کد خبر: 33392
تاریخ انتشار: یکشنبه, 06 اسفند 1396 - 10:40
ایمیل
چاپ

داخلی

»

مطالب کتابداری

»

گاهی دور گاهی نزدیک

کتاب، عشق و دیگر هیچ...

منبع : لیزنا
سهیلا حسینی
کتاب، عشق و دیگر هیچ...

 

(لیزنا: گاهی دور گاهی نزدیک ۲۰1): سهیلا حسینی، دانشجوی کارشناسی ارشد علم اطلاعات و دانش شناسی:  "پینوکیو از جغد دانا پرسید به نظر تو واقعا شهر بازی وجود دارد. جغددانا جواب داد اگر تو در ذهنت باور کنی که وجود دارد حتما وجود خواهد داشت و اگر باور نداشته باشی که همچنین شهری وجود دارد آن شهر بازی برای تو وجود نخواهد داشت ."

((برگرفته از داستان پینوکیو اثر کارلوکلودی))

 یادم می آید شش سال بیشتر نداشتم . در کوچه به همراه بچه ها سرگرم بازی (هفت سنگ) بودم. روبروی محل بازی ما مسجدی بود. آنروز عده زیادی مرد و زن با پیراهن  و چادر مشکی جلو مسجد جمع شده بودند و صدای گریه زنی به گوش می رسید. از لابلای پاهای آدم بزرگها خودم را به داخل مسجد رساندم . در حیاط مسجد روی سکوی سنگی، دو مرد درحال شستن پیر مردی بودند. با جام های مسی رویش آب می ریختند. خوب که دقت کردم، مردی را که می شستند، شناختم . نزدیک عید که می شد همین پیر مرد در خانه خودش برای بچه های محله ترقه درست می کرد و می فروخت ، آری عمو منصور فشفشه چی بود.  بچه ها خیلی دوستش داشتند . زن آقا منصور را دیدم بیرون مسجد نشسته بود و با صدای بلند گریه می کرد . یکی از آن دو مرد که مشغول شستن آقا منصور بودند،  برای پر کردن جام مسی بزرگ به طرف شیرآب، که در کنارش مات و مبهوت ایستاده بودم، آمد.  وقتی جام مسی را زیرشیرآب می گرفت، به من نگاهی کرد و گفت: بچه! تواینجا چه  می کنی؟ برو بیرون! گفتم: ببخشید، چرا روی آقا منصور آب می ریزید؟ با خونسردی جواب داد: داریم غسلش میدهیم. پرسیدم: آقا! من در فیلمها دیده ام کسی که گلوله بهش بخوره می میره. ولی آقا منصور که زخمی نشده، گلوله هم که نخورده. مرد نگاهی بی حوصله به من کرد و گفت: خدا بیامرزتش! دخترم، آقا منصور را کسی نکشته، عمرش تمام شده، الان پیش خداست . جام مسی پر شده بود و مرد در حال بستن شیر آب بود، دستپاچه پرسیدم: یعنی من هم یک روز می میرم ؟ مرد در حال رفتن گفت: آری،  همه یه روز می میریم. زنی دست مرا گرفت و به بیرون مسجد برد. از مسجد و مردم فاصله گرفتم  و به تیر چوبی چراغ برق تکیه دادم . پس از مدتی جعبه چوبی بزرگی را روی دست های،  مردهای محله دیدم که از مسجد بیرون می آوردند و پشت سر هم با صدای بلند می گفتند : لااله الا الله. جعبه بزرگ را بردند و من ماندم وهمهمه بچه ها و کلمه لا اله الا الله.

همه می میرند. این جمله ای بود که مرتب در ذهنم تکرار می شد و رفتن عمو منصور پیش خدا ، برایم قابل هضم نبود.

به خانه برگشتم مادرم با چند زن محله، کنار درخت خشک شده گیلاس ، صحبت می کردند : خدا بیامرزتش! به قول قدیمی ها : « این شتریه که دم در خونه ی همه می خوابه » دنیا همینه دیگه خواهر و بعد زن دیگری گفت الله و اکبر! زنش می گفت : آقا منصور دیشب سالم و سر حال بوده. من که تا آن موقع دنیا برایم مثل یک شهر بازی بود، حالا از خودم می پرسیدم واقعا شهر بازی وجود دارد؟

"پینوکیو از جغد دانا پرسید به نظر تو واقعا شهر بازی وجود دارد ؟

جغدا دانا جواب داد: اگر تو در ذهنت باور کنی که وجود دارد، حتما وجود خواهد داشت و اگر باور نداشته باشی که همچنین شهری وجود دارد، آن شهر بازی برای تو وجود نخواهد داشت ."

عمو منصور رفت واین اولین آشنایی من با کلمه رفتن و مواجهه ام با واژه مرگ بود.

دو سال گذشت و من شب ها از ترس اینکه پدر و مادرم پیش خدا بروند دیرتر می خوابیدم. یک روز موقع برگشتن از مدرسه به طور تصادفی ، اطلاعیه ای بالای درب مسجد محله مان دیدم : «در این محل کتاب بصورت رایگان به امانت داده می شود» اندکی تامل کردم با احتیاط وارد شدم واقعیتش هم ترس داشتم و هم دوست داشتم که کتابهارا ببینم از وقتی مرگ عمومنصور را به چشم دیده بودم جرات رفتن به داخل مسجد را نداشتم. شنیده بودم که مسجد خانه خداست و این احساس که خدا در آنجا نشسته و مرده ها، پیش خدا هستند باعث وحشت من از مسجد می شد و ترسی سرتا پای وجودم را می گرفت ، به عشق کتابها آرام آرام وارد مسجد شدم ، زیر چشمی منبر را نگاه کردم جرات سر بلند کردن نداشتم یواشکی با چشمم از پله های منبر بالا رفتم انتظار دیدن خدا در آن بالا و انسانهای مرده درآن اطراف، خوفی در دلم انداخت . احساس کردم همه با چشمان خیره به من نگاه می کنند و خداوند با خنده مرا به سوی خود می خواند که حالا نوبت توست فرزندم بیا پیشم ، یک لحظه  مادرم را دیدم که با صدای بلند گریه می کند تا به خودآمدم خوب که نگاه کردم کسی درآنجا نبود نفس راحتی کشیدم و علامتی توجه مرا به خود جلب کرد «بطرف کتابخانه» ، پیکان فلش به طرف ایوان مسجد بود با سرعت هر چه تمام تر خودم را به بالای پله ها رساندم ، نفس راحتی کشیدم و وارد شدم. مردی با چهره ی نورانی گفت : «دخترم لیست کتابها آنجاست » نگاهی کرده پرسیدم، عمو می توانم کتابها را ببینم با خوشرویی مرا به طرف قفسه ها راهنمایی کرد ، یکی دو قفسه بیشتر نبود از لابلای کتابها ، کتابی باعنوان ماهی سیاه کوچولو توجهم را جلب کرد ، شاید علت انتخاب این کتاب بخاطر رنگ پوست صورتم بود که نسبت به بقیه خواهرها و برادرهایم تیره تر بود به نظر خودم خیلی سیاه بود ولی مادرم می گفت که نه دخترم پوست صورتت گندمی است و برای خوشحالی دل من ، همش تعریف می کرد که بهترین رنگ پوست را دارم، با خوشحالی خداحافظی کرده و آنجا را ترک کردم ، در حال خواندن کتاب ، نمی دانم کی به خانه رسیده بودم ، چهره ی نگران مادرم را بوسیدم  و وارد شدم.

ماهي سياه كوچولو

ماهی سیاه کوچولویی نمی خواست مثل پدر و مادرش تا آخرعمرش ، در رودخانه ی کم عمقی زندگی کند از زندگي توي جويبار خسته شده بود اومي خواست بفهمد که  جويبار آخرش به كجا مي رسد. می خواست زندگي جاهاي ديگررا ببیند و چيزهای  زيادي ياد بگيرد.  مي دانست خطرات زيادي سر راهش هست اما از خطرات نمي ترسید و آماده ی مبارزه بود خلاصه برخلاف جریان رودخانه شنا کرد و با هزاران مشکلاتی که سرراهش بود به آرزوش می رسید. خواندن این داستان خیلی هیجان زده ام کرد چندین بار خواندم و مدتها در رویاهایم با ماهی سیاه کوچولو زندگی می کردم.

"اگر يك وقتي ناچار با مرگ رو به رو شدم – كه مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...."

این اولین کتابی بود که خواندم و مدتها با موضوع آن زندگی کردم. من با ماهی سیاه کوچولو رویاهای زندگیم را می ساختم.

خوب به یاد می آورم در دوره راهنمایی ، معلم در کلاس ،  شعری از مولانا خواند :

«از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر، ننمایی وطنم»

این شعر چنان در جسم و روح من تاثیر گذاشت که مسیر زندگیم را تغییر داد. به یاد عمو منصور و عزیزانی که در این مدت پیش خدا رفته بودند، افتادم . در دوران نوجوانی ،  نوجوان سؤالاتی از خود می پرسد مثل اینکه من کیستم ؟ به کجا می روم و چه هدفی دارم ؟ شیوه جواب گویی به این سؤالات ، درچگونگی رشد هویت نوجوان تاثیر می گذارد. نوجوان در پي کسب استقلال فکري است . ممکن است درمورد اعتقادات خودش نيز دچار شک و ترديد شود. نه اينکه آنها را نفي کند،  بلکه مي خواهد ، آنها را دوباره بازسازي کند و زيربنايي استدلالي براي آنها بيابد. از اينرو والدين ، مربيان وکتابداران بايد او را براي رسيدن به يقين، ياري کنند. بنابراين شک ، ایستگاه خوبي نيست اما معبر و راهي مناسب براي رسيدن به حقيقت است.

من نیز در پی کشف معمایی ، که کل ذهنم را درگیر کرده بود، بی اختیار راهی کتابخانه عمومی شدم. پس از طی کردن مراحل ثبت نام ، در بین برگه ها دنبال جواب بزرگترین معما ی زندگیم می گشتم.  شماره ای را در برگه کوچکی نوشتم. کتابدار بعد از مشاهده فرمودند: «این به درد تو نمی خوره!» وشماره بعدی وبعدی... همچنان این کتابها به درد نخور بودند.

چندروز بعد دوباره برگشتم بیوگرافی نویسنده ای را می خواستم . چند دقیقه ای  لابلای برگه ها گشتم شماره ای پیداکردم و در برگه ی کوچکی نوشتم و به دست کتابدار دادم نگاهی کرد و گفت:« کتاب موجود نیست ». دوباره گشتم، این بار هم کتابها موجود نبودند . آقای کتابدار با عصبانیت پرسید دنبال چه می گردی؟  گفتم: بیوگرافی ، بیوگرافی آقا ، با لحن تندی پرسید اصلا می دانی بیوگرافی چیست ؟ گفتم به زندگینامه یا شرح حالی که شخصی درباره خودش بنویسد . با حالت تمسخر جواب داد: مگرشخصی دیوانه است که خودش شرح حال خودش را بنویسد.

شاید الان بهترین فرصت باشد تا درد دلی کنم با استاد نازنینم، که با گفتن این تکلیف ، مرا برآن داشت تا سوار بر چرخ زمان شده و چند سالی به عقب برگردم.

کتابهای منتشر شده بعد  از اینکه از فیلتر ارشاد گذشتند.  وکارشناسان محترم منابع تصمیم به خرید گرفتند. و کارشناس محترم منابع استان اجازه ی ورود به کتابخانه عمومی را صادر کردند، حالا دیگر نوبت کتابدار است که تصمیم بگیرد کدام کتاب برای چه سنی  و برای چه کسی  مناسب است . بگذریم ، سالهاگذشت و من همین طور با هزاران سوال بی جواب.

هیچ وقت جرات نکردم برای خرید کتاب از پدرم پول بگیرم. چرا که در خانواده ی پر جمعیتی بزرگ شده بودم و همین که پدر لطف می کرد و پول کتاب و دفتر و مدرسه ما را تهیه می کرد، باید شکر می کردیم. این به بزرگترین آرزوی من تبدیل شده بود که روزی خودم را در مخزن کتابخانه ببینم .

 سالها بعد، وقتی برای کارورزی برگه معرفی نامه ام را به کتابخانه عمومی بردم و خود را در مخزن کتاب یافتم ، از شوق دنبال جای خلوتی می گشتم که با صدای بلند گریه کنم. آری من به آرزویم رسیده بودم و حالا به دنبال کشف معمای زندگیم ، می توانستم هرچقدر که بخواهم کتاب بخوانم و خواندم. از ویرجینیا وولف ، صادق هدایت ، کافکا، ارنست همینگوی ، سیلویاپلات ، رومن گاری و ... چه اتفاقی افتاده؟ آیا این ها هم برای حل معمای زندگیشان ، برای فهمیدن اینکه از کجا آمده و به کجا می روند. دست به چنین کاری زده اند؟؟

با دیدن آقای (x) از همکاران، اولین چیزی که به ذهنم رسید بیوگرافی بود لابلای قفسه ها گشتم چند کتاب در مورد بیوگرافی پیدا کردم . گفتم این کتابها همه اش در مورد بیوگرافیه ، و شما اونموقع به من این جواب « مگرشخصی دیوانه است که خودش شرح حال خودش را بنویسد». را دادید . خندید و گفت این کتابها به درد یه بچه دوازده سیزده ساله نمی خورد . و منهم کارم زیاد بود و شما دست بردار نبودی .

داشت کم کم ساعات کارورزیم تمام می شد . غصه اینکه روزی در کتابخانه نباشم سراتا پای وجودم را فرا گرفته بود . از خورد و خوراک افتاده بودم شبها خوابم نمی برد . صبح که وارد کتابخانه شدم با دیدن چرخهای حمل کتابی که پر کتاب بود فکری به ذهنم رسید راهی دفتر مدیریت شدم . سلام آقای رئیس،  ببخشید ساعات کارورزی من رو به اتمام هست اجازه می دهید.  بعد از این به صورت افتخاری کار کنم؟ . از خدا خواسته ، گفتند چرا که نه . ما به همکار فعالی چون شما نیاز داریم ولی با دانشگاه و درس می توانی ؟ گفتم بله آقا درس را همراه با کار عملی بهتر یاد می گیرم .

 کتابخانه در حال مکانیزه شدن بود و شیوه سنتی جای خود را به مکانیزه شدن می داد و شدیدا به کتابدار متخصص نیاز داشتند. پس از طی کردن مراحل اداری کار به صورت افتخاری را در کتابخانه شروع کردم. واقعا جشن وصف ناپذیری در دل من برپا بود . انگار کل دنیا را در یک لحظه به تو بخشیده باشند . هم به دانشگاه می رفتم هم در کتابخانه حضور داشتم چنان خوشحال بودم که به همه همکلاسیهایم، پیشنهاد می کردم می توانید بصورت افتخاری در کتابخانه مشغول به کار شوید . روزها و ماهها و سالها به همین منوال سپری شد بدون دریافت کوچکترین حق الزحمه ای ، در کتابخانه مشغول بودم گاهی وقتها خجالت می کشیدم سر سفره پدرم بنشیم،  پدرم مرد فهمیده ای بود خم به ابرو نمی آورد.  پی به علاقه ی من برده بود و هیچ وقت به روی من نیاورد که چرا بدون هیچ حق و حقوقی در کتابخانه مشغول هستم ، اکثر دوستانی که با پیشنهاد من به صورت افتخاری ، وارد کتابخانه شده بودند بعد از چند ماه یا فوقش یک سال ، به صورت قراردادی جذب کتابخانه ها شدند. با اینکه کتابخانه ما واقعا به نیروی جدید نیاز داشت، نمی دانم چرا؟ با بستن قرارداد بنده مخالفت می کردند. تا به خودم آمدم دیدم که پنج سال گذشته و من هنوز به صورت افتخاری کار می کنم . چرا دروغ بگویم پول هم برای مایحتاج زندگی نیاز داشتم . مثلا شاغل بودم سرکار می رفتم چه جوری می توانستم برای نیازهای ضروری زندگیم از پدرم پول بگیرم واقعا شرمنده پدرم بودم. کم کم بعد از نامه نگاری و چندین بار جواب منفی شنیدن  بلاخره بعد از پنج سال، پس از طی کردن هفت خوان رستم ، با من قرارداد بسته شد . در این راه خیلی اذیت شدم از مسئولین و ... خیلی حرفهای نیش دار و نامربوط شنیدم  واقعا اگر عشقی در کار نبود هیچ وقت تحمل نمی کردم.

بستن قرارداد برای من دلچسب نبود چون در این مسیر خیلی نامهربانیها دیدم و شنیدم .  مدتی طول کشید تا تلخی این جریان را فراموش کنم .

کتابخانه ما انباری داشت که پر از کتاب بود. هیچ وقت ندیده بودم. ولی شنیده بودم که اکثر این کتابها چاپ قدیم هستند. بعد از انقلاب این کتابها باید پاکسازی می شد ولی به خاطر کمبود نیرو فرصت نشده بود . بیشتر وقتها به این کتابها فکر می کردم گاهی اوقات تو رویاهایم در این انبار زندگی می کردم . یک روز صبح که وارد کتابخانه شدم رئیس وقت که اهل مطالعه و مرد باسوادی بود مرا به دفتر مدیریت فراخواند. بعد از تعارفات روزمره ، فرمودند: که قصد آماده سازی و مرتب کردن ، کتابهای انبار را دارند. پیشنهادش این بود که این کار را من انجام دهم. خیلی خوشحال شدم،  اما به روی خودم نیاوردم چرا که آرزویم بود این کتابهای قدیمی را ببینم . گفتم شما هر وقت دستور بفرمائید. من شروع می کنم . گفتند:« از همین امروز  شروع کن » . تعداد کتابها زیاد بود و اکثرا کتابها چاپ قدیمی بودند چقدر دوست داشتم همه این کتابها را بخوانم . بلاخره کار روی این کتابها را شروع کردم باید کتابهای چاپ سنگی و خطی و سربی و خمیری و بدون مخاطب و ... را از هم جدا می کردم. خیلی وقتها دو شیفتی کار می کردم و هر روز چند تا از این کتابها را  برای مطالعه، به خانه می بردم و شبها چند ساعت بیشتر خواب نداشتم . سه ماه طول کشید و در این مدت تا حدودی انواع چاپ ها را می توانستم از هم تشخیص بدهم. آماده سازی کتابها رو به اتمام بود در این مدت بعضی اوقات درد چشم اذیتم می کرد و کم کم این دردها امانم را می برید. به چشم پزشکهای شهرستان مراجعه کردم و هر کدام چیزی می گفتند. ولی روبه بهبود نبود دیگر غیر قابل تحمل شده بود. به چشم پزشکهای استان مراجعه کردم به اتفاق می گفتند: که حساسیت پیدا کرده است. دیگر تحمل این درد برایم غیر ممکن شده بود از شدت درد شبها ،خواب به چشمم نمی آمد. یکی از دکتر های مشهور استان تکه های یخ را تجویز کرده بود ولی آن هم کارساز نبود. اکثرا با عینک آفتابی سر کارم ظاهر می شدم. کتابهای قدیمی کار خودش را کرده بود بیش از پنج سال از درد چشم در عذاب بودم و بدترین دورانی بود که به تلخی سپری شد. کاملا حس و حال نابینایان را درک می کردم و این جرقه ای شد که به فکر بخش روشندلان بیافتم . کتابخانه ما درجه اش استاندارد بود. و یکی از ویژگیهای کتابخانه استاندارد ، داشتن بخش روشندلان هست. واقعیت امراینکه، کار کتابخانه ما خیلی زیاد بود. با توجه به درجه کتابخانه، با کمترین نیروی انسانی اداره می شد.  رئیس قبلی انتقالی گرفته و در کتابخانه مرکزی استان مشغول بودند . با رئیس  وقت صحبت کردم گفتند: که نه وقت اضافی دارم و نه حوصله این کار ، اگر شما می توانی بسم الله.

از شرایط تجهیر و ایجاد بخش روشندلان، داشتن تعدادی عضو نابینا بود. با یکی از همکاران، به اداره بهزیستی مراجعه کردیم تا لیست و مشخصات بچه ها را در اختیار ما قرار بدهند. همکاریهای  لازم صورت نگرفت با چند بار آمدن و رفتن بالاخره توانستم متقاعدشان  کنم که ایجاد این بخش به نفع این بچه هاست. یک لیستی در اختیار ما قرار دادند که زیاد به درد ما نخورد. توسط یک جوان خیر و دلسوز با چند نفر از این بچه ها ارتباط برقرار کردم . این بچه ها دلشون پر خون بود از زمین و زمان دلگیر و ناراضی بودند . به هیچ کس اعتماد نداشتند همه را دروغگو و ریاکار تصور می کردند . توضیح دادم که من هیچ پست و مقامی ندارم که به خاطر نگهداشتن این پست ، چند تا عکس از شماها بگیرم،  بعد فراموشتان کنم . واقعا انرژی زیادی صرف شد تا به من اعتماد کردند و رفاقتمان شروع شد. با قرار قبلی در غیر شیفت اداری باهم درددل می کردیم وگاهی وقتها تحمل شنیدن این همه درد را نداشتم. تا حالا اینقدر احساس ضعف و ناتوانی نکرده بودم بعضی وقتها از خودم منتفر می شدم که چرا اینقدر بی اعتنا از کنار همنوعان خود می گذریم چقدر از حال هم غافلیم . کاش یک بار دیگر استاد عزیزم برایم فرصتی میداد تا از درد دل این بچه ها بگویم و بنویسم، چرا که خود کتابی عظیم است. کم کم با کمک خود این دوستان عزیزم، بخش روشندلان  کتابخانه تجهیز شد و اکنون یکی از این دوستان به عنوان کتابدار بخش روشندلان، با ما همکاری می کنند و هم اکنون این بخش جزء فعالترین بخش های کتابخانه محسوب می شود . همیشه سعی کردم فعالیتم در این بخش در غیر شیفت کاریم صورت پذیرد. تا بار کاری من بر دوش همکارانم سنگینی نکند.  

گاهی احساس می کنم علاقه ی من به کتابها در حد افراط است. دست خودم نیست، خیلی دوستشان دارم و این دوست داشتن بعضی وقتها کار دستم می دهد. یا کدورتی بین من و همکارانم به وجود می آورد . به عنوان مثال: چند سال پیش کارشناس محترم منابع استان برای بازدید وارد کتابخانه شدند . بعد از اینکه از مجموعه دیدن کردند رو به کتابداران کرده، فرمودند: اکثر کتابها، فرسوده است و نیاز به وجین اساسی دارد . به اتفاق همکاران دور میزی نشستیم و در این مورد هر کس پیشنهادی می داد . به غیر از من، همه همکاران با نظر کارشناس منابع استان ، موافق بودند و علت مخالفت من بر سرتعداد کتب وجین بود و چون در آن زمان مسئول آمار بودم می دانستم که باید ورودی کتابها با خروجی کتابها مطابقت داشته باشد و دیگر اینکه وقت مناسبی برای وجین نبود و دلیل دیگرمخالفتم با وجین، بایدبا اصول کارشناسی و بر اساس دستورالعمل صورت می گرفت . کارشناس منابع مرد فهمیده ای بود فرمود حرفهای شما منطقی به نظر می آید بر اساس اصول و دستور العمل انجام دهید. بعد از رفتن کارشناسان محترم ، یکی از همکاران که سطح تحصیلاتش از بقیه بالاتر بود. با رئیس کتابخانه تصمیم گرفتند که عمل وجین از همین لحظه شروع شود. با دلایل قانع کننده رئیس محترم را متقاعد کردم، که این کار در حین عمل رف خوانی و با تعداد مشخص صورت پذیرد. این رئیس زیاد اهل مطالعه نبود و دیدگاهش با مسئول قبلی ، کلی فرق می کرد . و این همکار با تحصیلات عالی ، نظرشان این بود که بنده به خاطر تنبلی، ساز مخالف می زنم و ... ماه رمضان بود و زورم به آنها نرسید بنا به دستور رئیس محترم و همکار با سواد ما، کار وجین شروع شد . در عرض یک ماه چهار هزار و پانصد جلد کتاب با زبان روزه از طرف همکاران محترم وجین شد و بالاجبار من نیز با آنها همکاری کردم کارتن کارتن کتاب بود که پشت سر هم پر می شد. تمامی کتابهایی که تاریخ انتشار شان قدیمی بود و هر کتابی که همکارعزیزم خوشش نمی آمد و ... وجین شد . خدا می داند که چقدر حرص می خوردم . انگار بدون هیچ دلیلی بچه هایت را،  به سوی چوبه ی دار می برند. از غصه گاهی درگیری پیش می آمد ولی توان مقابله با آنها را نداشتم  واقعا مگر می شود کتاب ادبیات به خاطر طول عمرش تبدیل به خمیر شود و یا کتاب تاریخ و ... خیلی از این کتابها واقعا درحکم کیمیا بودند. اکثر این کتابها تجدید چاپ نمی شوند و در بازار موجود نیستند . از غصه نمی دانستم که با چه کسی درد دل کنم، با چند نفر از کسانی که اهل قلم بودند صحبت کردم با خواهش و التماس به کتابخانه دعوت می کردم ، که در مورد این کتابها نظر بدهند اکثرا نظرشان این بود که واقعا اینها در حکم گنج هستند . روز به روز تعداد کارتن ها زیاد می شد تا اینکه مراجعین لب به اعتراض گشودند و طوماری نوشتند که کتابهای کتابخانه رو به نابودی است . و این اعتراض به گوش مسئولین استانی رسید و طی تماس تلفنی گفتند که دست نگه دارید...

بعد از چند روز خبر رسید، کارشناس محترم منابع تهران قصد بازدید از کتابخانه ها را دارند و ایشان مخالف سرسخت وجین منابع هستند مگر اینکه دلیل موجهی برای این کار باشد. رئیس محترم به فکر افتادند. که این همه کتاب را چه کنیم و از کارشناس محترم منابع استان خبر رسید که من مسئولیت این کار را به عهده نخواهم گرفت . چرا که من چنین دستوری نداده بودم، که کل کتابهای کتابخانه را از قفسه خارج کنید . راست هم می گفت هیچ دستور کتبی صادر نشده بود وبا چهار هزار و پانصد جلد کتاب می شد کتابخانه ای تازه افتتاح یافته ای را تجهیز کرد. بازدید کارشناسان محترم نهاد کتابخانه های عمومی کشور به صورت سرزده بود اینطوری نبود که از قبل اطلاع رسانی شود واقعا فرصت، خیلی کم بود تا بتوان کاری انجام داد. در کتابخانه بودم که تلفن زنگ زد برداشتم، کارشناس منابع استان بود. بعد از سلام و احوال پرسی فرمودند: شمارا از بقیه کار بلد تردیدم یک فکری به حال این کتابها بکنید وگرنه همه به دردسر می افتیم . گفتم تو این فرصت کم، واقعا هیچ کاری ، نمی توان انجام داد. فرمودند:« حداقل تو شاهد باش که من همچنین دستوری نداده بودم و آخرین جوابم  بعد از شنیدن ،  دلایل مخالفت شما، گفتم بر اساس دستورالعمل اقدام کنید». ایشان هم تازه استخدام شده بودند و ناراحت از اینکه بازتاب بدی برای ایشان خواهد داشت . کلا این قضیه فکرم را مشغول کرده بود. واقعا برای نجات این کتابها، چه می توان کرد. شب ساعت دوازده زنگ تلفن خانه به صدا درآمد . رئیس کتابخانه بود . صدایش گرفته بود و ناراحت از این قضیه که چرا به حرف تو گوش نکردم و منظورش از تماس بیشتر برای مشورت بودکه با همکار محترم تصمیم گرفته بودند کتابها را از کتابخانه خارج کنند. گفتم اصلا راه حل منطقی نیست . اولا مراجعه کنندگان واکنش نشان می دهند و دیگر اینکه هم در دفتر ثبت و هم در کامپیوتر این کتابها بلاتکلیفند . حیثیت کتابخانه زیر سئوال می رود . یک لحظه فکری به ذهنم رسید، گفتم چند تا قفسه خالی می توانید تهیه کنید ، با خوشحالی گفتند : راه حلی به ذهنت رسیده،  گفتم می توانیم بخش مبادله تشکیل بدهیم بعد از بازدید دوباره کتابها را به مجموعه برگردانیم . فردای آن روز مسئول کتابخانه زنگ زد که برای من کار غیر منتظره ای پیش آمده است. باید هر چه زودتر راهی تهران شوم کارها را به تو می سپارم . به اتفاق همکاران اتاقی را مرتب کردیم و قفسه های چوبی که توی انبار بود و چند قفسه از کتابها را جابجا کردیم تا قفسه ای خالی گردد و شروع به خالی کردند کتابها از توی کارتن ها کردیم دو روز تمام بعد از رفتن همکاران تا ساعت ده و یازده شب تو کتابخانه ماندم کتابها را از کاتن ها خالی کرده و براساس موضوع ، در قفسه ها چیدیم . و تابلوی بالای درب اتاق زدیم «بخش مبادله» و بالای قفسه نوشتیم که «در دست اقدام» ، «در حال بررسی».

کارشناسان محترم آمدند و با رضایت کامل کتابخانه را ترک کردند. و بعد از رفتن آنها چند ماه طول کشید تا این همه کتاب به قفسه ها برگردد و من گویی بچه هایم را از یک بیماری ناعلاج یا از مرگ حتمی نجات داده باشم اظهار خوشحالی می کردم.

آری من عاشق کتابها، کتابخانه و کتاب خوان ها بوده و هستم. و تصمیم گرفتم که در کتابخانه بمانم . ماندم ولقب خانم کتابدار مهربان گرفتم. خیلی نامهربانیها و ناعدالتی‌ها دیدم، ولی ماندم . روزی احساس کردم باید بیشتر بدانم تا بهتر بفهمم و خود را در بین دوستان و اساتید بی نظیر دانشگاه شهید بهشتی یافتم. با دیدن اساتید ، احساس آرامشی به من دست داد و امیدوار شدم که شاید خدا راهی برای یافتن بزرگترین دغدغه و معمای زندگیم گشوده است. دکتر زین العابدینی، استاد نازنینی که همه بچه ها عاشقانه دوستش دارند، چرا که همه دردها را حس می کند و می فهمد و برای گوش کردن به غصه ودرد دل شاگردانش، با دادن تکلیفی به پای دلنوشته های آنها می نشیند؛ دلیلی شد تا در گذشتۀ خود سیر کنم.

مهدی پور
|
Iran
|
1397/01/15 - 09:38
0
6
عالی بود خانم حسینی
کتابدار باید کتابشناس هم باشه و به راحتی هر کتابی رو وجین نکنه
سولماز
|
Iran
|
1397/01/05 - 11:49
0
6
دوست بسیار عزیزم واقعا عالی نوشتی, دست مریزاد
حامدی
|
Iran
|
1396/12/20 - 13:17
0
7
با سلام و احترام فراوان خدمت خانم حسینی .خیلی جالب و خواندنی بود .از زحمات گرانقدر جنابعالی در کتابخانه شهرمان نهایت تشکر را دارم .
آذربویه
|
Iran
|
1396/12/14 - 12:06
2
8
با سلام و احترام .خانم حسینی عزیزم بسیار عالی بود .قلم شیوا و رسای شما و همچنین استعداد نویسندگی شمارو واقعا تحسین میکنم.ممنون.
شیدا صادقیانفر
|
Iran
|
1396/12/10 - 11:42
9
8
دوست و همکار عزیزم ، بسیار خوب و عالی نوشتید . بسیار شیوا ورسا، واقعا لذت بردم.
مهدی پناهی
|
iran
|
1396/12/09 - 22:23
3
9
با سلام و عرض تشکر از زحمات بی دریغ کتابدار نمونه و‌دلسوز شهرمان سرکار خانم حسینی واقعا لذت برد. بنده شاهد جانفشانی شما در حفظ کتابهای خطی مراغه بوده ام و یکی از امضا کنندگان توماری بودم که اکثر اصحاب فرهنگ مراغه منجمله
دکتر پ و
دکتر م ش
دکتر غ ل
خانم الف ر و دهها نفر دیگر امضا کرده بودند.
آن زمان هم شما را متهم کردند و شما با متانت صبر پیشه کردید. امیدوارم حقایقی که درد دل بسیاری از اصحاب فرهنگ است ؛ بجای نگران نمودن مسولین
آنها را به فکر اصلاح ساختار گزینش کتابداران بیاندازد. بعضی شغلها عشق می خواهد.
کتابخانه هم مثل مدرسه است باید عاشق پیشگان در آن سکنی بگزینند.
به وجود و حضور فعال شما در کتابخانه عمومی مراغه افتخار می کنیم و در حد توانمان از میراث فرهنگی شهرمان و‌حامیان آن حمایت خواهیم کرد . چرا که هویت هر ملتی ریشه در میراث فرهنگی آن ملت دارد.
امیدوارم مسولان فعالیتهای شما را ارج نهاده و تشویق و حمایت کنند.
همه اصحاب فرهنگ و‌کتاب مراغه خود را مدیون شما می دانند.
آرزوی سلامتی و پیروزی در همه عرصه های زندگی را دارم
با تقدیم احترام
ارادتمند
مهدی پناهی
زرندی
|
Iran
|
1396/12/08 - 14:43
5
10
دوست خوبم ،قلم رسا و شیوای شما بیانگر همه چیز بود، نا آرامی ،سکوت، دروغ ،دل دادگی ،،،،،،، به نظرم باید به جای رفتن به استادیومها به کتابخانه ها آمد و تماشاگر قلم بود .بسیار عالی ........
سهیلا حسینی
|
Iran
|
1396/12/08 - 10:05
7
9
با سلام و احترام
از همه دوستانی که نظر دادند و راهنمایی کردند صمیمانه تقدیر و تشکر می کنم از ابراز لطف و مهر و محبت همه دوستان بزرگوار، سپاسگزارم.
استادعزیز و بزرگوارم جناب آقای دکتر زین العابدینی مدیون و قدردان ، صبر و زحمات و شخصیت والای شما هستیم و سپاسگزاریم که چقدر عاشقانه یاد میدهید و می آموزید و می نویسید و برای این حرفه دل می سوزانید .
لطفی
|
iran
|
1396/12/07 - 23:22
5
10
باعرض سلام خدمت نگارنده وتبریک، بسیار متن جالبی بودو مصداق هرآنچه از دل برآید لاجرم بردل نشیند حرف دل عاشقان کتاب وکتابخانه رابه خوبی مطرح کردید تلاش شمارا برای یک مجموعه سازی اصولی که نیازی مغفول مانده دربسیاری ازکتابخانه های ماست رابسیار ارج مینهم وتعجب کردم ازپیغام خانمی که قدر کتابهای قدیمی رانمیدانستند. پیروزوسلامت باشید.
همکار نهاد
|
Iran
|
1396/12/07 - 21:27
12
7
در پیام قبلی عرض کردم بسیاری از مطالب این نوشته کذب و غیر دقیق است. اصلاح می فرمایید یا تکذیبیه رسمی ارسال بکنیم؟؟؟؟؟
پاسخ ها
لیزنا
| Iran |
1396/12/09 - 19:21
لطف کنید چند مورد از مشکل ایشان را برای ما بنویسید برای ما سخت است که از شما که مستعار هستید و با اسم خودتان نمی نویسید تکذیبیه بپذیریم. اگر همانطور که نوشته اید کتابدار نهادی،‌ از نهاد کتابخانه های عمومی هستید. بفرمائید از روابط عمومی نهاد بفرستند ما منتشر می کنیم. ولی باید بدانیم از جای شناخته شده ای مطلب ارسال شده است. قبول بفرمائید که اگر مطمئن نباشیم یک جوری تخریب افراد مطرح می شود که صحیح نیست.
با احترام لیزنا
كتابدار نهادي
|
Iran
|
1396/12/07 - 14:58
6
7
سلام
دوست عزيز، لطفا يك كم كوتاه و مختصرتر بنويسيد تا بشود مطالعه كرد. اين جور مطول نگاري، جز سطحي خواني و سر رفتن حوصله، نتيجه ديگري ندارد.
نوین
|
Iran
|
1396/12/07 - 14:48
7
9
باسلام خانم حسینی عزیز.خیلی خوب و خواندنی بود ممنون
حسن بلندی ـ کتابدار کتابخانه شهدای فرهنگی اذرشهر
|
Iran
|
1396/12/07 - 14:11
7
10
با سلام و ادب
سرکارخانم حسینی نوشته نغز و کلام شیوای شنا مرا در سیری ارام به گلگشت در دوران 14 سال فعالیت در کتابخانه برد و تمام دردها و احاسس تان را که تجربه کرده و دیده بودم برام تداعی نمود و چه خاطرات تلخ و شیرینی از از کتاب و کتاب خوانی و فهرست نویسی ، ثبت و یا همان رف خوانی و وجین داریم دردی مترک بین همه کتابداران دلسوز و علاقمند به کار کتابداری. چقدر راحت کتاب ها مورد بی میلی قرار می گیرند و با هجمه هایی از بی توجهی از گردونه زندگی خوش خود در کتابخانه ها حذف می شوند و سفر تاریخی خود در سیر زمان فراموشی را آغاز می کنند و در لابلای چرخ های خمیر شدن له می شوند نمیدانم ایا از تاریخ گله مند باشیم یا از گذشت تاریخ مگر تاریخ کتاب را کهنه می کند؟ یا کتاب ها هستند که کهنگی تاریخ را بیان می کنند و ما را از سیر تاریخی گذشتگان و وقایع باخبر می کنند همه می فهمیم کتاب ماندگارترین اثر بشر برای حفظ میراث فرهنگی ،ادبی ،هنری، علمی و ... هست اما ب با دیدن تاریخ چاپ و نشر کتاب با یلی آنها را کنار می گذاریم و خط بطلان بر وجوشان می کشیم حرف زیاد هست و فض مستلزم اختصار گویی اما کاش میشد همه مون به این راحتی دغدغه خودمان را قلم می کشیدیم و می گفتیم کتاب نفس زندگی است
کتاب خود زندگی است
کتاب تنها بهاری است از فصل زندگی
و من بارها اینحس را از کلام نغز سعدی حس کردم هر نفسی (نفس) که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت ...
واقعا هر کتابی که به کتابخانه می آید ممد حیات است و بس
درود برهمه کتابداران دلسوز و دانشور ایران زمین
بهرامی نسب
|
Iran
|
1396/12/07 - 08:47
3
10
با خواندن این مطالب که به نوعی دلنوشته بود بسیاری از خاطرات برایم زنده شد و شما چقدر زیبا با قلم خوبتون ملموسانه شرح ماوقع کردید .بسیار عالی .پاینده باشید .
امیری
|
iran
|
1396/12/06 - 16:59
2
10
با سلام
ممنونم از احساس قشنگتون...ولی می شد مطلب رو در دو بخش جداگانه مینوشتید تا تداخل نکنن...
در کل ممنونم از شما...
فاطمه ذات عجم
|
Iran
|
1396/12/06 - 16:12
5
10
دوست عزيز و مهربانم . عالي نوشتي. عالي . از ناملايمات و نامهرباني ها گفتي. که بر جان و دلم نشست.مطمينم هر کتابدار مهرباني روزگاراني را با ناملايمات و نامهرباني ها سپردي کرده. و ممنون از استاد نازنيني که شرايط را براي نوشتن ما فراهم کرد. من هم نوشتم و اميد دارم که چاپ شوم تا نور اميدي شود براي باز نوشتن .موفق باشي
لیلا
|
Iran
|
1396/12/06 - 15:05
2
10
شغل کتابداری بیش از هر چیزی به عشق و علاقه احتیاج دارد.والا بی مهری در این شغل زیاد است. خدا به همه کتابدارها ی عاشق و متعهد صبر و قوت دهد.
پریا فیضی
|
Iran
|
1396/12/06 - 12:30
5
10
بسیار خوب و عالی بود.
1
|
United Kingdom
|
1396/12/06 - 11:51
12
5
رکود ودر جازدن آفت کتابداری است
دل بکنید از کتاب های فرسوده وکهنه ای که بجز چند روشنفکر بظاهر تحصیلکرده کتابخانه نرو ،کسی خواهان آن هانیست
لیلی وکیلی
|
Iran
|
1396/12/06 - 11:11
3
10
عاشق دلخسته عشقت مستدام..ودرمورد دکتر زین العابدینی همینقدر می گویم که به خیلی از ما کمک کرد تا خودمان وتوانایهایمان را بشناسیم ودنیا را از یک دریچه دیگر ببینیم
خواهشمند است جهت تسهیل ارتباط خود با لیزنا، در هنگام ارسال پیام نکات ذیل را در نظر داشته باشید:
۱. از توهین به افراد، قومیت‌ها و نژاد‌ها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهام‌زنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیام‌ها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود لیزنا را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمان‌ها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.
نام:
ایمیل:
* نظر: