امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۰
فارسی
سخن هفته
بار دیگر سخنی درباره مدیریت :

امان از این صندلی

کد خبر: ۶۰۴۰۲تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۷/۲۰منبع: لیزنا
امان از این صندلی

سیدابراهیم عمرانی

لیزنا؛ ابراهیم عمرانی، سردبیر: بعد از سالها عمر آخرش نفهمیدم این صندلی چکاره است، و چطور شخصیت آدمها را تحت تاثیر خودش قرار می‌دهد . واقعا نفهمیدم آیا این صندلی بی مروت خودش صاحب شخصیت است؟ شخصیت را چگونه به خودش می‌گیرد، یا چطور شخصیت می‌بخشد؟

این داستان می‌تواند جنبه‌های مختلف داشته باشد،‌ ولی در همه حال و در همه جنبه ها به ما می‌گوید که صندلی موجودی زنده‌است و به خیلیها موجودیت می‌دهد، و از جنبه‌ای دیگر شخصیت آدمها را تغییر می‌دهد.

یک جنبه‌اش را پیشتر نوشته‌ام و آن هم اصحابنا است که به سرعت خود را به ردیف جلو تالار می‌رساند که از صندلیهای ردیف اول شخصیتی برای خودشان بتراشند. یادم نمی‌رود که در نشستهای انجمن سرکار خانم سلطانی و سرکار خانم دکتر شادمان و بسیاری استادان خوب ما هر بار حضور داشتند در آن  ردیف‌های وسط‌ جایی به آرامی می‌نشستند و هر چه اصرار می‌کردیم که تشریف بیارید جلو، می‌گفتند همین جا خوب است و نمی‌آمدند و در همان حال اصحابنا هم داشتیم که کم نبودند، و با اینکه هنوز نه سر پیاز بودند و نه ته پیاز و حتی به موضوع نشست آن روز ربطی نداشتند، اصرار داشتند که صندلی ردیف اول نشسته باشند. خانم سلطانی به صندلی اعتبار می‌دادند، ولی تازه به دوران رسیده‌ها می‌دویدند که از صندلی‌ها اعتبار و شخصیت بگیرند.

با اینهمه امروز وجه دیگری از شخصیت صندلی مورد نظرم است که برایتان تعریف می کنم.

 بارها دیده‌ام دوستانی را که مدتی را که روی صندلی بودند چشم و گوششان تقریبا بسته است و چیزی نمی‌بینند و نمی‌شنوند و بعد از پیاده شدن از صندلی دوباره وقتی می‌بینندت، جواب سلام می‌دهند و احوالت را می‌پرسند.

دقت کنید عزیزان. ذات آدمها بد نیست، خداوند خودشان  در گِلِ آدم دمیدند و آدم را سرشتند و ‌الحمدلله هر کی را روی این صندلی‌ها می‌نشانند، حتما سرشتی پاک یا به قول دوستان  ژنِ خوب و به قول من گِلِ خوب دارند، ولی این لاکردار صندلی، چنان استادانه بلد است روی این ژنِ خوب کار ‌کند،‌ که گاهی با خودت فکر می‌کنی واقعا ژنِ خوب یا همان گِلِ خوب  اینه. این همان گِلی است که نمی‌خواست آدم شود؟ و خداوند او را به زور آدم ساخت و ابلیس را به خاطر آن از درگاه بیرون راند؟ داستانش را از مرصاد العباد نجم الدین رازی حتما به یاد دارید. در کتابهای درسی نمی دانم کلاس چندم هم آمده.که خداوند سبحان اول جبرئیل را می فرستد و می‌گوید برو کمی خاک از زمین بیار که می‌خواهیم انسان بسازیم و  و وقتی جبرئیل رفت خاک حاضر نشد برای چنین کاری با جبرئیل به درگاه احدیت برود و از این جمله استفاده کرده است که "خاک اعزاز کرد"، بله عزیزان،  گفت که من عزیزتر از آن هستم که با من انسان را تولیدکنید، خداوند،‌ میکائیل را فرستاد و .... و سرانجام خداوند ابلیس را فرستاد که او هم به زور خاک را برداشت و به درگاه رفت و بقیه اش را دیگر خوب می‌دانید، و ظاهرا از آن گل انسان ساخت و از مهر خود نیز در دل او ودیعه‌ای باقی گذاشت و به همین دلیل می‌گویم گِلِ انسان و سرشت انسان ودیعه‌ای الهی با خود دارد و خوب است. مشکل این صندلی است.

اعتراف می کنم نمی دانم چه اتفاقی می‌افتد، دلم می‌خواهد از بعضی عزیزانی که روزگاری بر این صندلیهای ولرم و نه داغ نشسته‌اند بپرسم چه اتفاقی برایتان افتاده بود. این تحول درونی از صندلی به کدام رشته از مغز شما می‌رسید و چگونه عمل می‌کرد؟ دلم می خواهد از کسانی که روزی روی یکی از این صندلی‌ها نشسته بوده‌اند سوال کنم. دوست دارم از استاد رضا فرجی دانا بپرسم که شاهد بودم از صندلی استادی به رئیس کتابخانه و از آنجا به رئیس انفورماتیک دانشگاه تهران و از انجا رئیس دانشکده فنی و بعد رئیس دانشگاه و سرانجام به وزارت رسید و هر بار دیدمش همان بود که بود،‌ معلوم می‌شود ژن استاد خیلی ژن خوبی نبوده. از فریبرز گرامی بپرسم که تاثیرش بر پایداری بسیاری از روالهای فعلی کتابخانه ملی (که برای همه عادی شده، ولی برای به وجود آمدنش و روال ساختنش، خون دلها خورده شد) بر کسی پوشیده نیست،‌ و از روزیکه شناختمش تا رفتن روی صندلی و پیاده شدنش و باز بالا رفتنش را شاهد بودم و همان بود که بود، دکتر محمد امین ریاحی اولین رئیس مستقیم من در هیات امنای کتابخانه‌های عمومی (نهاد فعلی) که سلام و احوالپرسی را هیچ وقت فراموش نکرد و در اتاقش به روی ما کتابداران جزء بسته نبود. زمستان 1354 برای کسب چند ریال بیشتر که ناقابل هم بود، علاوه بر نهاد کتابخانه‌ها کاری در گمرک پیدا کردم و بعد از ظهرها در انبار دفتر مرکزی گارد بنادر و گمرکات کشور مشغول کار شدم. آنجا هم جناب تیمساری بود که فرمانده گارد بنادر و گمرکات کل کشور بود به نام تیمسار آقا رخ، با همه کبکه و دبدبه نظامیان والا مرتبه شاهنشاهی، ‌این آدم هم با روی خوش به همه توجه می کرد و باز از دکتر حسین قاسمی یاد کنم رئیس انستیتو و  دانشکده تغذیه ایران که من چند سالی کتابدار آنجا بودم، موقعیت علمی و موقعیت سیاسی بسیار ممتازی داشت و آن زمان کلمه درباری را در مورد او بکار می‌بردند و خدا می‌داند که بود یا نبود. بسیار باسواد و علمی بود و رئیسی بسیار مدیر و مدبر بود و اینها هم فکر می کنم ژنهایشان معیوب بوده وگرنه این صندلی بی مروتی که من می‌بینم هر آدمی را می‌تواند تحت تاثیر قرار دهد. به احتمال یقین روزی که خداوند ابلیس لعین را اخراج کرد در فرصتی خودش را به زیر صندلی کشاند، و از همانجا دارد جهان را کنترل می‌کند. یکی از این صندلیها الآن زیر پای نتانیاهو است و یکی هم ترامپ.

حالا این تاثیرات در زمانهای مختلف متفاوت عمل می‌کند و تا به عمق ژن نفوذ کند کمی طول می‌کشد. از عکسهایی که از آنها منتشر می‌شود می‌توان فهمید. اوایل جلوس، در عکسهای افتتاح‌ها و جشنها و عزاها، می‌بینید با افراد مختلف و متخصصان دستگاهشان و بسیاری همراهان عکسهایشان منتشر می‌شود، ‌ولی آرام آرام عکسها تغییر می‌کنند و قیافه همراهان تغییر می‌کند، و این تغییرات گاهی برای همه چنان عجیب می‌نماید که بین دوستان گاهی به این همراهان اشاره می‌شود که این را می‌شناسیش؟ لیکن برای من که بیشتر از 50 سال در خدمت دولت هستم و کتابدارم جای تعجب ندارد، ‌حلقه همراهان تنگتر می‌شود و هر چه صندلی امنیتی تر باشد، داستانهایش جذاب‌تر و جذاب‌تر می‌شود.

گاهی ژن، آنقدر خوب و مستعد است که صندلی کاملا ژن را احاطه می کند و فرد نشسته بر صندلی همه چیز را از فیلتر صندلی می‌بینند. صندلی می‌گوید بشود و می‌شود. حرف حرف صندلی است. شما اجازه پاسخ دادن به صندلی را ندارید. پاسخ که قصه کوچیکه است، اصلا نباید نقد کنی. با کوچکترین نقدی، سنگ قلاب می‌شوی و گاهی صندلی آن قدر پیشرفته عمل می‌کند که معیشت آدمها را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. هیچ نقدی قابل قبول نیست.

در حاکمیت خودمان نگاه کنید،‌ روزهای خوبی را پشت سر نمی‌گذاریم. چرا؟ چون اجازه نقد وجود ندارد،‌ حتی از درون حاکمیت،‌ تک صدایی ترجیح دارد. برای پایداری نظام پایداری باید سرت را بیندازی پائین و اجازه بدهی که ما به جایت فکر کنیم. به یاد دارم استادی را که مدتی هم رئیس کتابخانه ملی بود و فلسفه خوانده بود و دستی هم به سیاست داشت. با ایشان قبل و بعد از صندلی نشینیش سلام و علیکی داشتیم، ‌به ویژه در سالهای قبل از انقلاب. فردی مسلمان و معتقد بود و هست و اجازه می‌خواهم نام نبرم،‌ بحثی داشتیم در تاریخ ایران دوره مغول و من دانشجوی خام یک لا قبا که آن روزها در دانشکده ادبیات و به عنوان کهاد، تاریخ می‌خواندم، پرسیدم با آن جهش‌های فلسفی، اجتماعی، علمی، صنعتی عظیم در ایران قرنهای چهارم تا ششم، چه شد که مغول ایران را گرفت و آن روز به من پاسخ داد که چون نقد در ایران کشته شد. خواجه نظام و نظامیه‌ها و امام محمد غزالی، همه در یک جهت حرکت می‌کردند و مانع حرکت سایر نحله‌های کلامی و فلسفی می‌شدند و کلام فقط کلام اشعری بود و معتزله و اهل درایت و عقل به شدت سرکوب شدند و همینطور سایر نحله‌‌ها. اصرار به نگاهها به ظاهر قرآن بود و بس. ابن هزم اندلسی از اسپانیا ابن سینا و زکریای رازی را تکفیر می‌کرد و تک صدایی اسباب روز بود. آن روز با تعجب به او نگاه کردم و دردل گفتم، چه بی ربط! ! ! یعنی چه؟ کشتن نقد چه موضوعیتی با کشتن ایران به دست مغول دارد؟ ولی چهل و هشت سال زندگی پس از آن سوال، این نکته را به من ثابت کرد که کاملا درست می‌دید. وقتی تحمل شنیدن حتی یک صدای مخالف را نداشته باشیم، منتظر رشد نباشیم. حتما سقوط در انتظارمان است. به همه نهادها و سازمانهایمان نگاه کنید،‌ دانشگاه امروز دانشگاه است؟ 3000 نفر را که شایعه بود بدون ضوابط و در دوران احمدی‌نژاد برای هیات علمی دانشگاهها بورسیه شده بودند و به خاطر آنان وزیر را استیضاح کردند حتما الآن دیگر هیات علمی هستند و دیگر نزدیک 10 سال سابقه دارند.آنها که قدیمیتر هستند و هنوز در دانشگاه هستند بگویند. چرا؟ چرا دانشگاه به وضع امروز افتاده؟ به دلیل جنگ؟ این تعداد آدم بدون صلاحیت از هر جنگ و بمب اتمی خیلی بدتر است.

من از سوی لیزنا تقاضای مصاحبه کردم، از کسی که می‌شناختم. عجله هم نکردم،  بعد از دو سال نشستن بر صندلی تازه‌اش دیگر زمانی بود که می‌شد نقطه نظرها و نگاهش به آینده را بپرسم و از برنامه‌هایش حرف بزند، انسان شریفی هم بود و  هست، لیکن به یاد دارم،‌ زمانی که به من گفته شد سوالهایت را بده و من سوالهایم را مکتوب کردم و فرستادم، مقاله‌ای در لیزنا منتشر شد که در آن به غلط و شاید درست، ‌انتقادی کوچک از کتابخانه‌اش شده بود. آن مصاحبه هرگز انجام نشد. نمی‌دانم ، شاید اشتباه می‌کنم و علت چیز دیگر و البته مهمتری بوده، گناهی بر گردن این انسان شریف نمی‌اندازم ولی اصطلاحی بود که می‌گفت "خودش خوبه، ‌ولی اطرافیانش چنین و چنان‌اند"، من هم در دل می‌گویم انشاءالله گربه است.

یا کرسی نشین دیگری که معتقد است در میان کتابداران آدم به درد بخور خیلی کم است. نمی‌دانم درمیان آنها که هم رشته‌ی این استادند و جامعه شناسی و جغرافیا و فلسفه خوانده اند همه دانش‌آموختگان وضعیت مطلوبی دارند؟ وظیفه شما روی این صندلی چیست؟ یکی از وظایف شما ارتقاء و توسعه نیروی انسانی است، خُب انجامش بده عزیز بزرگوار. خوب می‌دانی که دانشگاه کلیات را آموزش می‌دهد و جزئیات و کار واقعی در حرفه آموزش داده می‌شود. به صرف اینکه فلسفه نمی‌دانند و تاریخ وجغرافیا نخوانده‌اند همه را کنار نگذار. شاید به همین دلیل به جای بکارگیری نیروهای متخصص رشته، از کسانی‌ که بالادستیها به شما سفارش می‌دهند استفاده می‌کنید؟ معاونی در یکی از نهادهای کتابداری بزرگ کشور را به یاد دارم که او هم اشعری مذهب بود و  فقط حرف حرف خودش بود و چندین نیروی خوب سازمان فقط به علت اینکه به ایشان گفته بودند، این کاری که می کنید راه حل دیگری هم دارد مغضوبُن  علیه قرار گرفتند و در فلاخن گذاشته شدند و از این سوی دولت به سوی دیگر پرتاب شدند.

همان رویه‌ای که در کل حکومت جاری و ساری است و هیچ کس حق نقد ندارد و باید کمک کند که همه نهادها سر به زیر و مطاع اوامر ملوکانه پیش بروند. آقا مگر زورة؟ خلاقیت با تشدید خ نمی خواهیم همان بدون تشدید خ برایمان کافی است.

دلم برای خودم و امکانات هر روز هدر رونده مملکت ایران می‌سوزد، که هر بار با تغییر مدیران کارشناسان نخبه و ورزیده که با تعجب به کارهای از راه رسیده ها نگاه می‌کنند و در نهایت، به ناچار از سر درد حرفی می‌زنند، صدایشان خفه می‌شود و یک دنیا تجربه را به گوشه انزوا می‌رانند. چرا که باید فضا در اختیار از ره رسیده‌ای آشنا یا از جایی معرفی شده قرار داده شود تا روی سر کچل ما آرایشگری تمرین کنند. یاد کُربیس می‌افتم و عمر کوتاهش. چنین مباد و خدا کند،‌ اینها همه بافته های ذهن بیمار من باشند. با امید به آینده‌ای سرفراز و روشن در همه شئون برای مملکت ایران.

 

عمرانی، سیدابراهیم (1405). «   بار دیگر سخنی درباره مدیریت :امان از این صندلی ». سخن هفته لیزنا، شماره 812، 20 مهرماه 1405.

دیدگاه کاربران

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

برای کاربران مهمان، قبل از ارسال برای بررسی، کد تایید پیامکی ارسال می‌شود.