امروز: ۱۴۰۵/۰۵/۰۳
فارسی
گاهی دور/ گاهی نزدیک

در ملک بی زوال واژه؛ تبار شناسی یک حضور ماندگار به نام نادر ابراهیمی

کد خبر: ۶۰۱۳۴۱۴۰۵/۰۵/۰۳منبع: لیزنا
در ملک بی زوال واژه؛ تبار شناسی یک حضور ماندگار به نام نادر ابراهیمی

مبینا صداقت

(لیزنا؛گاهی دور/گاهی نزدیک ۴۱۷): مبینا صداقت: دانشجوی کارشناسی دانشگاه فرهنگیان پردیس حضرت معصومه (س) قم: در عرصه بیکرانِ فرهنگ و ادبِ این دیارِ کهن، گاه اخترانی سپیده‌دم می‌کنند که شعاعِ وجودشان، از حصارِ زمان درمی‌گذرد و بر جبینِ ابدیت، نقشی جاودانه می‌زند. نادر ابراهیمی، از زمره همان ستارگانِ درخشان است؛ آن گوهرِ نادره که نه تنها بر گنبدِ مینویِ داستان و روایت، که بر اوجِ اندیشه و ژرفایِ احساس نیز، نشانِ ماندگاری نهاد. او، قلم را از حدّ وسیله عرضِ مفهوم فراتر برد و آن را به پناهگاهِ روح، سرچشمه تأمل، و مرآتِ تجلیِ انسان بدل ساخت؛ چنان‌که در تندیسِ هر جمله از کلامِ او، آدمی با اعماقِ جراحات، اشتیاق‌هایِ سوزان، لغزش‌هایِ تردید، و اوجِ تمنّاهایِ خویش مواجه می‌شود و خویشتن را در بیانِ او، به تماشا می‌نشیند.
شانزدهمِ خرداد، در تب‌وتابِ بی‌امانِ گذرِ زمان، شاید در نگاهِ سطحیِ تقویم، تنها ردیّ محو و بی‌اعتبار بنماید؛ لیک در ژرفنایِ معنا، روزی‌ست که حافظه فرهنگیِ این سرزمین از شتابِ روزمرّه بازمی‌ایستد، سر بر آستانِ تأمل فرود می‌آورد، و در سکوتی آیینی و معبدوار، به یادِ مردی می‌افتد که واژه را از قیدِ عادت رهانید و نوشتن را از اسارتِ ابتذال و روزمرّگی برکشید.

و اینک هجدهمین سال است که نادر ابراهیمی، از گستره پرهیاهوی خاک، به خلوتِ باوقارِ افلاک کوچیده است؛ اما این کوچ، نه نشانی از زوال است و نه دلالتی بر انقضا. او از آن شمارِ اندک و نایابِ مردانی‌ست که با رفتن، بر وسعتِ حضورِ خویش می‌افزایند؛ گویی مرگ، نه پایانِ راه، که تنها آستانه‌ای بود برای گسترشِ کلام و امتدادِ نامِ او در اقلیمِ جان‌ها. چه، نامِ او نه بر حاشیه سرد و خاکستریِ کتاب‌ها، که در ژرفایِ ناپیدایِ دلِ خوانندگان، ریشه دوانده و به سانِ درختی کهن‌سال، در خاکِ خاطره و معنا بالیده است.

آن قصه نویس بی بدیل عصر ما را مجالِ آن نبود تا در کالبدی از تعاریفِ محدود و تنگ‌مایه اسیر آید؛ او نگارگرِ معنا بود که بنایِ فاخرِ کلام را بر شالوده استوارِ اخلاق، عشق، ژرف‌اندیشی و تعهد، سقف‌به‌سقف، با شکوهی بی‌بدیل برمی‌افراشت. در عرصه اندیشه او، ادبیات نه سرگرمیِ خاطری ناپایدار و تفنّنی ذهنی، که رسالتی وجودی و ضرورتی جان‌فزا بود؛ رسالتی که نویسنده را از سکونِ حاشیه به پویاییِ متنِ مسئولیت فرا می‌خواند. او از زمره معدودِ آموزگارانی بود که نه با هیاهویِ گچ و تخته، که با سکوتِ معنادار و جلالِ سطر، رسمِ پایداری در برابرِ توفان‌هایِ سهمگینِ روزگار را به رهروانِ طریقِ خویش می‌آموخت. و بر این اعتقادِ راسخ بود که قلم، تنها مفسّرِ خاموشِ جهان نیست، بلکه دگرگون‌سازِ پویا و تکامل‌بخشِ آن نیز هست؛ وجدانِ بیدارِ بشریتی‌ست که بر نجوایِ رنجِ مردمان، بر جادویِ اثیریِ عشق، و بر فرسایشِ بی‌امانِ گذرِ زمان، گواهی می‌دهد و از عمقِ ناپیدایِ واژه، غایتِ زیستن را به گوشِ جانِ گیتی می‌رساند.

حال چه کسی می تواند از او بگوید و قلمش به لرزه در نیاید؟ از او که در اثر ماندگار «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم»، جغرافیا را از قیدِ حدودِ مادی و نقشه‌هایِ زمینی رهانید و آن را به استعاره‌ای از اقلیمِ روح و جغرافیایِ درونی بدل ساخت. در این منظومه کلام، شهر دیگر نه مکانی بر صحیفه کاغذ، که موطنی ازلی است که در نهان‌خانه حافظه راوی، با ضربانِ مستمرِ حسرت و اشتیاق، تپشگر باقی مانده است. این اثر، مرثیه‌ای شورانگیز بر هویتِ در حجابِ غیبت فرو رفته، و نجوایی جان‌سوز با وطن است؛ نجوایی که از ژرفایِ دلتنگی، به ایستادگیِ عارفانه‌ای بدل می‌گردد که در برابرِ آزمونِ زمان، سر فرود نمی‌آورد. او به ما آموخت که بازگشت به خانه، نه در گستره پایِ رهسپار، که در فراخنایِ قلب، تحقق می‌یابد؛ نه با پیمودنِ مسافت، که با پیوستنِ روح.

همچنان که او در «چهل نامه کوتاه به همسرم»، نه مجموعه‌ای از ابرازِ شور و هیجانِ زودگذر، که مانیفستِ عشقِ خردمندانه و تعهدِ پایدار را به تصویر کشید. او در این مکاتباتِ عاشقانه، غوغایِ زمان و تندبادِ حوادث را با لطافتِ ابریشمینِ واژگان درمی‌شکند. عشق نزد ابراهیمی، شعله‌ای بی‌محابایِ گذرا نبود؛ بلکه نوری بود که باید با صبوریِ کوه، وفاداریِ دریا، و مراقبتِ باغبان، مدام تغذیه می‌شد تا از خاموشی مصون ماند. او نگاشت تا شهادت دهد که دوست داشتن، پیش از آنکه احساسی آنی باشد، مسئولیتی روحانی است؛ عهدی‌ست که جان را در برابرِ معشوق، از مرتبه‌ای فروتر به مرتبه‌ای متعالی ارتقا می‌بخشد و در این فرایند، فردیت را به تعالی می‌رساند. و در شاهکارِ بی‌مانندِ او، «آتش بدون دود»، ما نه با روایتی صرف از عشق یا اجتماع، که با حماسه‌ای سترگ از ریشه‌ها و اصالتِ مردمان رو در رو می‌شویم. او در این اثر، جدالِ دیرپایِ نور و ظلمت را در تندیسِ تاریخِ پر فراز و نشیبِ قومِ ترکمن ترسیم می‌کند؛ نمایان می‌سازد که چگونه تندبادهایِ قهرآمیزِ روزگار، هرگز قادر نخواهند بود شعله فروزانِ «اراده» و «شرافت» را، که از ژرفایِ جان افروخته شده است، خاموش سازند. در این اثر نیز، جهان‌بینیِ او به اوجِ تجلّی می‌رسد: فروغی که نه از بیرون، که از درون شعله می‌کشد؛ آتشی که نه می‌سوزاند و خاکستر می‌نهد، بلکه می‌تابد تا مسیرِ گم‌گشتگانِ تاریخ را، در شبِ ظلمت، روشن و هموار سازد.

آن بزرگ مرد روزگار قلم،در روزگاری که ادبیات، آهسته‌آهسته به بازی‌هایِ فرمی و جلوه‌فروشی‌هایِ ژورنالیستی فروکاسته می‌شد،بر شرافتِ کلمه پای فشرد و آن را چونان حقیقتی اخلاقی پاس داشت. او بر این باور بود که اگر نوشتن، انسانی را به تأمل وادارد، زخمی را مرهم نهد، یا جرأتی در دلِ هراس‌زده‌ای بیافریند، آن نوشته از حدِّ یک متن فراتر رفته و به مرتبه‌ای مقدس نزدیک شده است. او هرگز سودایِ آن نداشت که نویسنده‌ای مطابقِ مُدِ روز باشد؛ آرمانِ او آن بود که نویسنده انسان باشد، یعنی کسی که با واژه، به جانِ آدمی راه می‌برد و با کلمه، کرامتِ او را بازمی‌افروزد.

حال اگر آن بزرگ مرد میراث دار ادبیات ایران را تنها «نویسنده» بخوانیم،  بی‌گمان بر گستره روحِ سیّال و سیمایِ چندسویه او جفا روا داشته‌ایم. او سینماگری اندیشمند بود، مستندسازی ژرف‌نگر بود، مترجمی آگاه بود و فراتر از همه، جست‌وجوگری بی‌قرار که در هیچ مرزی آرام نمی‌گرفت. او آینه تامّ و تمامِ نسلی بود که در دهه‌هایِ پرآشوبِ تاریخِ معاصرِ ایران، هم‌زمان توانست ایمان را چون ودیعه‌ای گران‌بها در سینه نگاه دارد و پرسش را چون چراغی بیدار در دست. به ایرانِ عزیز، نه از منظری شعاری و سطحی، که با چشمِ عاشقیِ بصیر می‌نگریست؛ و از همین رو بود که در «ایران»، اقلیمِ جان را نه بر اساسِ حدودِ مادی و نقشه‌هایِ زمینی، بلکه به مثابه «قدم‌گاهِ انسان‌هایِ متعالی» نگریست؛ جایی که بوسیدنِ خاکش، نه از سرِ تعلقِ صرف، که از ادایِ احترام به میراثِ بلندِ انسانیت بود.او این پیکرِ فرهنگ را، با همه زخم‌ها، میراث‌ها و آرزوهایِش، به تمامی دوست می‌داشت و در جانِ خویش حمل می‌کرد.

امروز، در آستانه هجدهمین سالِ فقدانِ او، بیش از هر زمانِ دیگر، محتاجِ آن ایمانِ خستگی‌ناپذیر و آن نگاهِ روشن او هستیم؛ نگاهی که حتی در تیره‌ترینِ لحظاتِ تاریخِ معاصر، کورسویِ امید را بازمی‌یافت و به ما، که شاید در دشواریِ راه، درنگ کرده بودیم، یادآوری می‌کرد که: «مهم نیست که راه چقدر صعب و ناهموار است، اصل آن است که تو، همچنان ایستاده‌ای.» جهان، با همه هیاهو و غوغایِ خویش، همواره مشتاقِ کسانی است که نه از سرِ مدگرایی، که از عمقِ «وجدان»، قلم بر کف می‌گیرند.

نادر ابراهیمی، در ملکِ بی‌زوالِ واژه، هرگز به عروج ملکوت نپیوسته است؛ که او تنها از منظرِ دیدگانِ ما کناره گرفته است، تا در اعماقِ حافظه فرهنگیِ این سرزمین، در سکوتِ شکوهمندِ کتاب‌ها، و در تپشِ قلب‌هایِ جوانِ جست‌وجوگر که مشتاقِ اصالت‌اند، به جاودانگیِ خود ادامه دهد.او حتّی مرگ را به حیرت واداشت؛ چرا که پس از کوچِ او، جایِ خالی‌اش نه بارِ سنگینی بر دوشِ جهان، که افقی تازه از حضور را گشود. او به سطرهایِ زندگیِ ما کوچ کرده است؛ به آن سپهری که در آن، واژه هنوز حرمتِ خویش را پاس می‌دارد و نور، همچنان از دلِ تاریکی، راهِ عبورِ خود را با صلابت می‌جوید. و اکنون، در این دمِ پُر از یاد و در این مِحنتِ عمیقِ فقدان، در برابرِ شکوهِ بی‌کرانِ این میراث، سکوت، خود ناتوان از ادایِ حق است؛ پس قلم را به سویِ او می‌گشاییم تا شاید، تنها در حدِ یک تبسمِ کلام، از عظمتش بازگویم. باشد که این دل‌نوشته، قطره‌ای لؤلؤین از اقیانوسِ بی‌کرانِ ستایشِ ما در برابرِ آن یگانه‌یِ بی‌همتایِ روزگار باشد؛ باشد که روحِ سترگِ او، در پناهِ این سطورِ ارادتمندانه، قرینِ آرامش گردد و یادِ او، همچون بوستانی آکنده از غزل‌هایِ ناب، تا ابد در سرایِ جانِ ما شکوفا و جاودانه بماند.

روانش در پرتوِ رحمتِ بی‌کرانِ الهی، آرام و نامش، بلندآوازه باد؛ و یادش، تا ابد، بر تارکِ ادبیاتِ اصیلِ ایران، فروزان و درخشان.

دیدگاه کاربران

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

برای کاربران مهمان، قبل از ارسال برای بررسی، کد تایید پیامکی ارسال می‌شود.