه ­اش خواب بود و همین که وارد اتوبوس شده­ ام خوابم برده است. هیجان زده بودم. دنیا داشت دوباره جلوی چشمم تیره می شد، یاد کاری که داشتم افتادم و تحقیقم و به طرف در دانشگاه حرکت کردم جلو در دانشگاه رسیدم با اینکه برگ معرفی داشتم با هزار بدبختی وارد شدم ولی متاسفانه خوابم کاملاً اشتباه بود. کتابخانه بهشتی نبود که لحظاتی پیش دیده بودم. یک کتابخانه 100 متری که  بیش از نصف فضا سالن مطالعه بود و قفسه ها نامنظم، همه چیز درهم به نظر می رسید.دلم فرو ریخت طوری که دیگر شور و شوق سابق را نداشتم. رفتم پایان نامه مورد نظرم را بردارم و مطالعه کنم، کتابدار اسمم را نوشت و گفت برو دست راست، بعد از دو ردیف قفسه بپیچ سمت چپ، از وسط قفسه ها رد شو به بعد بپیچ سمت چپ و اون جاها می تونی کتابتو بیابی قرار دارند. دهنم باز مانده بود، با خود فکر گفتم که شاید بهم آدرس داده که چگونه برگردم دانشگاه، سوال پرسیدم مگر کتابخانه راهنما ندارد؟ نیشخندی زدند و گفتند 20 قفسه راهنما نمی خواهد. من هم آدرس را نوشتم و رفتم پایان نامه را بردارم و مطالعه کنم. قفسه ها نامرتب و کتاب ها نامرتب در قفسه ها چیده شده بودند، با چیزی که فکر می کردم کاملاً فرق داشت. به آدرس مورد نظر رسیدم پایان نامه ها به زور در رف ها گنجانده شده بودند به گونه ای که عطف بیشتر آن ها پاره شده بود. زیاد که دقت می کردی یاد زمان عصرها که مترو شلوغ می شود و مردم به زور خود را در واگن ها جای می دهند می افتادی. وضعیت نامطلوبی بود.بسیار ناراحت و پریشان بودم، وقتی وضع کتابخانه را دیدم دیگر شور و شوقی نداشتم، انگار 20 سال پیرتر شده بودم. با خود گفتم سری هم به کلاس دانشجویان علم اطلاعات بزنم.

 

اجازه گرفتم و سرکلاس رفتم. استاد داشت تدریس می­کرد.کلاس تقریباً خالی بود و صندلی های فراوانی بی آنکه دانشجویی روی آنها نشسته باشد در کلاس موجود بود.

 

 یک لحظه چشمم به عنوان  کتابی که استاد داشت تدریس می­کرد افتاد. کتاب بوووووووق برای دانشجویان علم­اطلاعات و دانش­شناسی، فکر کردم که هنوز خوابم و اشتباهی دیده­ام. یکی دو سیلی به صورت مبارک زدم چشمم را یکی دو بار باز و بسته کردم و دوباره نگاه کردم.  نه خواب نبودم. از بغل دستی خواستم که کتابش را به من بدهد تا ببینم. کتاب را برداشتم.  بله مطلب همان مطلب سابق بود فقط اسم کتابداری حذف و اسم علم اطلاعات و دانش­شناسی بر روی آن نوشته شده بود. شوکه شدم عرق سردی بر جبین مبارک جاری گشت انگار این همه خوشحالی فقط در همان خواب ممکن  بود....کتاب را پس دادم و بعد از کلاس از یکی از بچه­ها پرسیدم که چرا این قدر تعدادتان کم هست؟ گفت که همه در فکر تغییر رشته و انصراف هستند. مغموم و ناراحت به دانشگاه خودم برگشتم. در راه فقط به این فکر می کردم که چرا همیشه ما باید هیچ کارمان طبق اصول نباشد؟

 

یادم آمد روزی را که اسم رشته کتابداری عوض شد. بعد از ابلاغ خبر پیامک­های تبریک سرازیر شده، گوشی بیچاره من که مدت ها بود از بی پیامکی رنج می برد و در گوشه­ای از اتاق خاک می خورد حافظه­اش تعجب کرده و هیجان زده از این همه پیامک فقط آهنگ­های زیبا پخش می­کرد و صدایش باز شده بود انگار گلگسی اس 5 بود. خودم که از گوشی هیجان زده­تر بودم و داشتم در ذهن مبارک کلمات جالب برای پز دادن به دیگران انتخاب می­ کردم که ما هم علم اطلاعات می خوانیم. فردای آن روز خوشحال و شادمان به دانشکده رفتم. یک لحظه فکر کردم مراسم عروسی برگزارشده است و من  از شدت هیجان به جای اینکه به سمت جنوب شهر (که دانشکده آنجا قرار دارد) بروم به سمت شمال رفته و سر از تالار عروسی در آورده­ام. خواستم برگردم دیدم همه آشنا هستند، خوب که نگاه کردم دیدم هم­کلاسی­ها و سال پایینی­ های ما هستند و اشتباه نیامده­ام. یکی شیرینی می­داد، یکی تبریک می­گفت  و هر کس به شکلی خوشحالی می کرد تا بلاخره دوزاری ما هم افتاد. همه انگار از یک قفس رها شده­ بودیم غافل از اینکه در قفسی بزرگتر محبوسیم. دریغ از اینکه داریم تاریخ خودمان را به دست فراموشی می­سپاریم. نمیدانم شاید جوان بودیم و خام، همه انقدر از شنیدن واژه کتابداری که هم وزن خانه ­داری و انبارداری بود سرخورده شده بودیم که هر اسمی را دوست داشتیم و می­ پذیرفتیم فقط به شرطی که  واژه کتابداری را نداشته باشد...

 

از این خوشحال بودیم  که انشالله به زودی کتب قدیمی که وقتی به فهرست منابع شان نگاه می­کنی می­بینی که سن همه منابع آن­ها از جد بزرگوارمان بیشتر است حذف خواهند شد. از یک جهت هم از تغییر سرفصل ها ناراحت بودیم چون این کتب ما را با دوره زندگی جد بزرگوارمان آشنا می کردند و می­دانستیم که جدمان چقدر سختی و مشقت کشیده بودن، ولی باید روزی این کتب برای ما خاطره می­شد. ولی افسوس آنگونه که فکر می کردیم نشد و سرفصل ها تغییری نکرد، فقط جلد کتاب هایمان تغییر کرد و کمی خوش رنگ تر شدند علاوه براین اسم کتابداری از روی کتب حذف و واژه علم اطلاعات و دانش شناسی جایگزین آن شد. کمی که با خود فکر کردم دیدم این کار سابقه­ ای چندساله دارد و این اولین بار نیست که این اتفاق­ها می­ افتد. دوره قبل هم که سرفصل­ها عوض شد تغییراتی که روی داد اینگونه بود که دروس پایه مثل فلسفه علم و زبان دوم حذف شدند و تاریخ ادبیات از دو واحد به سه واحد ارتقا یافت. وقتی که به خود آمدم دیدم که باز تغییری نخواهیم داشت و شاید این­بار سازماندهی، مجموعه­ سازی، کتابخانه و کتابداری حذف می­شوند و تاریخ ادبیات ایران و جهان 4 واحده می ­شود.  شاید هم دروس عمومی اضافه شود و از رشته بووق هم کتابی در سرفصل ما قرار بگیرد تا شعار" همه چیز خوانیم و هیچ ندانیم به حقیقت بپیوندد"

 

 نکته خیلی پیچیده هم که با خواب من در اتوبوس ربط پیدا می کند این است که از سال بالائیها و فارغ از کارشناسی شده ها شنیدم که دفعه قبل که سرفصل ها عوض شد و همین یکی دو تا درس فناوری هم اضافه شد، در همه گروه ها همان استادان خودمان آمدند و درس های جدید را برعهده گرفتند. و از کلاس ها تعریف می کردند که استاد بعضی کلمات این فصل ها را از روی کتاب غلط می خوانده، یعنی بیایند و درس هایی که بوی فناوری می دهد را اضافه کنند و بعد همان استادان بیایند و این مطالب را بخواهند بگویند. چه شود؟

 

زمانی که اسم عوض شد نمی­دانستیم بخاطر اینکه قرار است جلد کتاب­هایمان عوض شود و محتوا همان باشد، خوشحالیم. اکنون فقط افسوس می­خورم وقتی می­بینم در یک دانشگاه دانشجویان جدیدالورود علم­ اطلاعات و دانش­شناسی بعد از شنیدن اینکه رشته آن­ها کتابداری سابق هست در فکر تغییر مجدد رشته هستند و حتی همه حاضرند دو سال از زندگی عقب بیفتند و انصراف از تحصیل دهند و دو سال بعد رشته­ ای دیگر را برگزینند.

 

چه شد که این اتفاق افتاد؟

 

در جامعه ما که کتاب کلمه مقدسی است، چرا جامعه ما اینگونه بی اهمیت به کتاب و کتابداری شده ­اند؟ مشکل کجاست؟ مردم؟ کتابداران؟ نیازهای مردم؟ چرا و چرا؟

 

نمی­دانم تاثیر تغییر اسم چه بود؟

 

سرفصل­ها  که همان قدیمی ها هستند. وقتی شما ارزشی برای آنچه در آن تحصیل می­کنید قائل نشوید چگونه انتظار دارید که دیگران به شما به عنوان شاهزاده یا الهه محصل بنگرند؟ بزرگترین مبلغ خود ما هستیم، مایی که وقتی سخن از رشته مان به میان می­ آید خود را کنار می­کشیم، مایی که حتی خم به ابرو نمی­آوریم.  وقتی که رئیس کتابخانه­هایمان اصلا نمی­دانند که رشته­ ای با نام کتابداری وجود دارد. به قول یکی از دوستان "مایی که نام این حرفه را به دوش می­کشیم متهمان ردیف اول هستیم."

 

دو سال از وقتی که اسم رشته را عوض کرده­ ایم می گذرد و ما هنوز منتظر سرفصل های جدید هستیم. اگر قرار باشد سرفصل های جدید بیاید باید تا امروز آمده بود.اکنون فهمیدم که تغییر نام دردی از هزار درد ما دوا نکرد که هیچ دردهای ما را نیز دو چندان کرد. هدف از این نوشته فقط مشکلات موجود بود و هیچ شخص یا گروهی را هدف قرار نداده است.

برچسب ها :
جشیره نژادی
|
Iran
|
1393/11/20 - 21:14
0
0
با سلام
ممنون از مطلب بسیار زیباتون
واقعا عالی بود.
هدایتی
|
Iran
|
1393/11/10 - 01:53
2
10
با سلام و احترام بسیار
متن بسیار زیبا ست و در عین حال تاسف بار هم هست چون واقعا کتابخانه ها ، کتابداران و خیلی از اساتید ما هنوز به ارزش واقعی کتاب و کتابخانه و کتابدار پی نبرده اند و دانشگاههای ما هم متاسفانه در تربیت دانشجویی که کتابشناس و عالم به علم روز باشد مشکل دارند. امیدوارم این دلنوشته جنابعالی گوشزدی باشد به آنانی که در ترویج کتاب و کتابخوانی و تربیت کتابداران متعهد و علاقمند فعالیت می کنند.
آشنای غریبه
|
Iran
|
1393/11/07 - 23:10
2
8
با تشکر از شما و متن خوبتان. موافقت ضمنی خود را با سخنان زیبایتان اعلام میدارم، اما امیدوار باشید انشالله آینده درخشان است
« در دنیای کنونی، تنها چیزی که ثابت است، تغییر است»
کتابدار دانشگاهی
|
United States
|
1393/11/06 - 17:12
1
9
جناب رحمانی من هم با شما موافقم تغییر اسم دردی از هزار درد ما دوا نکرد. من هم یک سوال دارم با تغییر اسم رشته عنوان مناسب برای کتابدار چه چیزی است؟ عالم اطلاعات؟ معلم اطلاعات؟ مدیر اطلاعات؟ یا همان کتابدار؟
دوست
|
Iran
|
1393/11/06 - 11:50
1
8
جناب رحماني عزيز
بسيار مطلب جالبي بود وقتي از ابتدا شروع به خواندن كردم احساس كردم واقعا چنين كتابخانه اي هست آنقدر هيجان زده بودم كه ميخواستم هر چه سريعتر شماره شما رو پيدا كنم و بپرسم اين كتابخانه كجا هست اما وسطاي مطلب يهو جا خوردم، بسيار من خوشم آمد. باز بنويسيد چون قلم خوبي داريد.
موفق باشيد
پیروز ابراهیمی
|
Iran
|
1393/11/05 - 16:31
1
9
من رویایی دارم ...
رویایی که با واقعیت متفاوت است . آقای رحمانی عزیز کار فرهنگی زمان زیادی میخواهد تا کتاب و کتابخوانی نهادینه شود .
کتابدار کتابخانه عمو
|
Iran
|
1393/11/05 - 15:06
1
10
سلام
با فرمایش شما کاملا موافقم تغییر اسم رشته بدون تغییر محتوا و سرفصلهای دروس کاملا بی تاثیر است. و شاید پیامدهای منفی هم به دنبال داشته باشد!
انصاری
|
Iran
|
1393/11/05 - 13:56
5
13
دوست عزیز جناب اقای رحمانی واقعا به قلمتان تبریک میگم خیلی عالی تمام شرایط را بیان کردید.
انصاری
نسترن طباطبایی
|
Iran
|
1393/11/05 - 10:34
3
6
می گویند: پسری به نام علی، به دلیل غده ای بر روی پیشانی، مردم او را “ علی غددی“ صدا می کردند و او از این مساله بسیار در رنج بود. با بدبختی پولی جمع آوری کرد ، نزد پزشک رفت و غده را از روی پیشانی برداشت . بعد از بهبودی، شادمان از خانه خارج شد. همین که مردم او را دیدند، خوشحال از دیدن مجدد او، می پرسیدند: علی بی غدد حالت چه طوره؟ این مدت کجا بودی!!!؟
امیدوارم تعداد کسانی که به کتابخانه و کتابداری علاقه دارند بیشتر شود، که حضور این افراد در جامعه باعث رشد کتابداری خواهد شد.
پاسخ ها
کتابدار
| Iran |
1393/11/09 - 16:42
بیشتر بشه که چه اتفاقی بیفته، برای چه، به چه هدفی، که چی بشه، جرا......
یه کمی به گفته هایمان بیندیشیم خوب است، کمی بیندیشیم تا وضعیت اینی که الان هست نباشد.
با ای کاش و ان شاا... و ... دردی دوا نمی شود.
دایره های این مرزو بوم باید باید دست اهلش باشند نه کسانی که به این رشته هیچ تعلقی ندارند و فقط نامش را یدک می کشند.....
کتابدار
|
Iran
|
1393/11/05 - 09:33
1
9
باسلام
متن بسیار پرمحتوا وجالبی بود.واقعا حرف دل همه کتابداران است من که از خواندن این نوشته لذت بردم.انشاالله که این رویا به حقیقت بپیوندد.
هم راه
|
Iran
|
1393/11/05 - 00:37
1
6
بهتر است که نوشته از نو ویراستاری شود. بعضی از کلمات بهم چسبیده اند. با تشکر فراوان
دانشجو
|
Iran
|
1393/11/04 - 23:03
1
9
بسيار عالي است
الحق كه حرف دل ما را زديد
موفق باشيد
کتابدار
|
Iran
|
1393/11/04 - 18:49
2
6
دوست بزرگوار، جناب کتابدار: دانش شناس
برای ما که متن مشکلی ندارد.
احتمالا اشکال از مرورگرتان است.

موفق و پرآرامش باشید.
کتابدار : دانش شناس
|
Iran
|
1393/11/04 - 16:45
4
6
با سلام
اولا که نوشته خوب است ولی نمیدانم مشکل قالب سایت است که همه حروف به چسبیده اند یا ویرایش متن درست انجام نشده یعنی این مسئول محترم گاهی دور گاهی نزدیک خودشان یکبار این را نخونده اند که ببینند همه اش به هم ریخته و زحمت کشیده درستش بکنند!!!!
شما که ادعای اطلاع رسانی دارید خودتان یکبار این نوشته را بخوانید......
پاسخ ها
خواننده
| Iran |
1393/11/05 - 08:39
سیستم من که درست متن رانشان داد
خواهشمند است جهت تسهیل ارتباط خود با لیزنا، در هنگام ارسال پیام نکات ذیل را در نظر داشته باشید:
۱. از توهین به افراد، قومیت‌ها و نژاد‌ها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهام‌زنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیام‌ها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود لیزنا را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمان‌ها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.
نام:
ایمیل:
* نظر:
فرهنگ و ادب