امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۱۳
فارسی
گفتگو

ساخت کتابخانه‌ای با قلک کودکان و همت روستاییان

کد خبر: ۶۰۴۶۶تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۸/۱۳منبع: لیزنا
ساخت کتابخانه‌ای با قلک کودکان و همت روستاییان

کتابخانه استاد احمدخانی در روستای اوزون‌تاش مهاباد با دستهای کتابدار، اعضا و مردم روستا ساخته شد؛ کتابخانه‌ای که فعالیت خود را از آشپزخانه مسجد آغاز کرد و اکنون ساختمانی مستقل دارد.

لیزنا: افشین ابراهیمی کتابدار کتابخانه استاد احمدخانی، روستای اوزون‌تاش از توابع بخش خلیفان در شهرستان مهاباد است. با او در کارگاههای کتابداری روستایی سال 1402 انجمن حامی آشنا شدم. کتابداری پرتلاش، خلاق، پرانرژی که انرژی خوب خود را به اطراف می‌پراکند. در کارگاه بسیار فعال بود و کتابدار بود ولی تا جایی که می‌دانم کشاورز است و هر روز خسته از کار روی زمین و صحرا به روستا برمی‌گردد، لیکن چنان با کار فرهنگی عجین و همراه شده، که با ورود به کتابخانه همه خستگی کار روزانه فراموش می‌شود و با باز شدن در کتابخانه وارد دنیای دیگری می‌شود که جز آموختن، مهربانی و صلح چیزی در آن دیده نمی‌شود.

در آن روزها هنوز کتابخانه اوزون‌تاش را نساخته بودند و کتابخانه در آشپزخانه مسجد روستا مستقر بود. ولی افشین ایراهیمی با کمک مردم روستا و با وجود برخی مقاومتها توانست ساختمان جدید کتابخانه را بسازد. ارتباطش با مردم روستا نمونه خوبی از یک کتابدارِ محله / روستا است .

کتابخانه اوزون‌تاش ارتباط آموزشی دوطرفه‌ای در روستا ایجاد کرده، بچه ها دانسته‌های تازه خود را به خانه می‌برند، و به پدران و مادران خود آموزش می‌دهند و در برابر آموزشهای آنان را به جمعهای کتابخانه می‌آورند و همسالان خود را در آن شریک می‌کنند. پدران و مادران این روستا به این کتابدار خلاق و پرتلاش اعتماد دارند و از همراهی فرزندانشان در این تلاش فرهنگی فروگذار نمی‌کنند.

ساختمان کتابخانه با آستین بالا زدن این کتابدار خلاق و همکاری مردم خوب روستا ساخته شده و جا دارد که برای توسعه فعالیتهای این کتابخانه، کمکهای مالی و فرهنگی بیشتری در اختیارش قرار داده شود، ‌چون مطمئن هستیم که این کمکها در قفسه ها خاک نخواهند خورد و به بهترین شکل استفاده خواهند شد. با افشین ابراهیمی گفتگویی داشتیم که آن را می‌خوانید و چند عکس از تولد و فعالیتهای این کتابخانه را در آلبوم پیوست می‌توانید ببینید. مصاحبه توسط فرح حق‌نژاد از مدیران انجمن حامی در حاشیه کارگاه شهریور ماه 1405 انجمن در مهاباد برگزار شده است. با آرزوی موفقیتهای بیشتر برای کتابخانه استاد احمدخانی روستای اوزون‌تاش و افشین ابراهیمی و بچه‌های خوب روستا و نیز انجمن حامی.

مطلب بسیار است و ما در قسمت اول تولد کتابخانه و ساخت آن را با دستان فرزندان روستای اوزون‌تاش از زبان افشین ابراهیمی برایتان بازگو می کنیم و در قسمتهای بعدی فعالیتهای این کتابخانه و دیگر کتابخانه های فعال روستایی را تقدیمتان خواهیم کرد.

سردبیر

فرح حق‌نژاد. افشین جان، اول خودت را معرفی کن و بگو از کدام روستا هستی. چی شد که تصمیم گرفتی در روستا کتابخانه داشته باشی؟ مرحله‌ی اولی که برای تجهیز کتابخانه درخواست دادی چه بود؟ 

افشین ابراهیمی. من افشین ابراهیمی هستم، کتابدار کتابخانه‌ی استاد احمد خانی روستای اوزون‌تاش در شهرستان همیشه فرهنگ دوست مهاباد. ما از سال ۹۹ یا ۱۴۰۰ درخواست کتابخانه دادیم، چون خیلی از شهر دوریم و مسافتمان با شهر زیاد است. از لحاظ امکانات فرهنگی هیچ چیزی در روستا نبود. لازم می‌دانستم بچه‌ها از کتابخانه استفاده کنند و پابه‌پای بچه‌های شهر بالا بیایند و رشد کنند. از طریق دوست دوران مدرسه‌م  پیمان ابراهیم دوست  با "گروه توسعه و ترویج کتاب و کتاب خوانی موکریان مهاباد" آشناشدم که نماینده انجمن حامی هست در منطقه‌ی ما. این دوستان شرایط راه اندازی یک کتاب خانه را برای ما فراهم کردند.

ح. بعد از اینکه کتابخانه راه افتاد و شروع به کار کردید، چه تجربه‌ای داشتی؟ چه دستاوردی داشتی که بعد به فکر ساخت کتابخانه افتادی؟ دستاوردها و انگیزه‌ات را در طول کار با بچه‌ها و علاقه‌مندی آن‌ها بگو.

الف. در واقعیت  اوایلِ کارمان فکر هر کاری می‌کردیم به جز ساخت ساختمان کتابخانه. ما اولش در ساختمانی کتابخانه را راه انداختیم که آشپزخانه‌ی مسجد بود و برای عروسی و عزاداری از آن استفاده می‌شد.  همان دقیقه‌ی اول به دهیار و شورای روستا گفتم اگر قرار است این مکان به کتابخانه تبدیل شود، خودتان باید این مشکل را با مردم روستا حل کنید این عزیزان هم گفتند فعلا امتیاز کتاب خانه را بگیر بعدش حلش می‌کنیم الانم که ساختمان کتاب خانه هم افتتاح شده شه‌ویار خانم (بانو شه‌ویار گلابی آذر مدیر مسئول "گروه توسعه و ترویج کتاب و کتاب خوانی موکریان مهاباد" ) خیلی اوقات در حالت شوخی می‌گوید مارا دور زدی تا امتیاز کتاب خانه را از ما گرفتی. منم در جوابش می‌گویم برای این بچه‌ها هر کسی و هر انجمن و ارگانی را هم دورمی‌زنم اما واقعتیش این بود شوراو دهیار زیر قول را خالی کردند نه دور زدن. من به قول شه‌ویار خانم  بعد از اینکه کتابخانه را گرفتم، شورا زیر کار را خالی کردند و اصلاً پشتیبان نبودند. هر مراسمی عروسی یا عزا که برگزار می‌شد، خُب به آشپزخانه نیاز داشتند و همه‌ی فشار روی من بود. باید تمام کتاب‌ها را جمع می‌کردم، می‌رفتم به بچه‌ها می‌گفتم بیایید کمکم کنید. گاهی می‌آمدند و گاهی تنها می‌ماندم و نمی‌دانستم چه کار کنم. پنج شش ساعت تنهایی باید همه‌ی کتاب‌ها را جعبه می‌کردم و بعد از مراسم دوباره کتابخانه را می‌چیدم. گاهی فعالیت‌هایم تعطیل می‌شد و از آن‌طرف از انجمن حامی فشار می‌آوردند که چرا فعالیت نمی‌کنی. ولی واقعاً توان اینو  نداشتم درسال شش الا هفت بار این همه کتاب را جمع می‌کردم و دوباره می‌چیدم سر جایشان. خیلی برایم سخت بود. 

کار به جایی رسید که خواستم کتابخانه را تعطیل کنم. اما سه نفر از بچه‌ها کنارم ایستادند و گفتند نه، باید درستش کنیم، باید راه تازه‌ای پیدا کنیم که این سه نفر یعقوب رسول نژاد و سلیم گلناز و قاسم حاجی عبدالله پور بودند. من بعضی وقت‌ها حرفی می‌شنیدم و ناامید می‌شدم و با خودم می‌گفتم برای چه کسی انجامش بدهم. اما هر بار نگاه بچه‌ها را به کتابخانه می‌دیدم، اولین چیزی که می‌پرسیدند این بود که کی کتابخانه را باز می‌کنید؟ من جوابی برایشان نداشتم. بچه ها که نمی‌فهمند چرا اهالی مسجد اجازه نمی‌دهند آن مکان کتابخانه باشد. 

گفتم چه کار کنیم؟ به "گروه توسعه (موکریان مهاباد)" زنگ زدم؛ کاک چالاک، کاک پیمان و شه‌ویار خانم. کاک چالاک و کاک پیمان زحمتش را کشیدند و آمدند جلسه‌ای با مردم روستا گذاشتند. در آن جلسه قرار شد دهیاری و شورا کار را شروع کنند. اما بعد از مدتی دوباره زیر کار را خالی کردند. گفتم چه کار کنم؟ بعدا خیلی فکر کردم  به این نتیجه رسیدم چرا خودم شروع نکنم، به آقای قاسم حاج‌عبداله‌پور زنگ زدم که از معتمدین روستاست، گفتم: قاسم در این  راه همراهیم می‌کنی؟ گفت شروع کن همراهت هستم  گفتم شماره کارتت را بده، شروع کنیم به پول جمع کردن.» همان شب شماره کارت را در اینستاگرامو تلگرام  فرستادم و برای بچه‌ها توضیح دادم. چند نفر از  دوستان  بودند؛ ده هزار تومان، پنجاه هزار تومان ریختند و آن شب تقریباً یک میلیون و دویست هزار تومان جمع شد. رسیدها هست و همه‌چیز مستند و ذخیره شده. 

 قاسم خندید و گفت با یک میلیون و دویست چطور می‌خواهید کتابخانه بسازیم ؟ گفتم ناامید نمی‌شویم، کم‌کم شروع می‌کنیم. بعد یک مراسم ختم بود که من  آنجا نبودم و قاسم توانست در آن مراسم سه چهار میلیون تومان دیگر جمع کند. 

بعد از این‌ها برای آجر مانده بودم و به همه زنگ می‌زدم. رسیدم به اینجا که گفتم چرا خودم نروم سراغ کارگاه‌های آجرپزی. با یک آشنا در آنجا تماس گرفتم و گفت اگر بتوانی بگردی، احتمال زیاد می‌توانم کمکت کنم.

اولین بار با قاسم رفتیم، ولی متأسفانه اطلاع نداشتیم  روز پنجشنبه بود و کارگاه‌ها تعطیل می‌شد. ناامید برگشتیم. چند روز بعد با یکی دیگر از اهالی روستا، آقای صلاح محمودی، رفتیم بوکان و در کارگاه‌های آجرپزی گشتیم. آن روز حدود هفت هزار قطعه آجر جمع کردیم.

بعد از برگشتن، چند روز صبر کردیم و کسی نبود همراهم بیاید. با یکی از پشتوانه‌های (پشتیبان) کتاب خانه به نام یعقوب رسول‌نژاد هماهنگ کردم با او رفتم و این بار نزدیک چهل‌وهفت... نه، هزار قطعه آجر جمع کردیم. روی هم پنجاه هزار قطعه شد. آجرها را ثبت و یادداشت کردیم که هر کارگاه چقدر قول داده است. بعد ماشین پیدا کردم و کارگاه‌به‌کارگاه گشتیم و آجرها را جمع کردیم. این کار تقریباً سه روز طول کشید.

ح. ببخشید، آجرها را می‌خریدید یا هدیه می‌دادند؟ 

الف. نه، به مدیران کارگاه‌ها توضیح می‌دادیم که چنین پروژه و برنامه‌ای داریم. خدایی بعضی ها خیلی خوشحال شدند. می‌گفتند سال‌هاست فقط برای مدرسه و مسجد آجر فرستاده‌ایم واین  اولین بار است که برای ساخت کتابخانه در منطقه آجر می‌دهیم. خودشان هم خیلی دوست داشتند. 

ح. یعنی اهدا می‌کردند؟ 

الف. بله هرکسی به اندازه‌ی تعین شده‌ به ما آجر دادند. مثلا یکی هزار قطعه آجر یکی دوهزار قطعه حتی بوده چند کارگاه چهار هزار قطعه آجر اهدا کردند.

ح. من عکسهایی دیده بودم که بچه‌ها از رودخانه سنگ برداشته بودند و کمک می‌کردند. می‌خواهم درباره‌ی آن بپرسم. البته نمی‌خواهیم خیلی ریز به تمام مراحل بپردازیم، ولی آجر را که گرفتی، بقیه‌اش چطور پیش رفت؟ 

افشین.  برای پی‌ریزی و کندن خندق، که تقریباً دو متر و نیم عمق داشت، سراغ سنگ رفتیم. پروژه‌ی گازرسانی روستا بود و مسیری که به روستا می‌آمد پر از سنگ بود. با بیل مکانیکی سنگ‌ها را کنده بودند. ما رفتیم جمع کردیم و با تراکتور به محل کتابخانه آوردیم. این مرحله هم حدود سه روز طول کشید. هر روز پنج شش نفر از جوان‌های روستا با ما بودند. 

ح. بچه‌های کتابخانه هم بودند؟ 

الف. بچه‌های کتابخانه نه؛ در آوردن سنگ با ما نبودند. در خشت‌زنی و کارهای دیگر با ما بودند، ولی بچه‌های بزرگ‌تر. بچه‌های کم‌سن نبودند، چون نمی‌توانستند سنگ را جابه‌جا کنند و برایشان سخت بود. 

ح. بعد از آجر و کندن، چه کسانی همکاری کردند؟ اهالی روستا؟ بچه‌ها و اعضای کتابخانه؟ یا خودت و قاسم بودید که جلو می‌رفتید؟ 

الف. باید ماجرا را از دو زاویه دید. جوان‌های روستا بودند و همکاری می‌کردند، اما من خیلی وقت‌ها تنها می‌ماندم. قاسم متأسفانه خودش شرایط سختی دارد و نمی‌توانست هر روز با من باشد؛ وگرنه اگر امکانش بود هر روز کنارم بود. چند نفر بودند که فعال بودند، از جمله یعقوب رسول‌نژاد و سالار رازی.اما واقعیت اگر قاسم نبود این پروژه تمام نمی‌شد.

چند تا از بچه‌ها اومدن قلکها‌شون رو جمع کرده بودن و آوردند. این انگیزه شد برای من. این بچه‌ها از پولی که جمع کرده بودند ۱میلون تومان، 2 میلیون تومن حاضر بودند دست بردارند و بدهند کتابخانه  و  از کارهای دیگرشون دست بردارن و برای کتابخانه سخت کار کنن من چرا برایشان کار نکنم؟ 

بعد از اینکه بچه‌ها قلک‌هایشان را تحویل دادند، انگیزه‌ام دو برابر شد. رفتم مهاباد. مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که چه کار کنم، چه کار نکنم. رفتم سراغ کارگاه‌های پی‌وی‌سی و گفتم: «پنجره لازم دارم. کار من این است و برای این می‌خواهم؛ دارم کتابخانه می‌سازم.» بعضی‌ها هم خیلی دوست داشتند همکاری کنند.در مقابل، بعضی‌ها به من می‌خندیدند و می‌گفتند این دنبال چه می‌گردد؟ برو دنبال کسب‌وکارت باش، دنبال درآمد باش، برای خودت پول دربیاور که با این کارها نان و آب نمی‌شود. حرف و طعنه زیاد می‌شنیدم. یکی می‌گفت دزدی می‌کند، یکی می‌گفت برای خودش است، یکی می‌گفت در آن مکان چقدر حقوق می‌گیرد که این‌قدر پیگیر است. بعضی حرف‌ها مثل خنجر به دلم فرو می‌رفت. ولی هدفم را می‌دانستم و می‌دانستم برای چه این کار را می‌کنم. با این حال ناامید نشدم و باید مراحل کار را پیش می‌بردم. 

به روزهایی رسیدیم که دیوار می‌زدیم. من از چهار صبح تا هشت شب سر کار بودم. کارگر که می‌آمد، باید سیمان آماده بود، باید آب بود. 

ح. نیروی کار همین خودتان بودید و از اهالی؟ برای نیروی کار پول نمی‌دادید؟ 

الف. پول دادیم، ولی خیلی کم و فقط گاهی. بعضی روزها کسی از روستا بیکار نبود و نمی‌توانست بیاید، مجبور بودیم کارگر بگیریم و پول بدهیم. ولی بیشتر نیروی کار از خود روستا بود. من از پنج صبح بلند می‌شدم، سیمان را می‌آوردم جلوی کار، شیلنگ را می‌آوردم آب را تهیه می‌کردم. آن سال هم خشکسالی بود‌ می‌رفتیم مزرعه با تانکر آب میاوردیم. بعضی وقتها تا ۸ شب می‌موندم و تنهایی وسایل کار رو جمع می‌کردم و گاهی قاسم هم بود. 

ح. سازمان‌ها هم کمکی کردند؟ 

الف. خانم حق‌نژاد عزیز (مسئول کتابخانه های غرب کشور در انجمن حامی) از اول این مسیر با ما بود و گفت: «ما از طرف انجمن حامی پشتوانه‌ی کار هستیم. شما هر جایی که گیر کردید پیش بروید، ما همراه شما هستیم.» انجمن حامی تقریباً هفتاد میلیون تومان به ما کمک کرد. هر جا گیر می‌کردیم و نمی‌دانستیم چه کار کنیم، به خانم حق‌نژاد زنگ می‌زدم و می‌گفت شما کار را انجام بدهید، رسید و فاکتور را برای ما بفرستید، ما پول را واریز می‌کنیم. 

تجهیز کتابخانه را هم دوستان کمک کردند. کتابخانه‌ی ما از اول از روستای حاج حسن جابه‌جا شد به اوزون‌تاش، اما بعد از ساخت ساختمان جدید، دوباره تجهیز شد، از طرف آقای ایرج مغونکی.

ح. روز افتتاحیه چه حسی داشتی؟ 

الف. حس این بود که روستایی دورافتاده، در آن سوی دنیا، حالا پنجره‌ای از علم به روی همه‌ی دنیا باز کرده است  

ح. شنیدم روز افتتاحیه خیلی‌ها گریه می‌کردند. کسانی که آمده بودند از شادی و شوق گریه می‌کردند، چون تو با دست خالی مراحل کار را پیش بردی. البته انجمن‌ها و گروه توسعه و ترویج و دوستان دیگر هم کمک کردند، ولی چیزی که من می‌دانم این است که با دست خالی جلو رفتی. آن گریه‌ی جمعیت از چه بود؟ 

الف. زمانی در روستای ما مدرسه هم نبود و امروز کتابخانه و مدرسه داریم، در روستایی که جمعیتش ۴۵۰ تا ۵۰۰ نفر است. این برای بقیه امید بود. از خوشی گریه می‌کردند و می‌دیدند که ما چقدر زحمت کشیدیم. واقعاً در ساخت مخالف هم بود، کسانی که مخالفت می‌کردند و می‌گفتند این کار به سرانجام نمی‌رسد؛ اما کسانی که با ما بودند خیلی بیشتر از مخالفان بودند. گریه‌ها از شوق بود، چون ما توانستیم و کار را به سرانجام رساندیم. 

ح. آقای ابراهیمی عزیز، آخرین سؤال را می‌خواهم بپرسم. حس تو را فهمیدم؛ حس بچه‌های کتابخانه چه بود بعد از اینکه ساختمان نو و وسایل نو و امکانات خوب داشتند؟ 

الف. خانم حق‌نژاد، بچه‌ها کتابخانه را مثل خانه‌ی خودشان می‌دانند. چرا؟ چون از ابتدا تا جایی که می‌توانستند کمک کردند؛ خشت آوردند، وسایل جمع کردند، بعد از کار کیسه‌های سیمان و بقیه‌ی چیزها را جمع می‌کردند و جارو می‌زدند تا محیط کتابخانه کثیف نباشد. هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام دادند. شاید کارشان در مراحل ساخت خیلی زیاد نبود، اما به اندازه‌ی توانشان کمک کردند. برای همین آنجا را خانه‌ی خودشان می‌دانند، چون از اول تا آخر زحمت کشیده‌اند. 

ح. من تبریک می‌گویم و از شما و همه‌ی اهالی و بچه‌های روستا تشکر می‌کنم که یک چنین حرکت بزرگی را انجام دادید و بالاخره ثابت کردید که اگر بخواهیم، می‌توانید.  

الف. همیشه گفته‌ام فقط شروع کردن سخت است. اگر حرکت کنیم، کار انجام می‌شود، شاید به سختی، ولی اگر مراحل را درست پیش ببریم و نا امید نشویم، کار تمام می‌شود. همیشه این را گفته‌ام که سحتی کار در قدم اول است. ممنون از شما.

ح. موفق باشید.

گالری تصاویر

دیدگاه کاربران (0)

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

نظر پس از بررسی تحریریه منتشر می‌شود.