کد خبر: 40548
تاریخ انتشار: سه شنبه, 19 آذر 1398 - 13:55
ایمیل
چاپ

داخلی

»

اخبار کتاب

جلسه‌ی نقد و برسی رمان «هیچ کس این زن را نمی‌شناسد» برگزار شد

منبع : انتشارات نیستان
جلسه‌ی نقد و برسی رمان «هیچ کس این زن را نمی‌شناسد» نوشته‌ی «ندا رسولی» در دانشگاه شهید بهشتی تهران برگزار شد.
جلسه‌ی نقد و برسی رمان «هیچ کس این زن را نمی‌شناسد» برگزار شد

به گزارش لیزنا، جلسه‌ی نقد و برسی رمان «هیچ کس این زن را نمی‌شناسد» نوشته‌ی «ندا رسولی»  در دانشگاه شهید بهشتی تهران برگزار شد. این جلسه با استقبال جمعی از دانشجویان  و اساتید دانشگاه شهید بهشتی آغاز شد. در ابتدای جلسه یکی از حاضرین خلاصه‌ی کوتاهی از رمان را نقل کرد. سپس «ندا رسولی» بخشی از رمان خود را خواند.

در ادامه وفا کشاورزی استاد دانشگاه و دانشجوی دکتری دانشگاه شهید بهشتی شروع به سخنرانی کرد، وی گفت من رمان «هیچ کس این زن را نمی‌شناسد» را از دید شکل‌گیری سوبژکتیویته در دو شخصیت اصلی رمان یعنی سارگل و آصال بررسی می‌کنم و با کمک از نظریه‌ی جودیت باتلر؛ منتقد معاصر امریکایی، چگونگی شکل‌گیری شخصیت سارگل در تقایل با آصال را بررسی کرده و جنبه‌ی اشتراک این دو شخصیت را در سر باز زدن از وضعیت موجود و تغییر آن به نفع شکل‌گیری شخصیت خود کمک گرفته‌ام. اینکه چه‌طور شخصیت‌های داستان ساخته شده‌اند و توانسته‌اند از آن محیط بسته‌ای که دارای هم فشار خارجی و هم فشار داخلی بوده به خوبی عبور کنند و تبدیل به شخصیتی بشوند. دوتا شخصیت مهم در این رمان داریم؛ شخصیت آصال و شخصیت سارگل. در روایت آصال خواننده با نسلِ دلزده و سرخورده‌ای مواجه می‌شود که دیگر خطر جنگ تهدیدش نمی‌کند اما اقتصاد ویرانِ کشور قحطی‌زده‌ی پس از جنگ همچنان سایه‌اش بر لایه‌های اجتماعی و خانوادگی جامعه سنگینی می‌کند. آصال متعلق به نسلی است که می‌خواهد از قیود اخلاقی‌ای که به نظرش دست و پاگیر می‌آید رها شود. او مردی است که می‌خواهد سنت‌شکنی کند و از شهرش خارج شود، پدر و برادرش قالی‌باف هستند و آصال در نانوایی کار می‌کند که نانوای آن روس است. آصال سعی کرده که از جو خانوادگی خودش بیرون بیاید و وارد محیطی بشود که خارج از آن سنت‌های بسته است، همه به آصال می‌گویند که تو بلندپروازی و به خانواده و زمانی که به آن تعلق داری پایبند نیستی. همین‌طور که مشخص است آصال از شغل خانوادگی‌اش پیروی نکرده و این یکی از اولین جنبه‌های سنت‌شکنی آصال هست. نکته‌ی دیگر اگر ما بخواهیم بصورت نمادین در نظر بگیریم، قالی‌بافی شغلی است که به نشستن و صبر احتیاج دارد و آصال این صبوری را ندارد که بنشیند قالی ببافد و بعد ماه‌ها منتظر باشد، آصال با هما ازدواج می‌کند که به خواسته‌هایی برسد؛ که نمی‌شود. آنچه در مدرنسیم با آن مواجه می‌شویم نفی سنت است و ساختن از نو.

در مورد شخصیت دیگر این رمان یعنی سارگل؛ سارگل زنی است که می‌خواهد یک تنه در مقابل جامعه‌اش بایستد. جامعه از سارگل می‌خواهد که طبق سنتی که وجود داشته بعد از مرگ شوهرش با برادرشوهرش ازدواج کند ولی سارگل این را نمی‌پذیرد؛ می‌شود سارگل را با همسر عادل(برادرشوهرش) مقایسه کرد؛ همسر عادل فردی هست که شخصیتش دقیقا همان‌طوری هست که جامعه می‌خواهد، وقتی شوهرش بهش می‌گوید که من می‌خواهم دوباره ازدواج کنم، عکس‌العمل انفعالی دارد و حتی از سارگل می‌خواهد که قبول کند و با شوهرش ازدواج کند و به سارگل می‌گوید که تو چرا با شوهر من ازدواج نمی‌کنی و بعد سارگل متعجب می‌شود و می‌گوید که تو چه‌طور از من می‌خواهی که با شوهرت ازدواج کنم؟! و این خواسته‌ی جامعه اینقدر برای این زن درونی شده است که خودش و احساسات خودش را فراموش کرده. این شخصیت در تضاد با شخصیت سارگل است؛ درست است که سارگل در پایان رمان مجبور می‌شود که با عادل ازدواج کند ولی یک شرطی می‌گذارد برای ازدواجش... اگر بخواهیم از نگاه جودیت باتلری نگاه کنیم سارگل اگر نمی‌تواند سنت‌های جامعه را از بین ببرد، به نوعی آن‌ها را خم می‌کند و سعی می‌کند از آن محدوده خارج شود.

تضادی که من در دو شخصیت اصلی این داستان پیدا کردم، رفتار سنت شکنانه‌ی آصال و سارگل است. ما می‌بینیم که هر دو شخصیت تلاش کرده‌اند که از آن جو خارج شوند اما چیزی که شاید آصال را موفق نکرد، این است که آصال می‌خواهد بیرون را درست بکند، انگار که می‌خواهد فرار بکند از آن موقعیت، اما از درون هنوز به آن آمادگی نرسیده که بخواهد از آن جامعه‌ی بسته رهایی پیدا کند. آن بلوغی که ما در سارگل می‌بینیم در آصال نمی‌بینیم. سارگل درست است که قدری به خواسته‌ی جامعه و آن ازدواج اجباری تن داد ولی هم زمان خواسته‌ی خودش را هم پیش برد. این بحثی است که جودیت باتلر مطرح می‌کند و این‌که ما چقدر می‌توانیم با شکستن سنت‌ها و در آن جو قرار نگرفتن شخصیت فردی خودمان را بسازیم. حالا چیزی که جودیت باتلر می‌گوید این‌ است که وقتی یک‌سری قوانین بر جامعه حکومت می‌کند ما دوتا نهاد داریم که ضامن اجرای این قوانین اجتماعی هستن، یک پلیس و نیروی انتظامی و دیگری نیروی فرهنگ و سنت هست که حتی قوی‌تر از آن نیروی فشار بیرونی است که از طریق دانشگاه و مدارس این ایدئولوژی به مردم القا می‌شود و شاید آن فردیت انسان‌ها زمانی مطرح می‌شود که خودشان بدانند چقدر می‌توانند از آن جوی که بر آن‌ها حکومت می‌کند خارج شوند و یک فردیت برای خودشان در نظر بگیرند. جودیت باتلر نظریه‌ی دیگری دارد به نام پرفورمنس که بر این مبنا هست که می‌گوید ما هر روز با تکرار نقش‌هایی که جامعه برای ما تعیین کرده به عنوان زن و مرد خودمان را می‌شناسانیم. یعنی اگر جامعه از من به عنوان یک زن انتظاراتی دارد و من انجام می‌دهم دارم وارد آن قالب زنانه‌ای از من انتظار می‌رود می‌شوم و حالت تیپ پیدا می‌کنم، اگر می‌خواهم شخصیت پیدا کنم باید از آن حالت خارج شوم؛ با توجه به فهمی که خودم دارم از زن و جایگاهش. 

یکی از حاضرین در مورد یکی دیگر از شخصیت‌های رمان صحبت کرد و گفت شخصیت «مرضی» خیلی خوب ساخته شده است و در پایان کتاب با عملش خواننده را شگفت‌زده می‌کند، مرضی یک شخصیت مستقلِ فرعی است که در نهایت ضربه‌ای می‌زند به شخصیت اصلی و پایان داستان را تغییر می‌دهد. این شخصیت واقعا برای من جالب بود؛ مدل سختی کشیدگی سارگل به نوعِ دیگری بود، سختی‌کشیدگی آصال هم متفاوت بود، آصال بلندپرواز است و دریای آرام خودش را برای همین ویژگی‌اش متلاطم می‌کند. سارگل دچار تلاطم می‌شود ولی شخصیت مرضی هم با این دو متفاوت بود، وارد داستان می‌شود تا آخر هم باقی می‌ماند و به خوبی از داستان خارج می‌شود. از «ندا رسولی» می‌خواهم که لطفا در مورد این شخصیت صحبت کنند.

ندا رسولی در پاسخ به این‌که شخصیت مرضی چگونه شکل گرفته گفت: این رمان و شخصیت‌هایش کم‌کم در ذهن من شکل گرفتند. ایده‌ی اولیه‌ی این رمان از این‌جا شروع شد که من یکی دو روایت واقعی از زمان جنگ جهانی دوم و ورود متفقین به ایران شنیدم که برایم خیلی تأثیرگذار بود، این مقطع تاریخی را مطالعه کردم و فکر کردم که می‌شود در موردش حرف زد؛ این‌چنین شد که این داستان را شروع کردم. در مرحله اول طرح و شخصیت‌های اصلی را داشتم و کم‌کم شخصیت‌های فرعی هم بنا بر نیاز داستان ورود پیدا کردند که بعد از آن من همه‌ی تلاشم این بود که بتوانم با توجه به نقششان در جهان داستانم آن‌ها را به خوبی از آب و گل درآورم؛ ولی لازم به ذکر است که در جاهایی داستان خودش پیش می‌رفت و انگار این شخصیت‌ها و جهان داستان بودند که من را پیش می‌بردند، در این حالت من فقط به دنبال تدابیری بودم که شخصیت‌ها از جایگاه خودشان خارج نشوند و خوب پرداخت شوند.

وفا کشاورزی در بخش دیگری از سخنانش ادامه داد: جودیت باتلر «عامل شکل‌گیری جنسیت را در فرد «تکرار تظاهر بدن» می‌داند که در مجموعه‌ای از اقدامات مکرر در یک چهارچوب قانونی بسیار سفت و سخت در طول زمان، ظاهر طبیعی بودن به خود می‌گیرد و دارای ذات و جوهر می‌شود.» از نظر او ما نباید خیلی مرد و زن داشته باشیم و یک چیز مابینی از این دو وجود دارد، یک مسیر میانی را ما باید برای آن‌ها بسازیم. چیزی که در شخصیت سارگل هست شاید این‌گونه باشد که سارگل با ظاهرش این زنیت را تایید کرد، اما عملکرد و رفتارهاش، رفتارهایی نبود که مطابق آن چیزی باشد که جامعه از او می‌خواهد. مثلا یکی از عمل‌کردهای فی‌البداهه‌ای که جودیت باتلر هم از آن صحبت می‌کند این است که سارگل حتی نقشه‌ی خودش را به منیژه هم که نزدیکش هست نمی‌گوید. تصمیم می‌گیرد و انجام می‌دهد و هدفش را پیش می‌برد و ما تازه انتهای رمان متوجه‌ی این مسأله می‌شویم و می‌فهمیم که سارگل از قالب‌ها و کلیشه‌هایی که وجود دارد و معمولا زن، منفعل و اجرا کننده‌ی افکار مردانه هست، جدا شده و برای خودش یک مسیر مستقلی را در نظر گرفته، از این لحاظ سارگل از همه قدرتمندتر است و نسبت به بقیه‌ی زن‌ها... در واقع فی‌البداهگی سارگل است که یک‌جورهایی داستان را کنار هم نگه می‌دارد.

در ادامه‌ی جلسه دکترشهریار منصوری(استاد دانشگاه بهشتی) از نویسنده‌ی رمان «هیچ کس این زن را نمی‌شناسد» پرسید: اسم‌های رمان برای من بسیار جالب بود؛ آصال، سارگل، عادل، هما، مرضی و... من این‌جا یک «نِیم سیمبولیسم» می‌بینم، چیزی که در اکثر رمان‌ها ایرانی و سینما هست این است که مثلا اگر یک فرد شرور را بخواهیم معرفی کنیم معمولا با اسامی مثلِ شهاب و شاهرخ و شهریار و چنین چیزهایی معرفی می‌کنیم و اگر یک شخصیت مثبت را بخواهیم معرفی کنیم با اسامیِ خاص دیگری مثل رضا و حسن و... ولی در رمان این‌گونه نیست، برای من خیلی زیباست که این اسامی این‌گونه انتخاب شده‌اند و ما با نام‌هایی نمادین طرف هستیم. سوال‌هایی که دارم اول این‌که معنای آصال چیست و به عنوان یک سوال فردی آیا شما این اسامی را به دلیل خاصی انتخاب کرده‌اید یا خیر؟! و سوال دیگر این‌که انتخاب اسم مرضی‌ به همراه صفتی با آن می‌آید، انتخاب این اسم چه دلیلی داشته است؟ و دیگر این‌که چرا اردبیل را انتخاب کرده‌اید و آیا خودتان ترک‌زبانید؟ و اگر نیستید این مسأله فاصله ایجاد نمی‌کند بین رمان و مخاطبی که شاید با این زبان آشنایی دارد؟

ندا رسولی پاسخ داد: آصال به معنای اصیل و اصل هست و در این رمان آصال کسی است که دارد از سنت‌ها و اصل و ریشه‌ی خودش فرار می‌کند؛ بعضی از اسامی متضاد شخصیت خلق شده در این رمان هستند. من سعی کردم انتخاب اسامیِ این رمان فکر شده باشند و به نوعی با شخصیت‌ها منطبق و یا در تضاد. در مورد انتخاب اسم شخصیت مرضی و صفتش هم باید بگویم که اسم این شخصیت به نوعی مکمل آن شخصیت است، اسم و کنش و دیالوگ‌ و رفتار و ظاهر مرضی در کنار هم این شخصیت را ساخته است. ندا رسولی در پاسخ به انتخاب شهر اردبیل گفت در سال 1320 ورود متفقین به ایران از شمال و جنوب بوده، روس‌ها از شهرهای شمالی ورود پیدا کردند؛ با در نظر گرفتن این مسأله من باید یک جغرافیا انتخاب می‌کردم که جهان رمانم را در آن بسازم؛ و چون قبلا به اردبیل سفر کرده بودم و تا حدودی با جغرافیای این منطقه آشنایی داشتم این شهر را انتخاب کردم. به طور کلی بسیار علاقه‌مند به خلق داستان‌های بومی و تاریخی هستم که این نیاز به تحقیق و مطالعه‌‌ی دقیقی دارد، برای بخش‌های تاریخی کتاب‌های مختلف مانند اردبیل در گذرگاه تاریخ، قحطی بزرگ و... را خواندم، سرچ می‌کردم و سعی می‌کردم به هر آنچه مربوط به این تاریخ و این شهر هست چنگ بزنم. برای بخش بومی داستان هم تحیق و بررسی‌هایی داشتم از جغرافیا و فرهنگ و آداب و رسوم و زبان و ضرب‌المثل‌های این منطقه و... سفر کردم، سعی کردم آدم‌های این منطقه را به نوعی بشناسم و با آن‌ها هم‌نشینی داشته باشم.

وفا کشاورزی در ادامه افزود؛ با توجه به همه‌ی تحقیقاتی که خانم «ندا رسولی» برای این رمان انجام داده‌اند، این رمان اصلا طوری نیست که رنگ و بوی داستانی الحاقی و حالت تحقیقی داشته باشد، اینقدر این تحقیقات و اطلاعات با بستر داستان هماهنگ شده‌اند که خواننده اصلا احساس نمی‌کند نویسنده دارد اطلاعات اضافه‌ یا اطلاعاتی را به مخاطب می‌دهد که از جریان داستان خارج است یا طوری باشد که تداخل ایجاد کند با روند داستان. اطلاعات بومی و تاریخی خیلی خوب و عالی مکمل داستان بودند و با جریان داستان درهم تنیده شده‌ بودند.

در ادامه دکتر کاترین ایلخانی، استاد دانشگاه شهیدبهشتی و متخصص رمان تاریخی  سوالی را به انگلیسی از نویسنده رمان مطرح کرد که بعد از ترجمه این بود: در این رمان تاریخی‌ای که نوشته‌اید تمرکزتان بیشتر بر روی جایگاه زن بوده یا می‌خواستید یک برهه‌ی تاریخی را روایت کنید؟

نویسنده‌ی کتاب «هیچ کس این زن را نمی‌شناسد» در پاسخ گفت: من می‌خواستم رمانی بنویسم که این بستر تاریخی را برایش انتخاب نموده و سعی کردم داستان‌پردازی را در اولویت قرار دهم، همه‌ی تلاشم بر این بود که هر آن‌چه در این رمان وجود دارد در هم تنیده شده باشند و در نهایت بتوانم یک اثر خوب تحویل دهم. بنابراین نمی‌توانم بگویم اولویتی داشتم، هر آنچه در این رمان وجود داشت برای من مهم بود و سعی کردم هر چیزی در جایگاه صحیح خودش نشسته باشد.

یکی دیگر از حاضرین درباره‌ی بعضی صحنه‌های رمان صحبت کرد و از تأثیرگذاری این صحنه‌ها گفت و این‌که چقدر خوب در ذهنِ خواننده باقی می‌مانند مثلِ صحنه‌ی روی قبرستان در قحطی که آدم‌ها به محضِ سبز شدنِ زمین به علف‌خواری مشغول شده‌اند؛ این صحنه به قدری خوب پرداخت شده که خواننده حس می‌کند واقعا وارد قیامتی می‌شود، در کنارِ این صحنه‌ی شاهکار صحنه‌های دیگری وجود دارد که آرامش را به مخاطب برمی‌گرداند. صحنه‌ی بسیار تأثیرگذار دیگر صحنه‌ای بود که در زمان قحطی بچه‌ها سرِ گنجشکی به جان هم افتاده‌اند. اگر این صحنه در زمان غیرقحطی اتفاق افتاده بود خب می‌گفتیم بچه‌اند و... ولی وقتی در این بستر پرداخت می‌شود بسیار فوق‌العاده است.

در پایان «ندا رسولی» بنا بر درخواست یکی دیگر از حاضرین قدری از تجربه‌های نویسندگی‌اش گفت.

خواهشمند است جهت تسهیل ارتباط خود با لیزنا، در هنگام ارسال پیام نکات ذیل را در نظر داشته باشید:
۱. از توهین به افراد، قومیت‌ها و نژاد‌ها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهام‌زنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیام‌ها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود لیزنا را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمان‌ها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.
نام:
ایمیل:
* نظر: