امروز: ۱۴۰۵/۰۴/۲۸
فارسی
برگ سپید

«در غرب خبری نیست»؛ شاهکار ضدجنگ ادبیات جهان

کد خبر: ۶۰۱۱۶۱۴۰۵/۰۴/۲۸منبع: لیزنا
«در غرب خبری نیست»؛ شاهکار ضدجنگ ادبیات جهان

غزل فرخی

درباره نویسنده
 اریش ماریا رمارک زاده ۱۸۹۸ در آلمان بود و در سال ۱۹۷۰ در حالی که دیگر تابع این کشور به شمار نمی‌رفت، در آمریکا درگذشت. این فردِ در نهایت نویسنده، در اوج جوانی به مدت شش هفته در خط مقدم جبهه در جنگ جهانی اول و زیر پرچم آلمان خدمت کرد و پس از آن در پی فراموشی آنچه در جنگ رخ داده بود و بازگشت به زندگی، هم معلمی کرد و هم مکانیکی. مدتی راننده مسابقات اتومبیل‌رانی بود و مدتی نیز خبرنگار روزنامه که او را بیشتر به سوی حرفه نهایی‌اش ( نویسندگی) سوق داد. اولین اثر وی که معروف‌ترینش نیز است، «در غرب خبری نیست» است که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد و در پی آن « راه بازگشت» که به نوعی دنباله نخستین اثر به شمار می‌رفت، هرچند با محبوبیتی کمتر، زندگی واقعی سربازان بازگشته از جنگ را به تصویر کشید. همچنین داستان‌های دیگر رمارک حول محور حوادث اروپا نگاشته شدند و فیلم‌های پرفروشی نیز از آن‌ها تهیه گردید.
 درباره کتاب 
 داستان با یک خوشی اعیانی در جبهه جنگ آغاز می‌شود. خوشی‌ای ساده از گرفتن جیره‌ای درست و حسابی و در عین حال شوکه‌کننده، چرا که عیش و نوش سربازان از آن جهت برقرار است که هر یک سهم رفیق سرباز کشته شده خود را به جای او دریافت کرده‌ است. تراژدی بازگشت ۸۰ نفر از گروهانی ۱۵۰ نفری که به میهمانی‌ای برای ۷۰ نفر باقی‌مانده تبدیل شد. تنها راوی داستان، پل بویمر، جوانی است که از پشت نیمکت‌های مدرسه به امید شکوه پیروزی در جنگ و شور میهن‌پرستی، مادر بیمار خود را در خانه رها کرده و به همراه سایر دوستان همکلاسی که اکنون همرزمان او هستند، در پشت خاکریز‌ها مشغول به خاک و خون کشیدن دشمن است. حال آنکه، آنچه در سنگرهای میدان جنگ نصیبشان می‌شود، نه افتخار بلکه پوچی، گرسنگی، تضعیف جسم و انحلال روان است. خط به خط این کتاب واقعیات جنگ، درد زندگی، ترس از مرگ و نومیدی از انسانیت را همچون جوانان اسیر در جبر جنگ به صراحت به شکل کلماتی اسیر در جملات، به بند می‌کشد. داستان با همان سبک نگارشی ساده و به دور از تزئینات ادبی و با قلمی سرشار از حس واقع‌گرایانه، مخاطب خود را نه صرفا دلسوز و یا هم‌درد، که با جوانان قصه هم‌رزم می‌کند. آن‌چنان رنج‌ها را به تصویر می‌کشد که مخاطب نیز حلاوت خوشی‌های تلخ و به دور از انسانیت سربازها را درک می‌کند و گاه حتی تایید می‌کند. 
قهرمان‌سازی در این داستان جایگاهی ندارد و نویسنده نه تنها به دنبال خلق چنین شخصیت‌هایی نبوده، بلکه حتی شخصیت‌های اصلی روایت را با پیچیدگی و عمق روانشناختی ژرفی معرفی نکرده است. با این حال چنان که در طول داستان با آن‌ها هم‌قدم شوید، می‌بینید که هر یک به نوعی قهرمان به حساب می‌آیند. چه کسی گفته که لازمه قهرمان جنگی شدن، کسب موفقیت عملیاتی بزرگی است؟ مگر نه آنکه در آن زندگی بدوی و غیرمدنی زمان جنگ، کاهش هر رنجی در جبهه موافق، به مثابه یک نجات از مرگ و یا رهایی از زندگی در نظر گرفته می‌شود؟ پس بگویید مگر بخشیدن پوتین‌های نو در هنگام مرگ به سربازی دیگر، کاهش رنج او و شاید قوایی برای گریختن سریع‌تر او از مهلکه و نجات از مرگ نیست؟ مگر به بند کشیدن و به باد کتک گرفتن هم‌سنگر خود به هنگام جنون او در زمان بمباران، برای جلوگیری از گریختنش به میدان جنگ، نجات زندگی نیست؟ مگر تلاش برای خلاص کردن حیوان بی‌گناه آسیب‌دیده در میان بمب و موشک، و یا جستجو برای یافتن سرباز زخمی در میدان خونین اجساد دیگر، نجات آن‌ها از زندگی و به ارمغان آوردن مرگی زودهنگام و بی‌درد برایشان نیست؟ مگر انتقام از فرمانده سخت‌گیر و جنگ ندیده که سابقا پستچی بوده و اکنون در زمان جنگ به دور از گلوله در حال زورگویی به سربازان خط مقدم است، کاهش رنج هم‌قطاران به حساب نمی‌آید؟ اگر پاسخ شما نیز همچون من به این پرسش‌ها جز آری نیست، پس بله همگی قهرمانند. 
رمارک همچنین با گفتگوهای هرچند ساده و روزمره، فلسفه جنگ را به چالش کشید و وجدان از دست رفته ملت در طول جنگ را بیدار کرد و رمان را به سکویی برای اعتراض علیه رهبران فکری‌ای تبدیل کرد که جوانان را فریب داده و به قتلگاه آرزو و جنگ فرستادند. 
در نگاهی کلی به داستان، تک بعدی بودن آن و عدم پرداختن به جنبه‌های دیگر جنگ نیز کاملا به چشم می‌آید. در داستان به طور واضح نقش زنان و حتی مردم غیرنظامی نادیده گرفته شده است؛ هرچند که این تمرکز بر یک بعد در داستان، سبب حفظ انسجام آن شده و از پیچیدگی‌ها جلوگیری کرده است. 
 برش‌هایی از کتاب 
- بایستی قبول کنیم که نسل ما درست‌تر از نسل آن‌هاست. آن‌ها فقط در جمله‌پردازی و مهارت از ما جلو بودند. اما اولین بمباران این اشتباه ما را هم کف دستمان گذاشت. و آتش همان بمب‌ها دنیایی را که برای ما طرح‌ریزی کرده و ساخته و پرداخته بودند، درهم کوبید و خاکستر کرد. زمانی که آن‌ها هنوز داشتند می‌نوشتند و جمله می‌ساختند ما خون و مرگ می‌دیدیم...ما هم به اندازه آن‌ها وطنمان را دوست داشتیم.
 - کانتورک می‌گفت که ما به آستانه زندگی رسیده‌ایم. و انگار حرفش حسابی بود. هنوز نهال زندگی ما ریشه ندوانده بود که سیل جنگ آن را از جا کند و برد. - مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد چشم‌ها را مالیدیم و دیدیم که مفهوم کلاسیک وطن که در مدرسه یاد گرفته‌ایم اینجا عوض شده است. در اینجا کلمه وطن یعنی نداشتن شخصیت فردی و تن دادن به کارهایی که پست‌ترین بنده زرخرید هم از انجام آن ابا دارد. 
- ای زمین، آنگاه که نسیم مرگ و نیستی گلبرگ‌های زندگی سرباز را به بازی می‌گیرد و استخوان‌هایش از وحشت صدا می‌کنند، آنگاه که دیو نابودکننده انفجار نعره‌زنان به سرباز می‌تازد، این تویی که او را در پناه سپر خود می‌گیری و به او عمر دوباره می‌دهی. ای ژمین، آنگاه که گرداب وحشتزای جنگ ما را چون پر کاهی به کام خود می‌کشد، به دامان تو پناه می‌بریم. در آن دقایق وحشتزا به امید زنده ماندن با لب و دندان دلت را می‌خراشیم تا به آغوش تو راه یابیم و صورتمان را در دامن تو پنهان کنیم. 
- بی‌آنکه خود بدانم انگشت‌های دستم آستین یک نفر را چسبیده است، بازوی یک آدم را. داد می‌زنم:«زخمی شدی؟» جوابی نمی‌دهد. آه این جسد یک مرده است. با دست دور و برم را کورمال می‌کنم و می‌بینم پر است از خرده چوب، تازه یادم می‌آید که اینجا قبرستان است. 
- منظره رقت‌انگیز این خاک تیره و هرم سنگین آفتاب با سربازان مرده و محتضر که روی آن افتاده‌اند و هیچ کس به دادشان نمی‌رسد و ناله می‌کنند و پاهای ما را بغل می‌گیرند، چون تیری زهرآگین تا اعماق روح خسته و خرد شده ما نفوذ می‌کنند.
 - زمانی بود که آرزوهایی هم داشتیم ولی آن‌ها فراموش شدند، چون مال دنیای دیگری بودند که امروز از ما خیلی دور است. موقعی که در سربازخانه بودیم گاه آرزوها طغیان می‌کردند و عنان گسیخته میل بازگشت داشتند. چون در آن موقع با آنکه از هم جدا بودیم هنوز ما به آن‌ها و آن‌ها به ما تعلق داشتند... اما اینجا توی این سنگرها دیگر نشانی از آن‌ها نیست. دیگر نمی‌جوشند، و ما دیگر مرده‌ایم و آن‌ها از ما دور شده‌اند و چون اشباح و تصاویر تار و لرزان در سینه افق دوردست جای گرفته و ما را به زادگاهمان که نومیدانه دوستش داریم می‌خوانند. 
- قطعه زمین کوچک و متشنجی که رویش خوابیده‌ایم هنوز در دست ماست. فقط چند صدمتری از آن را به دشمن داده‌ایم اما در عوض روی هر یک متر آن یک قربانی افتاده است. 
- راستی که با چنین جنایاتی خونین چقدر نوشته‌ها و اندیشه‌های بشر باطل و بی‌اساس جلوه می‌کند. آنجا که فرهنگ و تمدن هزاران ساله بشر توانسته باشد جلو این رودهای خون را بگیرد و هزارها کانون شکنجه را از بین ببرد پس هرچه می‌گویند و می‌کنند دروغ و بی‌ارزش است.
سخن پایانی 
 گاه زندگی در میان مرگ پنهان است و گاه مردن همان زندگی است. آری، برای جوانانی که تمام آمال و آرزوهای خویش را در میان گلوله و آتش یافتند، رفاقت را در پشت خاکریزی آغشته به خون همسالان خویش شناختند و عشق را در خانه دشمن و به ازای یک نان سربازی تجربه کردند، مرگ عین زندگی است. پل بویمر جوانی آلمانی و در جبهه غرب، درست زمانی مرگ را پذیرفت که در گزارشات نظامی تنها یک جمله شنیده می‌شد: در جبهه غرب خبری نیست! حال آنکه ما جوانان ایرانی در خاورمیانه، همگی زندگی را حتی در لحظه مرگ در آغوش کشیدیم و هر روز در گزارشات نظامی و غیرنظامی تنها یک جمله می‌شنویم: در این جبهه، همیشه خبری هست!
 منابع 
اریش ماریا رمارک - ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد 
 مشخصات کتاب
در غرب خبری نیست/ اریش ماریا رمارک؛ ترجمه سیروس تاجبخش./ تهران: امیرکبیر، کتاب‌های جیبی: موسسه انتشارات فرانکلین، ۱۳۵۴. (۳۱۹ ص)
 درباره نویسنده متن 
غزل فرخی، دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی

دیدگاه کاربران

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

برای کاربران مهمان، قبل از ارسال برای بررسی، کد تایید پیامکی ارسال می‌شود.