درباره حسن، آن یار دیرین استثنایی

رحمت الله فتاحی
لیزنا؛ رحمت الله فتاحی، معلم دانشگاه فردوسی مشهد: من احتمالا از معدود افرادی هستم که بیشترین دوستی و طولانی ترین همکاری را با استاد جاویدی داشته ام. به همین دلیل، در همین جا اجازه می خواهم در ادامه این نوشته، به جای لفظ «استاد جاویدی» بگویم «حسن». به طور خلاصه، از سال ۱۳۴۹ که وارد دوره کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه فردوسی مشهد شدم تا زمان حال یعنی در طول ۵۶ سال، با او دوست و همکار بودم. چهار سال در دوره کارشناسی، که یکی از بهترین دوران زندگی بود، دو سال در دوره نظام وظیفه، و سه سال در دوره کارشناسی ارشد با حسن همکلاس و یا همخونه بودیم، همدل و همزبان، جمعه ها هم با دوستان دیرین و ساکن تهران به کوه می رفتیم، افسوس که در آن زمان دوربین دم دستمان نبود تا لحظات شیرین خاطرات مشترک را ثبت کنیم.
حسن ذهن تحلیلی خوبی بویژه در تحلیلهای ادبی، که یکی از حوزه های اصلی درسهای دوره کارشناسی و مورد علاقه اش بود، داشت. همواره گرداننده اصلی مشارکتهای دانشجویی در رخدادهای گوناگون از جمله برگزاری و نمایش فیلمهای روشنفکری در دانشگاه و همچنین برگزاری پیک نیک های دانشجویی همراه با برخی استادان بود. همچنین، بیاد دارم که بخش عمده أوقات فراغت ما در زمین والیبال دانشکده می گذشت و حسن در سمت پاسور (یا به اصطلاح امروزی لیبرو) بازی می کرد. سرانجام هم تیم دانشکده ما در سال ۱۳۵۲ قهرمان والیبال دانشگاه شد. سینما رفتن و تماشای فیلمهای باشکوه دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ سینمای آمریکا (هالیوود) و ایتالیا و همچنین سینمای فارسی جزو لذت بخش ترین أوقات ما در آن دوره بود.
من و حسن خیلی سفرها با هم داشتیم. دوره آموزشی نظام وظیفه را در شیراز و دوره اصلی را در تربت جام گذراندیم و با هم همخونه بودیم. در آن زمان بحثهای سیاسی در زمینه مسائل روز و گفتگو درباره کتابهایی که خوانده بودیم از جمله کتابهای دکتر شریعتی بین ما دوستان بسیار رواج داشت. به جرات می توانم بگویم که این یک روال عادی در میان بیشتر جوانان آن روزگار بود.
ورود به دوره کارشناسی ارشد را مدیون حسن هستم. او بود که به پیروی از برادر بزرگش زنده یاد غلامحسین جاوید کبیری رشته کتابداری را به سایر رشته ها ترجیح داد و مرا علاقمند به شرکت در آزمون ارشد کرد. من هم به دلیل آنکه به دوستی حسن بسیار وابسته بودم قبولی در کارشناسی ارشد زبان انگلیسی در دانشگاه ملی (بهشتی کنونی) را کنار گذاشتم و با او و سه نفر دیگر از همکلاسی های دوره کارشناسی، وارد دوره ارشد کتابداری دانشگاه تهران شدم. یادم می آید در دوره نظام وظیفه در سال ۱۳۵۴ نامه ای به سرکار خانم انصاری که مدیر گروه کتابداری دانشگاه تهران بودم فرستادم و ناباورانه پاسخ تایپ شده نامه ایشان با سربرگ دانشکده را مبنی بر تشویق من به شرکت در آزمون ارشد دریافت کردم. در دوره ارشد که از مهر ۱۳۵۵ تا خرداد ۱۳۵۸ ادامه داشت، تلاش می کردیم تکلیفهای درسی و بازدید از کتابخانه ها را با هم انجام دهیم. او ذهن خوبی در انجام تکلیفها و آزمونها داشت. در سال نخست آغاز دوره ارشد، حسن به عنوان کتابدار به استخدام مرکز اطلاعات هسته ای سازمان انرژی اتمی درآمد و من، با معرفی زهیر حیاتی، همکلاسی ارشد خودم، از سوی دکتر هوشنگ ابرامی به استخدام کتابخانه موسسه برنامه ریزی ایران درآمدم. در هنگامه سال نخستین انقلاب، حسن که تحت تاثیر افکار و آثار دکتر شریعتی قرار گرفته بود موضوع پایان نامه خود را «کتابشناسی توصیفی آثار دکتر شریعتی» انتخاب کرد. من هم در نگارش برخی توصیفها به او کمک می کردم. همین علاقه او به دکتر شریعتی بود که پس از انقلاب، دکتر فریدون سحابی که بتازگی رئیس سازمان انرژی اتمی شده بود او را به جای خانم دکتر آسا سنگ به ریاست کتابخانه های سازمان منصوب کرد.
با حسن خیلی خودمانی بودیم. او یکی از شاهدان رسمی عقد من و مهری پریرخ در روز ۱۵ بهمن ۱۳۵۷ در دفتر ازدواج بود .او پایه اصلی مراسم جشن کوچک ازدواج من و مهری در روز ۱۹ بهمن ۱۳۵۷، دو شب مانده به انقلاب بود و تلاش می کرد آن مجلس خودمانی را گرم کند. البته این جشن با کمک یکی از همکلاسی های دیرین یعنی خانم معصومه عبداللهیان و در آپارتمان او واقع در چهارراه کارگر و دکتر فاطمی برگزار شد. در آن روزها، همه جا از جمله راه آهن، و فرودگاهها در اعتصاب بود و هیچیک از خانواده من و مهری نتوانستند از مشهد به تهران بیایند.
من، همسرم مهری، حسن، و حسین جاویدی، در پی بخشنامه دولت مهدی بازرگان در ماههای نخستین انقلاب مبنی بر همکاری سازمانهای اداری در بازگشت داوطلبانه کارکنان دولت به شهرهای موطن خود، طی نامه ای درخواست کردیم که به کتابخانه مرکزی دانشگاه فردوسی مشهد انتقال یابیم. این درخواست با مخالفت ریاست وقت کتابخانه مرکزی مواجه شد و نامه آن از سوی معاون آموزشی دانشگاه، دکتر رضا زمردیان امضاء و به دست ما در تهران رسید. ایشان در پاسخ نامه ما و از قول ریاست وقت آن کتابخانه نوشته بودند که دانشگاه با تورم کارمند روبروست و به کتابدار متخصص نیاز ندارد!! این درحالی بود که ۲۴ کتابخانه اقماری دانشگاه از وجود کتابدار متخصص بی بهره بود و در آن زمان حدود ۱۵۰ هزار کتاب فهرست نشده در آنها وجود داشت! سایر کتابهایی هم که فهرستنویسی شده بود از استانداردهای نوین به طور کامل برخوردار نبودند. سرانجام با تلاش زنده یاد غلامحسین جاوید کبیری و حسن، ما توانستیم پس از ۴ سال یعنی در سال ۱۳۶۲ به کتابخانه مرکزی دانشگاه فردوسی منتقل شویم و کارهای اساسی برای توسعه کتابخانهها از جمله فهرستنویسی آن مجموعه عظیم را انجام دهیم.
در سال ۱۳۶۲ و به پیشنهاد حسن و برادرش حسین که در آن زمان رئیس کتابخانه مرکزی شده بود درخواست راه اندازی دوره کاردانی کتابداری را به دانشگاه ارائه دادیم. دلیل آن بود که کتابخانه های استان شدیدا به کتابدار دانش آموخته رشته کتابداری نیاز داشتند و ما هم به این نتیجه رسیده بودیم که توانایی راه اندازی دوره کاردانی را داریم. افزون بر برادران جاویدی، من، همسرم، آقای جواد یغمایی هم که دانش آموخته ارشد از دانشگاه امپوریا، کانزاس آمریکا بودند در کتابخانه مرکزی اشتغال داشتند و از پیشینه تدریس در دوره کهاد رشته کتابداری در دانشگاه برخوردار بودند. برخلاف انتظار ما، اما دانشگاه این درخواست را در سال ۱۳۶۲ نپذیرفت. ما پیگیر درخواست خود بودیم و سرانجام دانشگاه پذیرفت که در صورت تایید یکی از استادان مطرح این رشته، موافقت کند. برای این کار، زنده یاد دکتر حری از سوی وزارت علوم مامور شدند، به مشهد آمدند و هنگامی که کار ما را در کتابخانه مرکزی و مطابق با استانداردهای کیفی دیدند، و متوجه شدند که منابع آموزشی لازم و منابع مرجع کافی را در کتابخانه مرکزی داریم، گزارش موافقت خود را به وزارتخانه اعلام کردند. سرانجام در سال ۱۳۶۴ دانشجویان نخستین دوره کاردانی وارد شدند. این درحالی بود که همه ما کارمند کتابخانه مرکزی بودیم و کار اصلی ما فهرستنویسی بود. جالب آنکه مدیران دانشگاه با تبدیل وضعیت ما از کارمندی به هیئت علمی موافقت نمی کردند تا اینکه بالاخره پس از ۵ سال، یعنی در سال ۱۳۶۹ احکام هیئت علمی ما صادر شد اما ما همچنان متعهد به کار در کتابخانه مرکزی بودیم. حسن درسهای سازماندهی مواد بویژه رده بندی دیویی را تدریس می کرد، آنهم با کیفیتی بالا و سختگیری بایسته. برپایه بازخورد دانشجویان آن زمان که برخی از آنها امروزه استاد دانشگاه هستند، او در این درس بی همتا بود. حسن براستی استاد مبرزی در این زمینه بود و تکالیف زیادی به دانشجویان می داد و آنها را با دقت و با جزئیات تصحیح می کرد. از این بابت، دانشجویان محتوای درسها را به خوبی فرا می گرفتند.
هنگامی که در أواخر دهه ۱۳۶۰ یعنی سالهای ۱۳۶۷ تا ۱۳۶۹ در آزمونهای سالانه دکترای اعزام به خارج شرکت می کردم بارها به حسن پیشنهاد دادم او هم شرکت کند تا بتوانیم با هم ادامه تحصیل بدهیم، حتی همسرش هم به من می گفت که با حسن در این باره بیشتر صحبت کنم. شوربختانه او نمی پذیرفت و من دلیلش را نمی دانم در حالی که ذهن پویای خوبی در فراگیری داشت.
پس از آنکه من و خانم پریرخ دوره دکترا را در دانشگاه نیوساوت ولز گذراندیم و به گروه کتابداری مشهد برگشتیم و من در سال ۱۳۸۰ رئیس انجمن کتابداری شدم، شرایط را برای بزرگداشت حسن و آقای جواد یغمایی فراهم کردم. فکر می کنم این رخداد باشکوه در سال ۱۳۸۲ یا ۱۳۸۳ برگزار شد و عده بسیاری از کتابداران و دانشجویان در آن شرکت کردند.
من در همان أوائل دهه ۱۳۸۰ مدیر گروه کتابداری بودم و پس از آنکه برخی همکاران به افتخار بازنشستگی نائل شدند از جمله حسن، آقای یغمایی، دکتر دیانی، دکتر آزاد و خانم مهین اکرمی، درخواست کردم آنها تدریس خود را همچنان ادامه دهند. خوشبختانه این کار انجام گرفت و ما و دانشجویان از وجود آنها بهره می بردیم. تعامل آنها برای همه ما غنیمت بود و بر این باورم که خود آنها هم از این بابت راضی بودند. روانشناسان و جامعه شناسان بر این باورند که تعامل بین انسانها بویژه دوستان دیرین تاثیر شگرفی بر سلامت روان و شور و نشاط زندگی دارد. شوربختانه، پس از آنکه به دلیل دخالتهای نامتعارف رئیس وقت دانشکده در أمور گروه، از مدیریت گروه کناره گرفتم این روال ادامه نیافت و همکاری دوستان بازنشسته با گروه پایان یافت. حسن هم بندرت به دانشکده می آمد و شاید همین عامل، یعنی عدم تعامل با همکاران و دانشجویان، باعث رنجوری و خانه نشینی او شد. به نظر می رسد یکی دیگر از دلایل به انزوا رفتن حسن، درگذشت ناگهانی حسین، برادر بزرگترش در سال ۱۳۷۴ بود. او بشدت به حسین وابسته بود و او را مرشد خود می دانست.
از آن پس، حسن کمتر با دوستان دیرین خود ارتباط برقرار می کرد. إصرار ما هم بیفایده بود. کم کم فترت بر جسم و ذهن او، یعنی آن حسن شاد و شوخ طبع، سایه افکند و او را کم کم به سوی بیماری سوق داد. ما یعنی دوستان دیرین او تنها موفق شدیم یک بار به دیدن او در منزلش برویم و جویای احوالش شویم. دو بارهم از پسر بزرگش خواستیم که او را با خود به رستورانی که معمولا در شاندیز می رفتیم همراهی کند. آن دوبار خاطرات خوب گذشته های دور را زنده کردیم و روحیه او جان گرفت و نشاط در چهره اش آشکار شد. پس آن بارها درخواست کردیم که این همراهی را تکرار کند اما وضعیت عمومی حال او اجازه نمی داد. چندین بار هم اجازه خواستیم به منزلش برویم اما بازهم این امر اتفاق نیافتاد.
همه ما دوستان دیرین همواره نگران حالش بودیم و با پسرش، رضا، در تماس، تا اینکه شوربختانه خبر دردناک درگذشت او را شنیدیم.
هنگامی که دوستان، همکاران و دانشجویان دیرین از این خبر آگاه شدند، سیل پیامهای همدردی که بروشنی و با إحساس پاک ابراز همدردی می کردند جاری شد. محتوای همه این پیامها بر چندین ویژگی خوب حسن متمرکز بود: صفا، صداقت، یکرنگی، چهره خندان، شوخ طبعی، سرزنده بودن، مشارکت فعال در رخدادهای دانشجویی، إحساس مسئولیت نسبت به دیگران...
در این جا مایلم دلنوشته یکی از همکلاسی ها و دوستان دیرین مشترک را که بازخورد خود را نسبت به استاد جاویدی با زبانی زیبا و احساسی لطیف بیان کرده نقل کنم:
«برای حسن جاویدی ؛ بخشی از خاطرات جوانی ما
چهل و شش سال گذشته است ....
چهل و شش سال از روز هایی که چهار سال، در یک کلاس، کنار هم نشستیم و جوانی مان را در راهرو ها و کلاس های دانشکده جا گذاشتیم.
حسن جاویدی از آن آدم هایی بود که نمی شد به سادگی فراموششان کرد، پسری شوخ و مهربان، سرزنده و با شخصیتی خاص و دوست داشتنی. از آن آدم هایی که حضورشان به جمع گرما می داد و خنده هایش بخشی از فضای کلاس می شد .
من و حسن جاویدی شاید آن قدر هم صمیمی و نزدیک نبودیم ، اما همیشه دوستش داشتم. شخصیت اش برایم جالب بود و چیزی در رفتار و شوخی ها و سرزندگی اش بود که در ذهن می ماند.
و عجیب است که بعد از این همه سال، هنوز وقتی از آن روزها و آن کلاس جادویی و همکلاسی ها حرف می زنیم ، حسن در خاطرات همه ما زنده است؛ با همان شوخی ها، همان خنده ها و همان روحیه خاصی که داشت.
بعضی آدم ها حتی اگر سال ها از ما دور باشند، خاطراتشان دور نمی شود.
حسن برای ما فقط یک همکلاسی قدیمی نبود ؛ او بخشی پررنگ و زنده از خاطرات دوران دانشکده ما بود ؛ بخشی از سال های جوانی مان، بخشی از روزهایی که دیگر برنمی گردند.
دیروز خبر رفتن اش را در گروه خواندم ، بعد از یک دوره بیماری، حسن از میان ما رفت.
نمی دانم چرا با خواندن خبر مرگش، آن سال های دور دوباره این قدر نزدیک شدند. انگار ناگهان در کلاس قدیمی باز شد و همه ما دوباره جوان شدیم؛ حسن هم همان جا بود، با همان چهره مهربانش که همیشه مرا به یاد آنتونی کوئین می انداخت، با همان شوخی ها و همان سرزندگی همیشگی.
حسن جان شاید خیلی سال ها از آخرین دیدارمان گذشته باشد، اما تو در خاطرات ما پیر نشدی. همان حسن جوان و شوخ طبع و مهربان ماندی؛ همان پسری که همه دوستش داشتند.
امروز که در میان ما نیستی، بیشتر می فهمیم که بعضی آدم ها با رفتنشان تمام نمی شوند.
آن ها در خاطرات آدم هایی که دوستشان داشتند ادامه پیدا می کنند.
یادت در دل ما و خاطرات مشترک ما زنده خواهد ماند.»
برخی از دانشجویان حسن نیز که در أوسط دهه ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ از کلاسهای درس سازماندهی ایشان بهره بردند إحساس خود را با زبانی ساده بیان کرده اند: این پیام دکتر افشین موسوی چلک، استاد دانشگاه بابل و از شاگردان قدیمی حسن است:
«با نهایت تأسف و تأثر، درگذشت استاد فرهیخته و ارزشمند، جناب آقای حسن جاویدی را به همه همکاران، اعضای محترم هیأت علمی و دانشجویان عزیز تسلیت عرض میکنم.
استاد جاویدی از آن دسته استادانی بودند که کیفیت علمی، دقت آموزشی و اخلاق انسانیشان هیچگاه از یاد نمیرود. هنوز هم برای تدریس دروس ردهبندی دیویی و ردهبندی کنگره از جزوات ارزشمند ایشان استفاده میکنم و هر بار که به آنها مراجعه میکنم، عمق دانش، نظم فکری و نگاه آموزشی دقیق ایشان را احساس میکنم. تکتک تمرینهایی که ایشان برای دانشجویان طراحی میکردند، صرفاً یک تکلیف نبود؛ هر تمرین با هدف آموزش یک نکته مهم و ظریف در نظامهای ردهبندی ارائه میشد و نشاندهنده تسلط علمی و دغدغه عمیق ایشان برای یادگیری واقعی دانشجویان بود.»
دکتر حسن بهزادی که خود در دوره کارشناسی دانشجوی ایشان و مدیر گروه کتابداری بود پیامی به گروه بحث کتابداری فرستاده که همان ویژگیهای حسن را برجسته می کند:
«با سلام. خبر درگذشت معلم اخلاق و مدرس انسانیت، استاد پیشکسوت گروه علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه فردوسی مشهد، بار دیگر فانی بودن دنیا و جاودانگی اخلاقیات را به همه ما یاداوری کرد.
جناب آقای جاویدی در کمال تواضع، ضمن انتقال دانش و تجارب خود به دانشجویان درس انسان بودن به معنای واقعی کلمه را می آموخت و اکنون در خاطر ما به غیر از مطالب مرتبط با فهرستنویسی، حسن خلق و چهره خندان و پندهای پدرانه وی جای دارد. بی شک نامش همچون فامیل ایشان تا ابد در ذهن و قلب دانشجویان جاوید خواهد ماند.
گروه علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه فردوسی مشهد، ضمن تسلیت درگذشت این استاد فرزانه به خانواده محترم ایشان و جامعه کتابداری و اطلاع رسانی ایران، برای آن مرحوم از درگاه ایزد منان طلب رحمت و مغفرت دارد.
از دانشجویان و همکاران ساکن در شهر مشهد دعوت می شود تا در مجالس تشییع، تدفین و ترحیم ایشان حضور پیدا کنید. اطلاعیه این مراسم ها در کانال های اطلاع رسانی دانشکده علوم تربیتی و روان شناسی دانشگاه فردوسی درج خواهد شد.
با احترام
بهزادی . مدیر گروه علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه فردوسی مشهد؛
-افراد بسیار دیگری نیز پیامهایی در شبکه های اجتماعی فرستاده اند که برای طولانی نشدن این نوشته از بازگویی آنها خودداری می کنم. آنچه که در پیامهای آنان مشترک بود ویژگیهایی از استادشان است که در بالا برشمرده شد. در مراسمی که برای تشییع و سوم ایشان برگزار شد عده بسیار زیادی از دوستان دیرین، همکاران دانشگاهی و دانشجویان پیشین او شرکت کردند که نشان دهنده ارادت آنها به دوست، همکار و استادشان بود.
-سرانجام، حسن هم پس از یک دوره بیماری سخت به جمع رفتگان پیوست اما یادش در دلهای دوستان دیرین، همکاران و دانشجویانش ماناست.
ای کاش حسن ارتباط حرفه ای اش را با دوستادارانش حفظ می کرد و به انزوا نمی رفت. ای کاش ما همچنان شاهد آن چهره بانشاط و خندان و آن شخصیت شوخ طبع می بودیم اما افسوس که از این بابت محروم شدم.
یادش همواره گرامی باد.


از چپ: حسن جاویدی، دکتر؟؟ سرپرست دانشجویان، رحمت الله فتاحی، تقی منشی طوسی، تابستان ۱۳۵۲، اردوی دانشجویی بابلسر

حسن جاویدی و عابدین حسینی، سلف سرویس دانشگاه فردوسی، ۱۳۵۲؟
فتاحی، رحمت الله (1405) .«درباره حسن، آن یار دیرین استثنایی». سخن هفته لیزنا، شماره 806 ، 9 شهریورماه

دیدگاه کاربران