امروز: ۱۴۰۵/۰۵/۲۳
فارسی
گاهی دور/ گاهی نزدیک
آنجا که کتاب، استاد و معلم به هم می‌رسند؛

روایت سفری ماندگار از واژه‌ها تا جهان کودکان

کد خبر: ۶۰۱۸۶تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۵/۲۳
روایت سفری ماندگار از واژه‌ها تا جهان کودکان

مهدیه امیدی

(لیزنا؛گاهی دور/گاهی نزدیک 418): مهدیه امیدی، دانشجوی کارشناسی امور تربیتی دانشگاه فرهنگیان پردیس حضرت معصومه قم:

به نام آن‌که نخستین پیامش، خواندن بود...

گاهی در زندگی، بعضی درس‌ها درست از همان روزی آغاز می‌شوند که خیال می‌کنیم به پایان رسیده‌اند؛ همان روزی که آخرین صفحه‌ی کتاب بسته می‌شود، آخرین کلمه‌ی استاد در سکوت کلاس می‌پیچد و تقویم، پایان یک نیمسال را به ما یادآوری می‌کند. نمره‌ها در کارنامه ثبت می‌شوند، کلاس‌ها تعطیل می‌شوند و دانشجوها، هر کدام با کوله‌باری از کتاب و جزوه، راهی فصل دیگری از زندگی می‌شوند؛ اما بعضی درس‌ها، نه در کارنامه جا می‌گیرند و نه با پایان ترم به پایان می‌رسند. 

این درس‌ها جایی عمیق‌تر از حافظه، در جان آدمی نوشته می‌شوند؛ جایی که گذر سال‌ها هم نمی‌تواند سطرهایشان را پاک کند. گاهی یک کلاس، فقط یک کلاس نیست...

گاهی کلاسی کوچک، می‌تواند پنجره‌ای باشد رو به جهانی بی‌انتها؛ پنجره‌ای که از آن، برای نخستین‌بار، جهان را جور دیگری می‌بینی. می‌فهمی که یک کتاب، فقط چند برگ کاغذ نیست؛ می‌تواند خانه‌ای باشد برای کودکی که هنوز رؤیاهایش را پیدا نکرده است. می‌فهمی که یک قصه، فقط قصه نیست؛ می‌تواند دستی باشد که آرام بر شانه‌ی کودکی خسته می‌نشیند، نوری باشد در تاریکی ذهن او، یا پلی باشد میان کودکی که هست و انسانی که قرار است روزی بشود.

و در میان تمام این کشف‌ها، ناگهان می‌فهمی که «معلم بودن» فقط ایستادن پشت یک تخته و گفتن چند جمله و انتقال چند مفهوم نیست؛ معلم بودن، هنرِ دست گرفتن روح‌های کوچک و حساس است؛ هنرِ راه رفتن با احتیاط در سرزمین قلب کودکان؛ هنرِ کاشتن بذرهایی که شاید سال‌ها بعد، وقتی دیگر حتی نام معلمشان را هم به یاد نمی‌آورند، در زندگی‌شان به درختی تنومند تبدیل شود. اما هیچ‌کدام از این کشف‌ها، شاید بدون حضور یک استادِ واقعی ممکن نبود.

استادانی هستند که درس می‌دهند؛ و استادانی هستند که نگاه کردن را یاد می‌دهند. استادانی هستند که کتاب را معرفی می‌کنند؛ و استادانی هستند که کاری می‌کنند انسان، سال‌ها بعد، هنوز دلش برای بوی همان کتاب تنگ شود. استادانی هستند که از ادبیات سخن می‌گویند؛ و استادانی هستند که ادبیات را در جان انسان زنده می‌کنند. و چه موهبتی است که در مسیر زندگی، حتی برای مدتی کوتاه، پای درس استادی بنشینی که حضورش، از جنس حضور معمولی آدم‌ها نباشد؛ استادی که کلاسش تنها محل تدریس یک درس نیست، بلکه جایی است برای دوباره دیدن جهان.

استادی که به ما یاد می‌دهد پیش از آنکه بخواهیم معلم باشیم، باید انسان باشیم؛ باید کودک را ببینیم، نه فقط دانش‌آموز را؛ باید قصه‌های ناگفته‌ی پشت چشم‌هایش را بشنویم؛ باید بدانیم گاهی یک جمله‌ی ساده‌ی معلم، می‌تواند سرنوشت یک کودک را تغییر دهد و گاهی یک نگاه، یک لبخند یا حتی یک بی‌توجهی، می‌تواند تا سال‌ها در قلب او باقی بماند. در چنین کلاسی، کتاب‌ها فقط خوانده نمی‌شوند؛ زندگی می‌کنند. قصه‌ها فقط روایت نمی‌شوند؛ در جان آدم ریشه می‌دوانند و استاد، فقط درس نمی‌دهد؛ تکه‌ای از جهان‌بینی خویش را آرام و بی‌ادعا، در وجود شاگردانش به امانت می‌گذارد. شاید سال‌ها بعد، وقتی در کلاس درس ایستاده‌ایم و کودکی روبه‌رویمان نشسته است، ناگهان صدای همان استاد را در ذهنمان بشنویم؛ همان جمله‌ای که روزی از کنار آن ساده گذشتیم، اما امروز معنایش را با تمام وجود می‌فهمیم. شاید آن روز تازه دریابیم که بعضی استادان، هیچ‌گاه از زندگی شاگردانشان بیرون نمی‌روند؛ فقط شکل حضورشان تغییر می‌کند. یک روز در کلاس حضور دارند و روزی دیگر، در شیوه‌ی نگاه ما به یک کودک. یک روز کتابی را به دستمان می‌دهند و سال‌ها بعد، ما همان کتاب را به دست کودکی دیگر می‌سپاریم. یک روز از رسالت معلمی سخن می‌گویند و روزی دیگر، ما خودمان در قامت معلم، ادامه‌ی همان سخن می‌شویم.

اینجاست که می‌فهمی بعضی استادان، فقط یک درس را به پایان نمی‌رسانند؛ آن‌ها بخشی از خودشان را در آینده‌ی شاگردانشان ادامه می‌دهند. و شاید زیباترین معنای معلمی همین باشد؛ اینکه روزی، جایی، در قلب کودکی که شاید حتی نامت را هم به خاطر نیاورد، ردّی از خودت به جا بگذاری؛ ردّی که شاید سال‌ها بعد، در تصمیمی بزرگ، در انتخابی سرنوشت‌ساز، در نگاهی انسانی‌تر به جهان، یا حتی در عشق او به یک کتاب و یک قصه، دوباره جوانه بزند.

حالا که به پایان این نیمسال نگاه می‌کنم، می‌بینم آنچه با خودم از این کلاس می‌برم، فقط چند صفحه یادداشت، چند عنوان کتاب و مجموعه‌ای از دانسته‌ها نیست.

من از این کلاس، چیزی با خود می‌برم که در هیچ کارنامه‌ای نوشته نمی‌شود. نگاهی تازه، حسی عمیق‌تر به کودک، عشقی دوباره به کتاب و ایمانی روشن‌تر به رسالتی که روزی قرار است بر شانه‌هایم بنشیند: رسالت معلم بودن.

شاید روزی، سال‌ها بعد، وقتی در کلاس خودم ایستاده‌ام و به چهره‌ی کودکانی نگاه می‌کنم که با چشم‌هایشان هزار سؤال ناگفته دارند، تازه بفهمم که آنچه در آن روزها آموختم، فقط ادبیات کودک و نوجوان نبود؛ من در آن کلاس، بخشی از معنای «معلم شدن» را آموختم.

آموختم که گاهی باید برای رسیدن به ذهن یک کودک، از راه قلبش وارد شد. آموختم که یک معلم، پیش از آنکه درِ مدرسه را بگشاید، باید درِ کلاس را بگشاید و پیش از آن، راهی به قلب کودکان پیدا کند. آموختم که شاید بزرگ‌ترین رسالت یک معلم این نباشد که همه‌ی پاسخ‌ها را بداند؛ بلکه این باشد که در دل کودک، شوق پرسیدن، جرئت اندیشیدن و میل به کشف کردن را زنده نگه دارد.

و امروز، در پایان این مسیر، با خودم فکر می‌کنم چه غم عجیبی است پایان بعضی کلاس‌ها...

غمِ جمع کردن کتاب‌ها، غمِ بستن دفترها، غمِ شنیدن آخرین جمله‌ها و غمِ دانستن اینکه شاید دیگر هیچ‌گاه آن لحظه‌ها، دقیقاً به همان شکل، تکرار نشوند.

اما در کنار این اندوه، آرامشی عمیق نیز هست؛ آرامشِ دانستن اینکه بعضی پایان‌ها، در حقیقت پایان نیستند. چون آنچه یک استاد در جان شاگردش می‌کارد، با زنگ آخر کلاس از بین نمی‌رود.

گاهی سال‌ها بعد، در قلب یک کودک جوانه می‌زند. گاهی در دستان یک معلم به شکوفه می‌نشیند و گاهی، در گوشه‌ای از جهان، کودکی کتابی را باز می‌کند و با خواندن نخستین قصه‌ی زندگی‌اش، بی‌آنکه بداند، ادامه‌ی همان چراغی می‌شود که روزی استادی در قلب شاگردش روشن کرده بود. شاید راز ماندگاری بعضی استادان همین باشد؛ آن‌ها نمی‌روند...

فقط از کلاس بیرون می‌آیند و در جان ما ادامه پیدا می‌کنند.

و چه زیباست اگر روزی، در دورترین نقطه‌ی این مسیر، کودکی در کلاس ما بنشیند و ما بتوانیم همان چراغی را که روزی کسی در دل ما روشن کرد، بی‌آنکه از نورش کاسته شود، به قلب او بسپاریم. آن روز شاید بفهمیم که یک نیمسال دانشگاهی چگونه می‌تواند یک عمر ادامه پیدا کند؛ چگونه یک کلاس می‌تواند به یک خاطره تبدیل شود، یک خاطره به یک باور، یک باور به یک رسالت و یک رسالت، روزی به زندگیِ یک انسان دیگر. و آن وقت است که می‌فهمیم...

بعضی درس‌ها هرگز تمام نمی‌شوند. بعضی کتاب‌ها هرگز بسته نمی‌شوند. بعضی کلاس‌ها هرگز تعطیل نمی‌شوند و بعضی استادان، تا همیشه، در روشن‌ترین گوشه‌ی قلب شاگردانشان، چراغی روشن‌اند.

من در آغاز این مسیر شاید تصور می‌کردم قرار است ادبیات کودک و نوجوان را به‌عنوان یکی از درس‌های دانشگاهی بیاموزم؛ اما به‌تدریج دریافتم که قرار نیست فقط «ادبیات کودک» را بشناسم؛ قرار است کودک را بهتر بشناسم.

قرار است یاد بگیرم که کودک را نمی‌توان فقط با چشم بزرگسال دید. باید جهان او را فهمید و باید به زبان او نزدیک شد. باید پرسید چه چیزی او را می‌ترساند، چه چیزی شادش می‌کند، چه چیزی ذهنش را به پرسش وامی‌دارد و چه چیزی می‌تواند در تاریکی‌های زندگی، چراغی کوچک در دستش بگذارد.

و این‌گونه بود که برای من، کتاب از یک شیء چاپ‌شده فراتر رفت.

کتاب، شد پلی میان بزرگسال و کودک. قصه، شد زبان گفت‌وگوی دل‌ها و ادبیات، شد راهی برای تربیت و کلاس، شد جایی که آموختم گاهی برای شناختن یک کودک، باید نخست یاد بگیریم چگونه او را بخوانیم.

اگر بخواهم از مهم‌ترین تأثیری که این درس بر من گذاشت سخن بگویم، شاید نخستین واژه‌ای که به ذهنم می‌رسد، «تغییر نگاه» باشد؛ تغییری آرام، اما عمیق؛ تغییری که شاید در ظاهر تنها با گذراندن یک واحد دانشگاهی آغاز شد، اما در حقیقت، نگاه مرا به کودک، کتاب، ادبیات و حتی مفهوم تربیت دگرگون کرد.

پیش از این، شاید کتاب کودک را بیشتر وسیله‌ای برای سرگرمی، آموزش یا پرکردن اوقات فراغت می‌دیدم؛ اما در جریان این درس، آرام‌آرام دریافتم که کتاب می‌تواند چیزی بسیار فراتر از این‌ها باشد. کتاب می‌تواند کودک را با خودش آشنا کند؛ می‌تواند به او فرصت دهد احساساتی را تجربه کند که شاید در زندگی واقعی، مجال تجربه‌کردنشان را نیابد. می‌تواند او را با انسان‌هایی دیگر، فرهنگ‌هایی متفاوت، جهان‌هایی ناشناخته و حتی با آینده‌ای که هنوز از راه نرسیده است، آشنا سازد.

کودکی که کتاب می‌خواند، تنها داستان یک شخصیت را دنبال نمی‌کند؛ او گاهی برای لحظاتی، از دریچه چشم آن شخصیت به جهان می‌نگرد و زندگی را از زاویه‌ای تازه تجربه می‌کند. ممکن است با انسانی متفاوت از خودش همدلی کند، رنجی را بفهمد که هرگز تجربه نکرده است، با فرهنگی دیگر آشنا شود یا برای نخستین‌بار دریابد که جهان، بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از محدوده تجربه‌های شخصی اوست. شاید به همین دلیل است که ادبیات را می‌توان یکی از عمیق‌ترین و ماندگارترین ابزارهای تربیتی دانست؛ زیرا تربیت، تنها انتقال اطلاعات و انباشتن ذهن از دانسته‌ها نیست. تربیت، پیش از هر چیز، تغییر نگاه است؛ و کتاب، گاهی آرام‌ترین، خاموش‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین معلم این تغییر است.

در طول این درس، کتاب «ادبیات کودکان و نوجوانان و ترویج خواندن» اثر ثریا قزل‌ایاغ، محور اصلی آموزش‌های ما بود و استاد با دقت و وسواس علمی، مباحث آن را برای ما تدریس کردند؛ اما آنچه این کلاس را برای من متمایز و ماندگار ساخت، این بود که آموزش استاد هرگز به مرزهای کتاب محدود نمی‌شد.

کتاب، در کلاس ما تنها یک منبع درسی نبود؛ بلکه نقطه آغاز سفری بود به سوی دنیایی گسترده‌تر. استاد، در کنار مطالب و مباحث کتاب، مطالب تازه، نکات تکمیلی، تجربه‌ها و دانسته‌های ارزشمندی را با ما در میان می‌گذاشتند و ما را با آثار، نویسندگان، شاعران و جهان وسیع‌تری از ادبیات کودک و نوجوان آشنا می‌کردند.

ایشان کتاب را تنها برای ما تدریس نمی‌کردند؛ بلکه به ما می‌آموختند چگونه از دل یک کتاب، جهان را بهتر ببینیم. گویی هر مبحث، دری بود که استاد آن را به روی ما می‌گشودند و ما را به تماشای افقی تازه دعوت می‌کردند. به همین دلیل، کلاس برای من دیگر صرفاً محلی برای آموختن محتوای یک کتاب نبود؛ فضایی بود برای دیدن، اندیشیدن، کشف‌کردن و دوباره نگاه‌کردن.

امروز که به این درس می‌اندیشم، درمی‌یابم آنچه از این کلاس با خود به یادگار برده‌ام، تنها مطالبی نیست که در صفحات کتاب خوانده‌ام؛ بلکه نوعی نگاه‌کردن است؛ نگاهی که به من آموخت ادبیات کودک را نباید فقط در صفحات کتاب جست‌وجو کرد؛ باید آن را در جهان کودک، در تربیت، در تخیل، در احساس و در تمام لحظه‌هایی دید که می‌توانند انسانی را از «بودن» به سوی «شدن» هدایت کنند.

از «بودن» تا «شدن»؛ کودک چگونه ساخته می‌شود؟

یکی از مباحث مهمی که استاد در کلاس مطرح می‌کردند، توجه به عوامل گوناگونی بود که در شکل‌گیری شخصیت کودک نقش دارند. در جریان آموزش‌های کلاسی، این مفهوم برای من روشن‌تر شد که شخصیت انسان حاصل تعامل مجموعه‌ای از عوامل است و نمی‌توان شکل‌گیری آن را تنها به یک عامل نسبت داد. در این میان، وراثت و محیط، خانواده و مدرسه، مدیر و معلم، مربی و کتابدار، نویسنده و شاعر، تصویرگر و ناشر، فیلم‌ساز و همه کسانی که دغدغه رشد، تربیت و کمال‌یافتگی کودک را در سر دارند، هر یک می‌توانند به‌گونه‌ای در ساختن شخصیت او نقش‌آفرین باشند[1].

این نگاه برای من، به‌عنوان دانشجوی رشته امور تربیتی، بسیار ارزشمند و تأمل‌برانگیز بود؛ زیرا به من آموخت که کودک، محصول یک لحظه نیست؛ نتیجه یک جمله نیست؛ حتی نتیجه یک کتاب هم نیست. کودک، حاصل مجموعه‌ای از تجربه‌هاست؛ حاصل نگاه‌هایی که دیده، صداهایی که شنیده، روابطی که تجربه کرده، محبت‌هایی که دریافت کرده و محرومیت‌هایی که از سر گذرانده است. او از تشویق‌ها و سرزنش‌ها، از کتاب‌ها و داستان‌ها، از معلم‌ها و مربی‌ها و از تمام انسان‌هایی که در مسیر زندگی‌اش قرار گرفته‌اند، تأثیر می‌پذیرد.

کودک در این مسیر، از «بودن» به «شدن» می‌رسد؛ و در این فرایند، بزرگسالان مسئولیتی بزرگ و گاه ناشناخته بر دوش دارند. چراکه گاهی، یک کتاب می‌تواند نگاه کودکی را تغییر دهد؛یک معلم می‌تواند مسیر زندگی او را عوض کند؛ و یک کلاس، اگر با آگاهی و عشق همراه باشد، می‌تواند آغاز «شدن» انسانی باشد که آینده‌ای بزرگ در انتظار اوست.

زیرا ممکن است ما هرگز ندانیم کدام جمله‌ای که بر زبان می‌آوریم، سال‌ها در ذهن کودک باقی خواهد ماند. ممکن است ندانیم کدام رفتار ما، بی‌آنکه خود بدانیم، به الگویی برای او تبدیل خواهد شد. شاید ندانیم کدام کتابی که روزی به دست او می‌دهیم، روزی مسیر زندگی‌اش را تغییر خواهد داد. و شاید همین ندانستن، مسئولیت ما را سنگین‌تر می‌کند؛ زیرا در تربیت کودک، هیچ‌چیز آن‌قدر کوچک نیست که بتوان از تأثیرش چشم پوشید.

معلم؛ کسی که فقط درس نمی‌دهد، بلکه الگو می‌شود. در میان تمام عواملی که در شکل‌گیری شخصیت کودک نقش دارند، استاد بر جایگاه و نقش معلم تأکید ویژه‌ای داشتند. این تأکید برای من، تنها یک نکته آموزشی نبود؛ بلکه حقیقتی عمیق بود که نگاه مرا به مفهوم «معلم بودن» دگرگون کرد. در این درس آموختم که معلم، پیش از آنکه با کلمات خود آموزش دهد، با «بودن» خویش آموزش می‌دهد. کودک، بیش از آنکه به آنچه معلم می‌گوید توجه کند، به آنچه معلم هست نگاه می‌کند. رفتار معلم، نوع سخن گفتنش، شیوه برخوردش با دانش‌آموزان، میزان صبوری و مهربانی‌اش و حتی کوچک‌ترین رفتارهای او، می‌تواند در ذهن کودک به الگویی ماندگار تبدیل شود.

شاید معلم هرگز نداند که کودکی، سال‌ها بعد، هنوز جمله‌ای از او را به خاطر خواهد داشت؛ یا رفتاری را که روزی از او دیده، در زندگی خود تکرار خواهد کرد.

استاد در کلاس، برای بیان این حقیقت، مثالی را مطرح می‌کردند که برای من بسیار قابل تأمل بود؛ اینکه ممکن است کودکی تنها به این دلیل که معلمش عینک می‌زند، روزی آرزو کند که خودش نیز عینک داشته باشد. شاید این اتفاق در نگاه نخست، ساده و کم‌اهمیت به نظر برسد؛ اما در پس همین رفتار کوچک، حقیقتی بزرگ نهفته است کودک، معلم خود را می‌بیند، او را باور می‌کند و گاهی حتی بخشی از هویت خود را در آینه وجود او جست‌وجو می‌کند[1].

از همین‌جا بود که برای من معنای «معلم بودن» تغییر کرد.

معلم بودن، فقط ایستادن در برابر دانش‌آموزان و انتقال مفاهیم درسی نیست. معلم بودن، پذیرفتن مسئولیت تأثیرگذاری بر جان و شخصیت انسان‌هایی است که هنوز در حال ساخته‌شدن‌اند؛ انسان‌هایی که امروز کودک‌اند، اما فردای جامعه را خواهند ساخت.

به همین دلیل، استاد همواره بر این نکته تأکید داشتند که یک معلم واقعی باید بتواند سه در را بگشاید: درِ مدرسه، درِ کلاس و درِ قلب کودک.

درِ مدرسه، با حضور معلم گشوده می‌شود؛ درِ کلاس، با دانش و مهارت او؛ اما درِ قلب کودک، تنها با محبت، شناخت، احترام و صداقت گشوده خواهد شد[1].

شاید معلم بتواند کودک را وارد مدرسه کند و او را در کلاس بنشاند؛ شاید بتواند مطالب بسیاری به او بیاموزد و دانش او را افزایش دهد؛ اما اگر نتواند راهی به قلب او پیدا کند، شاید هنوز به عمیق‌ترین معنای رسالت تربیتی خود دست نیافته باشد.

این نگاه، برای من که دانشجوی امور تربیتی هستم، معنایی عمیق‌تر پیدا کرد. من آموختم که در تربیت کودک، هیچ‌چیز بی‌اهمیت نیست. یک لبخند، یک تشویق، یک جمله، یک نگاه و حتی یک بی‌توجهی، می‌تواند در ذهن و قلب کودک ماندگار شود. شاید ما از کنار بسیاری از رفتارهای خود به‌سادگی عبور کنیم، اما کودک ممکن است سال‌ها آن‌ها را با خود حمل کند.

از این منظر، معلم بودن یعنی پذیرفتن این حقیقت که ما، خواسته یا ناخواسته، در حال ساختن آینده‌ایم؛ آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته، اما امروز در کلاس‌های درس، در میان کتاب‌ها و در دل تجربه‌های کودکان، آرام‌آرام در حال ساخته‌شدن است.

و مهم‌ترین چیزی که این درس به من آموخت، کودک را نمی‌توان فقط با کتاب شناخت، اما بدون کتاب نیز نمی‌توان همه جهان او را دید.

کتاب، به ما راهی برای ورود به جهان کودک می‌دهد؛ و معلم، اگر رسالت خود را به‌درستی بشناسد، می‌تواند این راه را به پلی میان دانستن و شدن تبدیل کند.

اکنون که به مسیر این درس نگاه می‌کنم، درمی‌یابم که استاد فقط یک کتاب را به ما نیاموختند؛ ایشان به ما یاد دادند چگونه فراتر از کتاب بیندیشیم، عمیق‌تر ببینیم و کودک را نه فقط به‌عنوان دانش‌آموز، بلکه به‌عنوان انسانی در حال شکل‌گرفتن بشناسیم.

و هدیه ماندگار این درس، اینکه بدانم هر کودک، جهانی است که آرام‌آرام ساخته می‌شود و ما، به‌عنوان معلمان و مربیان آینده، ممکن است در ساختن این جهان سهمی داشته باشیم. سهمی که شاید کوچک به نظر برسد، اما می‌تواند سرنوشت‌ساز باشد.

زیرا کودک، امروز در کلاس ما نشسته است؛ اما فردای یک جامعه، در دستان کوچک او شکل خواهد گرفت. کتاب را به دست کودک بسپاریم، پنجره‌های تازه‌ای به رویش بگشاییم، راه مدرسه و کلاس را برایش هموار کنیم و آن‌قدر صادقانه، آگاهانه و انسانی در کنارش باشیم که بتوانیم درِ قلبش را نیز بگشاییم.

استاد معتقد بودند که معلم می‌تواند تأثیری بسیار عمیق بر دانش‌آموز داشته باشد؛ زیرا کودک ساعات زیادی از زندگی خود را در مدرسه و در کنار معلم سپری می‌کند و در بسیاری از خانواده‌ها نیز ممکن است امکانات یا سواد کافی برای هدایت همه‌جانبه کودک وجود نداشته باشد. اما اهمیت معلم فقط به دانش او محدود نمی‌شود. کودک، معلم را الگو قرار می‌دهد. گاهی حتی بدون آنکه معلم بخواهد، کودک از او تقلید می‌کند، پس تقلید کودک را نباید سطحی دید[1].

کتاب کودک باید بتواند مخاطب خود را جذب کند. اما جذب‌شدن فقط به زیبایی ظاهری محدود نیست. محتوا باید ارزشمند باشد، زبان باید مناسب باشد، تصویر باید با جهان کودک ارتباط برقرار کند و اثر باید بتواند چیزی به مخاطب خود بیفزاید[1].

استاد ما را از کتاب بیرون می‌برد؛ به تحقیق می‌رساند. یکی از ویژگی‌های مهم شیوه تدریس استاد، این بود که به متن کتاب اکتفا نمی‌کردند.

وقتی درباره تعریف ادبیات کودک و نوجوان صحبت می‌شد، از ما می‌خواستند یک یا چند شعر و یا داستان انتخاب کنیم. سپس از ما می‌خواستند تحقیق کنیم؛ بررسی کنیم و استدلال بیاوریم.

و توضیح دهیم که چرا این اثر را متعلق به ادبیات کودک و نوجوان می‌دانیم. در این روش، ما دیگر فقط «پاسخ کتاب» را تکرار نمی‌کردیم. ما باید پاسخ خودمان را می‌ساختیم.

و این همان چیزی است که من آن را یکی از ارزشمندترین دستاوردهای این کلاس می‌دانم.

زیرا استاد به ما آموختند که دانشجو باید بتواند از خودش بپرسد:

 «من چه فکری می‌کنم؟»

«دلیل من چیست؟»

«شواهد من کدام است؟»

و«آیا می‌توانم از دیدگاه خود دفاع کنم؟»

این شیوه‌ی تدریس، کلاس را از یک فضای صرفاً آموزشی فراتر می‌برد و آن را به بستری برای اندیشیدن، پرسیدن و کشف کردن تبدیل می‌کرد. در آن کلاس، یادگیری با پایان یافتن درس تمام نمی‌شد؛ بلکه تازه از همان‌جا آغاز می‌شد.

به یاد دارم در یکی از همین جست‌وجوها، کتاب «جوجه‌اردک زشت» اثر هانس کریستین آندرسن را به‌عنوان یکی از آثار ادبیات کودک و نوجوان در کلاس معرفی کردم. اما برای آنکه بتوانم از انتخابم دفاع کنم، پیش از آن به دنبال دلیل و شواهدی بودم تا دریابم چرا این اثر را می‌توان در شمار آثار ادبیات کودک و نوجوان قرار داد. همین جست‌وجو، مسیر تازه‌ای را پیش روی من گشود؛ مسیری که مرا از یک داستان به دنیایی از داستان‌ها و از یک نویسنده به جهان گسترده‌ی آثار او رساند.

در خلال این جست‌وجوها، با آثار بیشتری از هانس کریستین آندرسن آشنا شدم و به این حقیقت پی بردم که بعضی داستان‌ها، فراتر از زمان و مکان زندگی می‌کنند؛ از مرز زبان‌ها و سرزمین‌ها عبور می‌کنند و آن‌چنان در ذهن و فرهنگ مردم جهان ریشه می‌دوانند که سال‌ها بعد، الهام‌بخش نویسندگان دیگری می‌شوند. برایم جالب بود که داستان «جوجه‌اردک زشت» چگونه در سراسر جهان شناخته شده و حتی زمینه‌ساز آثاری با نگاهی تازه و درس‌آموز شده است؛ از جمله کتاب «جوجه‌اردک زشت درون» اثر دبی فورد.

همین کنجکاوی مرا به مطالعه‌ی «جوجه‌اردک زشت درون» کشاند؛ اما باز هم احساس نکردم که باید همین‌جا متوقف شوم. این بار با اشتیاق بیشتری به سراغ آثار دیگر آندرسن رفتم و داستان‌هایی همچون «دخترک کبریت ‌فروش»، «لباس جدید امپراتور» و «بندانگشتی» را خواندم تا گام به گام، بیش از پیش، با نگاه و جهان بینی نویسنده ای آشنا شوم که در آینه‌ی قصه‌هایش، جهان کودکان را با ظرافتی شگفت انگیز به تصویر می‌کشد. 


شاید بپرسی چرا؟

چون آن کلاس به من آموخت که یادگیری واقعی، زمانی اتفاق می‌افتد که یک موضوع، شوقِ دانستنِ بیشتر را در انسان بیدار کند. یک معرفی ساده از یک کتاب، برای من به زنجیره‌ای از پرسش‌ها، جست‌وجوها و مطالعه‌های تازه تبدیل شد. فهمیدم که یک معلم اثرگذار، فقط کتابی را به دانشجو معرفی نمی‌کند؛ بلکه او را به دنبال کردن ردپای آن کتاب می‌فرستد؛ به جایی که خودش جست‌وجو کند، خودش بخواند و خودش به کشف برسد.

و یقین دارم زیباترین اتفاق همین باشد؛ اینکه یک کلاس، فقط چیزی به دانسته‌های ما اضافه نکند، بلکه شوقِ دانستن را در ما زنده کند. من در آن کلاس یاد گرفتم که پشت هر کتاب، کتاب‌های دیگری پنهان است؛ پشت هر پاسخ، پرسشی تازه وجود دارد و گاهی یک داستان کودکانه می‌تواند چنان پنجره‌ای به سوی جهان اندیشه باز کند که انسان را به سفری طولانی در دنیای ادبیات بکشاند.

این همان چیزی بود که آن کلاس را برای من ماندگار کرد؛ کلاسی که در آن، کتاب‌ها فقط خوانده نمی‌شدند؛ بلکه بهانه‌ای بودند برای کشف کردن، عمیق‌تر دیدن و ادامه دادن مسیر یادگیری.

اما فیلم؛ زبانی دیگر برای دیدن کودک

استاد، آموزش ادبیات کودک و نوجوان را هرگز در مرزهای کتاب متوقف نمی‌کردند. ایشان علاوه بر معرفی و خواندن کتاب، ما را به تماشای فیلم و تأمل در جهان تصویر نیز دعوت می‌کردند؛ چراکه باور داشتند برای شناخت کودک و انسان، گاهی باید از دریچه‌ای فراتر از واژه‌ها نگاه کرد.

از جمله فیلم‌هایی که برای تماشا و تأمل به ما پیشنهاد کردند، «روسری آبی» ساخته‌ی رخشان بنی‌اعتماد بود؛ فیلمی که تماشای آن برای من تنها دیدن یک اثر سینمایی نبود، بلکه تمرینی برای دقیق‌تر دیدن، اندیشیدن و تحلیل کردن بود. استاد می‌خواستند ما تنها مخاطب منفعل یک فیلم نباشیم؛ بلکه یاد بگیریم پشت هر تصویر، هر شخصیت و هر روایت را ببینیم، درباره‌ی آن پرسش کنیم و لایه‌های پنهان آن را کشف کنیم. این نگاه به من آموخت که شناخت کودک و نوجوان، تنها با دانستن ویژگی‌های سنی و روان‌شناختی آنان کامل نمی‌شود؛ بلکه نیازمند نگاهی عمیق به انسان، جامعه، فرهنگ و جهان پیرامون اوست[1].

اما گستره‌ی توصیه‌های استاد تنها به فیلم‌های سینمایی محدود نمی‌شد. ایشان حتی ما را به تماشای مستندها و آشنایی با زندگی و اندیشه‌ی انسان‌های اثرگذار دعوت می‌کردند؛ از جمله مستندی درباره‌ی زندگی بانو توران میرهادی و تلاش‌های ماندگار ایشان برای کودکان و آموزش[1]. 

آشنایی با زندگی توران میرهادی برای من تنها آشنایی با یک شخصیت برجسته‌ی فرهنگی نبود؛ بلکه آشنایی با معنای واقعیِ تبدیل رنج به رسالت بود. جمله‌ی ماندگار ایشان، «غم بزرگ را باید به کار بزرگ تبدیل کرد»، برای من به یکی از جمله‌های الهام‌بخش زندگی تبدیل شد. در سخنان استاد درباره‌ی ایشان، دریافتم که توران میرهادی چگونه اندوه بزرگ از دست دادن عزیزش را در خود متوقف نکرد؛ بلکه آن را به نیرویی برای ساختن و خدمت کردن تبدیل کرد؛ به ساخت مدرسه، پرورش نسل‌ها و وقف سال‌های زندگی خود به کودکان[1].

برای من، این بخش از صحبت‌های استاد یکی از عمیق‌ترین درس‌های این کلاس بود؛ درسی که دیگر فقط درباره‌ی ادبیات کودک و نوجوان نبود، بلکه درباره‌ی انسان بودن و اثرگذار بودن بود. فهمیدم گاهی بزرگ‌ترین میراث یک انسان، چیزی نیست که برای خودش نگه می‌دارد، بلکه چیزی است که از رنج‌ها و تجربه‌های زندگی می‌سازد و برای آیندگان به یادگار می‌گذارد.

این نگاه استاد به من نشان داد که آموزش ادبیات کودک و نوجوان نباید خود را به کتاب محدود کند. کودک امروز فقط با واژه‌ها زندگی نمی‌کند؛ او با تصویر، فیلم، رسانه و فضای مجازی نیز جهان را می‌شناسد و تجربه می‌کند. بنابراین، مربی و معلمی که می‌خواهد کودک امروز را به‌درستی بشناسد، باید بتواند زبان‌های گوناگون فرهنگی و هنری را بشناسد؛ زبان کتاب را، زبان تصویر را، زبان سینما را و حتی زبان رسانه را.

آموختم برای تربیت کودک، ابتدا باید جهان او را دید و شناخت. باید از قاب کتاب بیرون آمد، به قاب فیلم نگاه کرد، صدای جامعه را شنید و در میان همه‌ی این زبان‌ها، راهی برای رسیدن به قلب و ذهن کودک پیدا کرد.

استاد به ما آموختند که ادبیات کودک فقط خواندن داستان نیست؛ دیدن کودک است، فهمیدن جهان اوست و یافتن راه‌هایی برای نزدیک شدن به قلب او. و شاید یک معلم اثرگذار کسی باشد که نه‌تنها کودک را با کتاب آشنا می‌کند، بلکه به او کمک می‌کند جهان را از دریچه‌های گوناگون ببیند و ما، به‌عنوان مربیان آینده، یاد بگیریم چگونه از میان همین دریچه‌ها، انسان را عمیق‌تر بشناسیم.

استاد درباره تاریخچه شکل‌گیری کتاب و کتابداری نیز برای ما صحبت می‌کردند.

این مباحث به ما نشان داد که کتابی که امروز به‌سادگی در دست می‌گیریم، حاصل قرن‌ها تلاش بشر برای حفظ و انتقال دانش و تجربه است. کتابخانه نیز تنها ساختمانی پر از قفسه نیست.

کتابخانه، حافظ حافظه فرهنگی بشر است و کتابدار، نگهبان این حافظه. شاید به همین دلیل است که چنین معنای عمیقی پیدا می‌کند. زیرا گاهی کتابدار، فقط واسطه میان انسان و کتاب نیست؛ بلکه واسطه میان انسان و آینده اوست.

من، پیش از آنکه شاگرد ادبیات کودک و نوجوان باشم، شاید تصور می‌کردم نوشتن یعنی قلمی در دست گرفتن و واژه‌هایی را در کنار یکدیگر نشاندن؛ اما استاد ادبیات کودک و نوجوان دکتر مهدی محمدی به من آموختند که نوشتن، پیش از آنکه از نوک قلم آغاز شود، از جایی عمیق‌تر سرچشمه می‌گیرد؛ از یک شوق، از یک دغدغه، از یک نگاه تازه و از جرقه‌ای که گاهی یک استاد، بی‌آنکه خود بداند، در دل شاگردش می‌افروزد.

استاد من، همان کسی بودند که این جرقه را در من روشن کردند. ایشان مرا به نوشتن نیاموختند؛ مرا به نوشتن ترغیب کردند. شوق نوشتن را در من بیدار کردند؛ شوقی که شاید پیش از آن در گوشه‌ای از وجودم خاموش و ناشناخته بود و در کلاس ایشان، آرام‌آرام چشم گشود.

هر بار که استاد از ادبیات کودکان و نوجوانان سخن می‌گفتند، در حقیقت دریچه‌ای تازه به روی من باز می‌شد؛ اما در میان تمام روایت‌ها و نام‌هایی که از زبان ایشان شنیدم، نام بانویی بود که بیش از همه در ذهن و جان من ماندگار شد؛ بانویی فرهیخته و اثرگذار که استاد با عشق، احترام و شناختی عمیق از او سخن می‌گفتند: از بانو ثریا قزل‌‌ایاغ.

استاد آن‌قدر از بانو قزل‌ایاغ بزرگ، از اندیشه‌هایشان، از آثارشان و از تلاش‌ها و دستاوردهای ارزشمندشان برای ما گفتند که این نام، دیگر برای من تنها نام یک شخصیت برجسته در تاریخ ادبیات کودک و نوجوان نبود؛ بلکه به انسانی تبدیل شد که دوست داشتم بیشتر بشناسمش، درباره‌اش بدانم و روایتش را به دیگران نیز منتقل کنم.

استاد از کتاب‌هایی که درباره ایشان مطالعه کرده بودند برای ما گفتند؛ از شناختی که از ایشان داشتند، از گفت‌وگوها و هم‌کلامی‌هایشان با این بانوی فرهیخته روایت کردند و از خوبی‌ها، بزرگی‌ها و تأثیرگذاری ایشان سخن گفتند. آنچه استاد در کلاس برای ما تعریف می‌کردند، صرفاً انتقال اطلاعاتی درباره یک شخصیت نبود؛ روایت انسانی بود که با احترام و علاقه در ذهن و دل استاد جای گرفته بود و حالا از زبان ایشان، در دل ما نیز جای می‌گرفت.

من در کلاس استاد، تنها درباره یک بانوی اثرگذار نشنیدم؛ بلکه یاد گرفتم که انسان‌های بزرگ، حتی پس از رفتنشان نیز می‌توانند در زندگی دیگران حضور داشته باشند؛ به شرط آنکه کسی باشد که آنان را به یاد بیاورد، درباره‌شان سخن بگوید و چراغی را که روشن کرده‌اند، به دست دیگری بسپارد.

و شاید همین‌جا بود که در من اتفاقی افتاد؛ اتفاقی که بعدها فهمیدم آغاز راه قلم من بوده است.

به مناسبت سالگرد درگذشت این بانوی فرهیخته در 14 فروردین‌ماه ۱۴۰۵، تصمیم گرفتم قلم به دست بگیرم و درباره ایشان بنویسم. این تصمیم، برای من تنها نوشتن یک متن نبود؛ ادای دینی بود به تمام آنچه از استاد آموخته بودم و پاسخی بود به شوقی که ایشان در من برای نوشتن آفریده بودند[2]. 

من نوشتم؛ نه فقط برای آنکه متنی نوشته باشم، بلکه برای آنکه روایتی را که استاد با آن همه علاقه و احترام برای ما بازگو کرده بودند، ادامه دهم. نوشتم تا نام و یاد بانویی که استاد ما را با او آشنا کرده بودند، در گوشه‌ای از ذهن و دل خواننده‌ای دیگر نیز زنده شود. نوشتم تا شاید آنچه روزی استاد با سخنانشان در دل من کاشته بودند، این بار از طریق قلم من به قلب دیگری راه پیدا کند.

و سرانجام، این نوشته را با تشویق‌ها، دلگرمی‌ها و همراهی‌های استادم دکتر محمدی به سرانجام رساندم و آن را در سایت لیزنا منتشر کردم[2].

امروز که به آن نوشته نگاه می‌کنم، بیش از آنکه به خودِ نوشته بیندیشم، به نقطه آغاز آن فکر می‌کنم؛ به کلاسی که در آن، یک استاد از یک بانوی بزرگ سخن گفت؛ به روایت‌هایی که شنیدم؛ به کتاب‌هایی که شناختم؛ به شوقی که در من جوانه زد و به قلمی که سرانجام، به برکت همان شوق، روی کاغذ نشست.

اگر آن روزها استاد با آن همه عشق و دقت از ثریا قزل‌ایاغ برای ما نمی‌گفتند، اگر از بانوان اثرگذار و نقش ماندگارشان در فرهنگ و ادبیات سخن نمی‌گفتند، اگر خودشان درباره این بزرگان مطالعه نمی‌کردند و تجربه‌ها و شناختشان را با ما به اشتراک نمی‌گذاشتند، شاید من هرگز به این فکر نمی‌افتادم که قلم بردارم و بنویسم.

 گاهی یک استاد، شاگردش را از «شنیدن» به «اندیشیدن» و از «اندیشیدن» به «نوشتن» می‌رساند. برای من، استاد ادبیات کودک و نوجوانم همان نقطه آغاز بودند؛ همان دستی که قلم را مستقیماً در دست من نگذاشت، اما شوق گرفتن قلم را در من آفرید. اگر امروز قلم به دست گرفته‌ام و نوشته‌ام، اگر امروز شوق نوشتن در من زنده شده و اگر توانسته‌ام نخستین قدم‌هایم را در این مسیر بردارم، بی‌تردید بخشی از این راه را مدیون استادی هستم که پیش از آنکه به من نوشتن بیاموزد، مرا به دوست داشتنِ نوشتن رساند؛ پیش از آنکه قلم را به دستم بدهد، شوق آفرینش را در جانم زنده کرد؛ و پیش از آنکه مرا نویسنده یک متن کند، مرا جوینده‌ی معنا و حقیقت ساخت.

استاد در فایل‌ها و پاورپوینت‌هایی که برای ما نمایش می‌دادند، گاهی میان انبوه مطالب علمی و مباحث درسی، جمله‌هایی را بر صفحه می‌نشاندند که شاید تنها چند کلمه بودند، اما برای من، گاهی از چندین صفحه درس ماندگارتر می‌شدند؛ جمله‌هایی که از کنار چشم عبور نمی‌کردند، بلکه جایی در اعماق ذهن می‌نشستند و آدم را وادار می‌کردند بعد از پایان کلاس نیز، بی‌آنکه بخواهد، بارها و بارها به آن‌ها بازگردد.

یکی از آن جمله‌ها، با مضمونی چنین بود:«با مردم زیبا سخن بگویید تا جواب‌های زیبا بگیرید.»

شاید در نگاه نخست، این جمله تنها توصیه‌ای برای خوش‌رفتاری با دیگران باشد؛ اما برای من، در آن کلاس و در کنار تمام آنچه درباره ادبیات کودک و نوجوان آموختیم، معنای دیگری پیدا کرد. گویی استاد، بی‌آنکه مستقیماً از تربیت سخن بگویند، یکی از عمیق‌ترین رازهای تربیت را آرام در گوش ما زمزمه می‌کردند: کودک، پیش از آنکه با گوش‌هایش به ما گوش بدهد، با قلبش ما را می‌شنود. کودک، کلمات ما را فقط نمی‌شنود؛ آن‌ها را در خودش نگه می‌دارد. بعضی کلمات، سال‌ها بعد از یاد می‌روند؛ اما بعضی دیگر، جایی در جان کودک می‌مانند و در بزرگسالی، درست در همان روزهایی که شاید دیگر هیچ‌کس به یاد نمی‌آورد چه کسی آن‌ها را گفته، دوباره از گوشه‌ای از حافظه سر برمی‌آورند.

اگر با کودک با احترام سخن بگوییم، شاید روزی صدای احترام ما در شیوه سخن‌گفتن او با دیگران تکرار شود. اگر وقتی حرف می‌زند، واقعاً به او گوش بدهیم، شاید سال‌ها بعد، کودکی دیگر را با حوصله بشنود؛ کودکی که هنوز به دنیا نیامده است و ما هرگز او را نخواهیم شناخت.

اگر پرسش‌هایش را مسخره نکنیم، شاید در بزرگسالی هنوز جرئت پرسیدن داشته باشد و اگر به او بفهمانیم که اشتباه‌کردن، پایان راه نیست، شاید روزی که زمین خورد، از ادامه دادن خجالت نکشد. آن‌وقت فهمیدم گاهی تربیت، در بزرگ‌ترین سخنرانی‌ها و پیچیده‌ترین نظریه‌ها اتفاق نمی‌افتد؛ گاهی در یک جمله کوتاه، در یک نگاه، در نحوه پاسخ‌دادن به یک سؤال ساده یا حتی در سکوتی که به کودک فرصت حرف‌زدن می‌دهد، چیزی ساخته می‌شود که شاید آینده یک انسان را تغییر دهد.

شاید مربی واقعی کسی نباشد که همیشه بهترین پاسخ‌ها را دارد؛ شاید کسی باشد که کاری کند کودک، از پرسیدن هیچ سؤالی نترسد. کسی که وقتی کودک با دست‌های کوچک و ذهن پرسشگرش به سراغ جهان می‌آید، به جای آنکه درِ پرسش را به رویش ببندد، آرام کنار برود و بگوید:«بپرس؛ من اینجا هستم.» و چه چیزی برای یک کودک، امن‌تر از این جمله؟

استاد، ما را به خواندن آثار گوناگون فرا می‌خواندند و در میان کتاب‌هایی که برای مطالعه پیشنهاد می‌کردند، «کتاب باید هلو باشد؛ توصیه‌هایی برای کتاب‌خوانی و کتاب‌نخوانی» نیز جایگاهی ویژه داشت؛ مجموعه‌ای از بیانات رهبر شهید، حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، درباره کتاب و کتاب‌خوانی که به همت محسن حدادی گردآوری شده است. معرفی این اثر، برای من صرفاً پیشنهاد خواندن یک کتاب نبود؛ بلکه دعوتی بود به تأمل در نسبت انسان با کتاب، اندیشه و فرهنگ مطالعه[3]. کتاب باید هلو باشد را با اشتیاق مطالعه کردم. هرچه در صفحات آن پیش‌تر رفتم، بیش از پیش دریافتم که کتاب، تنها وسیله‌ای برای اندوختن دانسته‌ها نیست، بلکه می‌تواند شیوه نگریستن انسان به جهان را دگرگون سازد. این اثر، در من تأثیری ژرف و ماندگار بر جای گذاشت و نگاه مرا به ارزش کتاب‌خوانی، از عادتی برای مطالعه، به باوری عمیق و آگاهانه بدل کرد. این پیشنهادها برای من فقط فهرستی از نام کتاب‌ها نبودند؛ هر عنوانی که استاد معرفی می‌کردند، انگار نخ باریکی بود که از کلاس تا قفسه‌ای دوردست از کتابخانه کشیده می‌شد و ما را به سوی خود می‌خواند. 

کم‌کم فهمیدم استاد نمی‌خواستند ما فقط کتاب بخوانیم؛ می‌خواستند با کتاب‌خواندن زندگی کنیم. مطالعه، برای من، آرام‌آرام از شکل یک تکلیف دانشگاهی بیرون آمد و به چیزی شبیه تشنگی تبدیل شد؛ تشنگی‌ای که هر کتاب، به جای آنکه سیرش کند، تشنگی دیگری در پی داشت. هر بار که استاد کتاب تازه‌ای معرفی می‌کردند، احساس می‌کردم پایان یک راه، در حقیقت ابتدای راهی دیگر است. هنوز از یک جهان بیرون نیامده، درِ جهانی دیگر به رویم گشوده می‌شد.

و شاید راز ماندگاری کتاب همین باشد: کتاب واقعی، وقتی تمام می‌شود، تازه درون ما شروع می‌شود. صفحه آخر که ورق می‌خورد، داستان تمام نمی‌شود؛ گاهی تازه از همان‌جا، در ذهن خواننده ادامه پیدا می‌کند؛ در پرسش‌هایی که با خود به خانه می‌بریم، در فکرهایی که شب هنگام پیش از خواب به سراغمان می‌آیند و در تغییر کوچکی که بی‌خبر، در نگاه ما به جهان ایجاد شده است.

همچنین استاد از کتاب «مربای شیرین» اثر هوشنگ مرادی کرمانی نیز یاد کردند؛ این کتاب را با علاقه خواندم و خواندنش برایم بسیار شیرین بود؛ شیرینی‌ای که تنها از روایت ساده و دل‌نشین آن سرچشمه نمی‌گرفت، بلکه از نگاه ظریف نویسنده به زندگی، رفتارهای انسانی و نکته‌های عمیقی که در پسِ سادگی داستان پنهان شده بود، برمی‌آمد. [1]. 

گاهی یک داستان، در ظاهر آن‌قدر ساده است که شاید از کنار آن بی‌تفاوت بگذریم؛ اما بعضی داستان‌ها، سایه‌ای بلندتر از خود دارند. قصه تمام می‌شود، اما سایه‌اش همچنان روی ذهن خواننده می‌ماند.

استاد ما را به مطالعه «یک عاشقانه‌ی آرام» اثر نادر ابراهیمی نیز توصیه کردند. در میان سطرهای آن، با نگاهی عمیق به عشق، تعهد و زیبایی‌های نهفته در همراهی انسان‌ها روبه‌رو شدم. خواندن این کتاب برای من فرصتی بود تا دریابم عشق، تنها احساسی زودگذر نیست؛ بلکه مسیری است برای رشد، شناخت و ساختن جهانی سرشار از معنا. [1].

این پیشنهاد، برای من، تصویری روشن از نگاه گسترده استاد به مطالعه بود. گویی می‌خواستند به ما بیاموزند که انسان را نمی‌توان تنها از میان کتاب‌های درسی شناخت. برای شناختن انسان، باید داستان خواند؛ باید شعر خواند؛ باید رنج را فهمید؛ باید عشق را شناخت؛ باید با نگاه‌های متفاوت روبه‌رو شد و گاهی باید در سکوت، کنار یک جمله نشست و اجازه داد معنایش آرام‌آرام در ما اتفاق بیفتد.

مطالعه، در نگاه من، دیگر جمع‌کردن اطلاعات نبود؛ گسترش دادن ظرفیت قلب و ذهن برای فهمیدن دیگری بود.

 حتی استاد از ما خواستند کتاب «پیامبر» اثر جبران خلیل جبران را نیز مطالعه کنیم. کتابی که پس از مطالعه‌اش، احساس کردم برخی واژه‌ها تنها برای خوانده شدن نوشته نشده‌اند، بلکه باید در سکوت با آن‌ها زندگی کرد. این اثر، با نگاهی لطیف و ژرف به انسان و جهان پیرامونش، مرا به تأملی تازه درباره عشق، رنج، بخشش و معنای زندگی فراخواند[1].

بعضی کتاب‌ها را که می‌خوانیم، چیزی به دانسته‌هایمان اضافه می‌شود؛ اما بعضی کتاب‌ها، کاری دشوارتر می‌کنند؛ در دانسته‌هایمان تردید ایجاد می‌کنند و اما رشد واقعی، گاهی از همین‌جا آغاز می‌شود. از جایی که انسان برای نخستین‌بار از خودش می‌پرسد:

من چه می‌دانم؟

چه چیزهایی را هرگز ندیده‌ام؟

چقدر از انسان را می‌شناسم؟

و چقدر از خودم را هنوز نمی‌شناسم؟

شاید استاد با معرفی چنین آثاری، می‌خواستند ما فقط دانشجو نباشیم؛ می‌خواستند انسان‌هایی باشیم که می‌اندیشند. و برای کسی که قرار است روزی با کودکان و نوجوانان زندگی کند، اندیشیدن شاید یکی از ضروری‌ترین شکل‌های مسئولیت باشد.

اما از میان همه این تجربه‌ها، شاید یکی از لحظه‌هایی که بیشتر از همه در ذهنم مانده، زمانی است که استاد «ماهی سیاه کوچولو» اثر صمد بهرنگی را برای ما خواندند و درباره اندیشه‌ها و نگاه نویسنده با ما سخن گفتند[1]. 

آن روز، استاد فقط یک داستان را برای ما نخواندند. آنچه من به یاد دارم، صدای خوانده‌شدن یک داستان نیست؛ چیزی عمیق‌تر است. احساس می‌کنم آن روز، برای لحظاتی، همه ما دوباره کودک شدیم؛ کودکانی که روبه‌روی یک داستان نشسته بودند و نمی‌دانستند قرار است چند دقیقه بعد، با پایان آن، چیزی در نگاهشان برای همیشه جابه‌جا شود.

ماهی سیاه کوچولو برای من فقط ماهی کوچکی نبود که دلش می‌خواست جهان را ببیند. او شبیه بخشی از وجود هر انسانی بود که یک روز، میان زندگیِ عادت‌کرده و پرسش‌های بی‌پاسخ، از خودش می‌پرسدآیا تمام جهان همین است که من تا امروز دیده‌ام؟

و شاید دردناک‌ترین اتفاق برای یک انسان این باشد که آن‌قدر به یک دنیای کوچک عادت کند که دیگر حتی به ذهنش نرسد جهان، بزرگ‌تر از آن چیزی است که می‌بیند.

آن روز، وقتی استاد از اندیشه‌های صمد بهرنگی سخن گفتند، من بیشتر از همیشه فهمیدم که ادبیات کودک و نوجوان، اگر درست نوشته و درست خوانده شود، می‌تواند دست کودک را بگیرد و او را تا مرزهای دورِ اندیشه ببرد؛ جایی که دیگر فقط داستان نمی‌خواند، بلکه خودش را در میان آن پیدا می‌کند. شاید «ماهی سیاه کوچولو» برای هرکس معنایی داشته باشد؛ اما برای من، در آن کلاس، معنای دیگری پیدا کرد. گاهی باید جرئت کرد از جایی که همیشه بوده‌ایم، بپرسیم که آیا جای دیگری هم هست؟

و چه‌بسا رسالت یک معلم، دقیقاً همین باشد؛ نه اینکه به جای کودک، مسیر را انتخاب کند، بلکه آن‌قدر افق دید او را وسیع کند که خودش بتواند مسیرش را پیدا کند. نمی‌دانم آن روز، وقتی استاد کتاب را بستند و داستان به پایان رسید، چند نفر از ما فهمیدیم که آنچه تمام شده، فقط یک داستان بوده است، نه یک پرسش.

اما امروز می‌دانم بعضی جمله‌ها در جزوه‌ها نمی‌مانند؛ بلکه نفس می‌کشند و بعضی کتاب‌ها فقط خوانده نمی‌شوند؛ بخشی از ما می‌شوند. اکنون که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم استاد فقط کتاب معرفی نمی‌کردند؛ ایشان آرام‌آرام داشتند پنجره‌های بیشتری در ذهن ما باز می‌کردند.

هر کتاب، یک پنجره بود. هر داستان، یک روزنه. هر جمله، شکافی کوچک در دیوار عادت و من، بیش از آنکه نام چند کتاب را با خود حمل کنم، چیزی بسیار ارزشمندتر با خود دارم؛ یادِ استادی که به من آموخت اگر روزی قرار است معلم باشم، نباید فقط به کودک چیزی یاد بدهم؛ باید آن‌قدر با او مهربان باشم که صدای من، سال‌ها بعد، در سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش، هنوز در گوشش بگوید«تو می‌توانی».

باید آن‌قدر به پرسش‌هایش احترام بگذارم که وقتی بزرگ شد، از پرسیدن نترسد. باید آن‌قدر به رؤیاهایش فرصت بدهم که روزی، اگر جهان خواست رؤیاهایش را از او بگیرد، خودش از آن‌ها دفاع کند و حالا می‌فهمم شاید بزرگ‌ترین درسی که از آن کلاس‌ها گرفتم، در هیچ صفحه‌ای نوشته نشده بود.

استاد به من آموختند که یک معلم، گاهی فقط یک‌بار در زندگی یک کودک ظاهر می‌شود؛ اما همان یک‌بار می‌تواند آن‌قدر عمیق باشد که سال‌ها بعد، وقتی کودک دیگر بزرگ شده و معلم، شاید حتی نام او را هم به خاطر نیاورد، هنوز بخشی از صدای آن معلم در جانش زنده باشد.

شاید ما هرگز نفهمیم کدام جمله‌مان، کدام نگاه‌مان، کدام کتابی که معرفی کرده‌ایم یا کدام داستانی که برای کودکی خوانده‌ایم، در سرنوشت او چه کرده است. شاید معلم، شبیه کسی باشد که دانه‌ای را در خاکی می‌کارد و بعد، بی‌آنکه بداند چه خواهد شد، از کنار آن می‌گذرد.

سال‌ها بعد، شاید جایی دور، در حیاط مدرسه‌ای دیگر، کودکی زیر سایه درختی نشسته باشد که خودش هرگز ندیده است؛ درختی که ریشه‌اش، روزی، در یک کلاس کوچک و در دل یک جمله ساده کاشته شده بود.

با تمام وجودم، باور دارم استادم جزو کسانی هستند که  بعد از گذشت زمان، ناگهان میان یک کتاب، در سکوت یک کتابخانه، در صدای کودکی که سؤال می‌پرسد یا در لحظه‌ای که می‌خواهی برای یک انسان کوچک تصمیمی بزرگ بگیری، دوباره به یادت می‌آیند.

و آن وقت، شاید تازه بفهمی که استاد، آن روزها فقط ادبیات کودک و نوجوان درس نمی‌دادند.

ایشان داشتند به ما یاد می‌دادند چگونه انسانی باشیم که شایسته ورود به جهان کودک است.

و عمیق‌ترین شکلِ آموزش این باشد؛ که استادی، روزی کتابی را برایت بخواند، جمله‌ای را بر صفحه‌ای بنویسد، داستانی را در کلاس روایت کند و سال‌ها بعد، تو هنوز با خودت فکر کنی، کاش روزی که روبه‌روی یک کودک ایستادم،آن‌قدر که استاد من در جانم اثر گذاشت، من هم در قلب آن کودک، جای کوچکی برای همیشه باقی بگذارم.

یکی دیگر از مباحث مطرح‌شده در کلاس، این بود که کودکان و نوجوانان همیشه محدود به مرزهایی که بزرگسالان برایشان تعیین می‌کنند باقی نمی‌مانند. در این زمینه، نمونه‌هایی از دوران هشت سال دفاع مقدس مطرح شد؛ نوجوانانی که با وجود محدودیت‌های سنی و خانوادگی، با تغییر شناسنامه یا پنهان‌کردن سن خود، راهی جبهه شدند[1].

این مثال برای من، نشان‌دهنده پیچیدگی شخصیت کودک و نوجوان بود. کودک را نمی‌توان موجودی کاملاً منفعل دانست. او می‌تواند انتخاب کند. می‌تواند تصمیم بگیرد. می‌تواند برخلاف انتظار دیگران عمل کند و وظیفه تربیت، فقط محدودکردن نیست. وظیفه تربیت، آماده‌کردن انسان برای انتخاب مسئولانه است.

استاد در مناسبت‌های گوناگون، به‌ویژه در آستانه‌ی روز معلم، ما را تنها به تماشا و خواندن دعوت نمی‌کردند؛ بلکه از ما می‌خواستند خود نیز در آفرینش سهیم باشیم. یکی از جلوه‌های این نگاه ارزشمند، تشویق ما به مشارکت در تهیه‌ی ویژه‌نامه‌های مناسبتی بود؛ از ما می‌خواستند بنویسیم، اندیشه‌هایمان را به واژه بسپاریم و از جایگاه خواننده و دریافت‌کننده، قدمی فراتر بگذاریم و خود، روایتگر و آفریننده باشیم. دانشجویانی را که به نوشتن علاقه داشتند، با دلگرمی و مهر تشویق می‌کردند و همین تشویق، برای بسیاری از ما، جرقه‌های جدیِ قدم گذاشتن در مسیر نوشتن بود.

برای من، این دعوت استاد به نوشتن، معنایی فراتر از نگارش یک متن برای یک ویژه‌نامه داشت. چرا که نوشتن، تنها کنار هم نشاندن واژه‌ها نیست؛ نوشتن، شکل دیگری از اندیشیدن است. انسان وقتی می‌نویسد، ناگزیر می‌شود با افکار خود روبه‌رو شود؛ اندیشه‌های پراکنده‌اش را سامان دهد، برای هر مفهوم، واژه‌ای شایسته بیابد و میان آنچه دل احساس می‌کند و آنچه عقل می‌سنجد، تعادلی ظریف برقرار سازد. نوشتن، فرصتی است برای مکث کردن، برای عمیق‌تر دیدن و برای آن‌که آنچه در ذهن و جان انسان می‌گذرد، از مرز سکوت عبور کند و در قالب کلمات، معنا پیدا کند.

فکر می‌کنم به همین دلیل بود که استاد ما را به نوشتن ترغیب می‌کردند؛ زیرا نمی‌خواستند تنها مصرف‌کننده‌ی محتوا باشیم. می‌خواستند بیندیشیم، پرسش کنیم، تجربه کنیم و سرانجام، سهمی در تولید اندیشه و محتوا داشته باشیم. می‌خواستند ما فقط آنچه را دیگران نوشته‌اند نخوانیم، بلکه خود نیز چیزی برای گفتن داشته باشیم؛ صدایی از آنِ خود پیدا کنیم و جرئت کنیم آنچه را اندیشیده‌ایم و احساس کرده‌ایم، با جهان به اشتراک بگذاریم.

امروز که به آن تشویق‌ها و دلگرمی‌ها بازمی‌گردم، می‌بینم آنچه استاد در آن روزها از ما می‌خواستند، صرفاً نوشتن برای یک ویژه‌نامه نبود؛ ایشان، در حقیقت، ما را به آفریدن دعوت می‌کردند. همین دعوت ساده، باعث شد خود قلم به دست بگیرم و اندیشه‌ام را در قالب یک نوشته با دیگران قسمت کنم.

برای من، نوشتنِ متنی که به مناسبت روز معلم در سایت لیزنا منتشر شد، یکی از همین لحظه‌ها بود[4].

آن نوشته با قلم من نوشته شد؛ اما جرئتِ برداشتن این قلم، فقط حاصل یک لحظه نبود. برای من، ارزش واقعی این نوشته در این نیست که در یک سایت منتشر شده است؛ ارزشش در این است که بخشی از مسیر رشد من به‌عنوان یک دانشجو را نشان می‌دهد. مسیری که در آن، به‌تدریج یاد گرفتم فقط به دنبال پیدا کردن پاسخ‌های آماده نباشم، بلکه خودم نیز سؤال داشته باشم، فکر کنم، نگاه کنم و اگر چیزی برای گفتن دارم، آن را بیان کنم. و این همان جایی است که نقش یک استاد، از تدریس یک درس فراتر می‌رود.

وقتی دانشجو، روزی بدون حضور استاد، قلم به دست می‌گیرد. وقتی برای نخستین بار نوشته‌اش را با دیگران به اشتراک می‌گذارد. وقتی جرئت می‌کند نظرش را بیان کند. وقتی به این باور می‌رسد که خودش نیز می‌تواند چیزی بیفزاید، نه این‌که همیشه فقط دریافت‌کننده باشد. آن‌وقت می‌توان فهمید که آموزش، واقعاً اتفاق افتاده است.

من نمی‌توانم بگویم اگر تشویق‌های استاد نبود، هرگز نمی‌نوشتم؛ شاید روزی، در زمانی دیگر، خودم این مسیر را پیدا می‌کردم. اما با اطمینان می‌توانم بگویم که اعتماد و تشویق ایشان، این مسیر را برای من روشن‌تر کرد و باعث شد زودتر و با اطمینان بیشتری قدم بردارم.

استاد محمدی، من از شما برای دانسته‌هایی که به من آموختید سپاسگزارم؛ اما بیش از آن، برای نادانسته‌هایی که مرا به جست‌وجویشان فرستادید، سپاسگزارم.

برای پرسش‌هایی که در ذهنم گذاشتید و هنوز پاسخ همه‌شان را نمی‌دانم. برای افق‌هایی که نشانم دادید و فهمیدم جهان، بسیار بزرگ‌تر از آن چیزی است که پیش از این می‌پنداشتم.

برای اینکه به من آموختید دانش، پایان راه نیست؛ آغاز پرسش‌های تازه است و چه موهبت بزرگی است استادی که به جای آنکه شاگرد را به پاسخ‌های آماده عادت دهد، او را با شوقِ پرسیدن رهسپار کند. شما شاید ندانید، اما بعضی آموزه‌های استاد، شبیه نامه‌ای هستند که سال‌ها بعد به دست آدم می‌رسند. ممکن است امروز جمله‌ای را بشنویم و از کنار آن بگذریم؛ اما سال‌ها بعد، در لحظه‌ای که به آن نیاز داریم، ناگهان همان جمله در ذهنمان روشن می‌شود. و آن‌وقت می‌فهمیم که بعضی سخنان، برای همان روز گفته نشده‌اند؛ برای فردای ما گفته شده‌اند.

شاید روزی که من در جایگاه یک معلم قرار بگیرم، کودکی روبه‌رویم بنشیند و سکوت کند.

شاید همه از کنار سکوتش بگذرند، اما من مکث کنم. شاید کودکی پرسشی بپرسد که دیگران ساده از کنارش عبور کنند، اما من بدانم پشت آن پرسش، جهانی در حال شکل گرفتن است.

شاید کودکی خودش را کوچک ببیند و من به یاد بیاورم که هیچ‌کس حق ندارد افقِ یک انسان را به اندازه‌ی امروز او محدود کند و آن روز، اگر توانستم کودکی را بهتر ببینم، اگر توانستم به جای خاموش کردن پرسشی، آن را بیدارتر کنم، اگر توانستم دست کودکی را به سوی کتابی ببرم، اگر توانستم در دل او ذره‌ای امید بنشانم، خواهم دانست که بخشی از آنچه انجام داده‌ام، بازتاب نوری است که روزی در کلاس شما به من رسید. زیرا بعضی استادان، مانند چراغی نیستند که فقط راه پیش پای شاگرد را روشن کنند؛ بلکه در جان او چراغی می‌افروزند که بعدها، خود راه دیگران را روشن کند و این، به گمان من، بلندترین مرتبه‌ی ماندگاری یک استاد است اینکه روزی، در جایی دور، کودکی از نور آن چراغ بهره ببرد، بی‌آنکه هرگز بداند نخستین شعله، سال‌ها پیش، در کدام کلاس روشن شده است.

استاد، شاید یک ترم تنها بخشی از سال تحصیلی بود؛ اما برای من، اکنون که به پایانش رسیده‌ام، شبیه قطعه‌ای از یک نغمه است که ناگهان تمام شده، اما طنینش هنوز در فضای ذهنم باقی است. هنوز صدای آن روزها را می‌شنوم؛ هنوز بعضی واژه‌ها در ذهنم زنده‌اند؛ هنوز بعضی کتاب‌ها مرا به یاد آن کلاس می‌اندازند و هنوز، وقتی به کودک فکر می‌کنم، ردّی از آنچه از شما آموخته‌ام، در نگاه من حضور دارد و چه اندوه شیرینی است دانستن اینکه آدمی می‌تواند از کنار انسانی بگذرد، اما هرگز از تأثیر او عبور نکند من شاید روزی جزئیات این ترم را فراموش کنم؛ ممکن است عنوان بعضی کتاب‌ها از خاطرم دور شود، ممکن است بسیاری از روزها در غبار زمان رنگ ببازند؛ اما بعید می‌دانم آن حسِ آموختن، آن شوقِ کشف کردن و آن نگاهی را که از کلاس شما با خود بردم، فراموش کنم. زیرا بعضی درس‌ها در دفتر نوشته نمی‌شوند؛ در جان آدمی حک می‌شوند و بعضی استادان، نامشان در صفحه‌ی آخر یک کتاب باقی نمی‌ماند؛ در حاشیه‌ی تمام کتاب‌هایی که شاگردشان در آینده خواهد خواند، حضور دارند.

استاد گرانمایه دکتر محمدی، اگر روزی از من بپرسند: از آن یک ترم چه برایت باقی ماند؟

شاید بگویم: چند کتاب، چند نوشته، چند خاطره و انبوهی واژه...

اما در ژرفای دل، پاسخ دیگری خواهم داشت برای من، یک افق باقی ماند. افقی که پس از دیدنش، دیگر نمی‌توانم به همان اندازه‌ی پیشین قانع باشم. افقی که به من گفت کودک را ساده نبین. کتاب را سطحی نخوان. از کنار پرسش‌ها بی‌تفاوت نگذر.

آری از شما سپاسگزارم؛ نه فقط برای آنچه گفتید، که برای آنچه در من به گفتن واداشتید. نه فقط برای آنچه آموختید، که برای آنچه در من به اندیشیدن واداشتید. نه فقط برای کتاب‌هایی که معرفی کردید، که برای جهانی که پشت آن کتاب‌ها به من نشان دادید و نه فقط برای روزهایی که در کلاس شما گذشت، که برای اثری که از آن روزها، در روزهای آینده‌ی من باقی خواهد ماند.

اکنون، من باور دارم بعضی پایان‌ها، در حقیقت آغازِ ماندگاری‌اند. ممکن است دیگر در آن کلاس ننشینم؛ اما شاید روزی، در کلاس خودم، کودکی را ببینم که نیاز دارد کسی او را باور کند. ممکن است دیگر صدای شما را هر هفته نشنوم؛ اما شاید روزی، در لحظه‌ای حساس، یکی از‌ آموخته‌های شما در ذهن من طنین‌انداز شود.

ممکن است این ترم تمام شده باشد؛ اما شاید آنچه در این ترم آموختم، سال‌ها بعد، در زندگی کودکی دیگر، به ثمر بنشیند و اگر چنین شود، آن روز خواهم فهمید که یک استاد چگونه می‌تواند از مرزهای یک کلاس، از مرزهای یک دانشگاه و حتی از مرزهای یک نسل عبور کند.

استاد گرامی دکتر محمدی، شاید من نتوانم تمام آنچه را که باید، با واژه‌ها بگویم. برخی سپاس‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که زبان، در برابرشان کوتاه می‌آید. اما همین یک جمله را، با تمام حرمت و ارادت، با تمام خاطره‌ی آن روزها و با تمام امیدی که از آن کلاس با خود به آینده می‌برم، می‌گویم، قدردانم که در یکی از فصل‌های زندگی من حضور داشتید.

شاید یک ترم در تقویم، تنها چند برگ باشد؛ اما بعضی برگ‌ها، وقتی از کتاب زمان جدا می‌شوند، تا سال‌ها عطر خود را از دست نمی‌دهند و آن یک ترم برای من، همان برگ خوشبویی است که هر بار در خاطرم ورق می‌خورد، بوی کتاب، بوی کلاس، بوی آموختن و یاد استادش را با خود می‌آورد. دکتر مهدی محمدی، اگر روزی کودکی به سبب یک کتاب، رؤیایی را آغاز کرد؛ اگر روزی کودکی به سبب یک قصه، جهان را مهربان‌تر دید؛ اگر روزی دانش‌آموزی به سبب یک معلم، خودش را باور کرد؛ اگر روزی انسانی، به سبب ادبیات، دلش برای انسان دیگری بیشتر تپید؛ شاید در دورترین گوشه‌ی این زنجیره‌ی روشن، ردّی از شما نیز باقی باشد.

و چه ماندگاری باشکوهی است برای یک استاد؛ اینکه روزی، جایی، در قلب انسانی که شاید هرگز او را ندیده است، بی‌آنکه نامش را بداند، اثری از یک درس، یک کتاب، یک کلمه و یک نگاه او زندگی کند.

برای تمام آنچه به من آموختید، برای تمام آنچه در من بیدار کردید و برای تمام آنچه شاید سال‌ها بعد، تازه معنای عمیقش را بفهمم سپاسگزارم.

و اگر روزی از من بپرسند: استادت برایت چه به یادگارگذاشت؟

خواهم گفت: یک افق.

و مگر برای یک شاگرد، چه یادگاری گرانبهاتر از افقی که پس از دیدنش، دیگر نمی‌تواند به تاریکیِ پیش از آن بازگردد؟

 

منابع

[1]. دکترمحمدی، مهدی؛( نیمسال تحصیلی 1405-1404). کلاس درس ادبیات کودکان و نوجوانان. قم: دانشگاه فرهنگیان پردیس حضرت معصومه(س).

[2]. امیدی، مهدیه؛(15فروردین1405) بازخوانی اندیشه و میراث فرهنگی دل سپرده کودکان و نوجوانان؛ ثریا قزل‌ایاغ. لیزنا: گاهی دور/ گاهی نزدیک، شماره 406.

 برگرفته از https://www.lisna.ir/white-leaf/item/9789

[3]. شبکه جامع کتاب گیسوم،کتاب باید هلو باشد: توصیه‌هایی برای کتابخوانی و کتاب‌نخوانی. برگرفته از https://www.gisoom.com/book/1757193/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C/

[4]. امیدی، مهدیه؛(12اردیبهشت1405) برگچ سپید، نام جاودانگی؛ حکایت معلمان ایثار. لیزنا: گاهی دور/ گاهی نزدیک، شماره 409. برگرفته از https://www.lisna.ir/white-leaf/item/9874

 

 

دیدگاه کاربران

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

برای کاربران مهمان، قبل از ارسال برای بررسی، کد تایید پیامکی ارسال می‌شود.