امروز: ۱۴۰۵/۰۶/۰۸
فارسی
آرشیو قدیمی

ساعت به وقت هفده یکشنبه 17 خرداد 94

کد خبر: ۰تاریخ انتشار: ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

 

نمی دانم امشب که از مراسم برگشتم، روایت نوشای سال بلوای معروفی را تمام کنم؟ به صحبتهای سایه فکر کنم؟ فیلم مستند پوری سلطانی را مرور کنم؟ به جملات پایانی کامران فانی بیندیشم؟ ایمیل سرشار از دقت و دلسوزی همکارم را پاسخ دهم و حرف او را تأئید کنم که راز نابرابری ها در جامعه نبود عشق است؟ در ذهنم به آن همه جمعیت مهربان و دوست داشتنی از مردم هم وطنم فکر کنم؟ سخنان استاد نوش آفرین انصاری را دربارۀ دوستی و مثلث دوستی اش با توران میرهادی و پوراندخت سلطانی ریز ریز بچشم؟ بخارای جان دویستم را ورق بزنم و از شکوه پوری لذت ببرم و بنشینم هر چه در این چند ساعت از او شنیدم و آنچه در اولین برخوردم از او دیدم را بنویسم  یا بروم استراحت کنم؟؟؟ چه کنم؟ نمی شود. در ذهنم همۀ اتفاقات را مرور می کنم. اولین مصاحبه با پوری را به یاد می آورم. مهربانیش. صلابتش. نکته سنجی اش.... من باید اینها را به اشتراک بگذارم با اهل حرفه ام... من باید در کنار نوشای سال بلوا، صلابت و اقتدار پوری، زن بزرگ کتابداری سرزمینم را امشب روایت کنم.

 

شروع می کنم.... به گزارش خبرنگار لیزنا، ..... نه! نمی شود. کلیشه است! رهایش می کنم... اجازه می دهم قلم خودش برود به هر سمتی که می خواهد من گزارش خبری نمی خواهم. پوری امشب خبر نبود. من خبرنگار مراسم پوری نبودم... پوری امشب تمام میهن بود.... همۀ زنان سرزمینم.... من یک تنه و با عنوان یک خبرنگار نمی توانم در چند صفحه توصیفش کنم.... بنابراین خبر نمی نویسم... اما چه کنم... سخت است... سخت... واژه از کجا بیاورم که سایه و کلماتش و حال و هوایش در مراسم را توصیف کند؟... تاریخ نیم قرن کتابداری ایران را توصیف کند؟... رنج و مرارتهای تک تک شان را بازگو کند؟... شروع می کنم....باز مکث می کنم... من هیچ وقت از غلو و اغراق خوشم نمی آمده و آسمانی کردن آدمها را نمی پسندم ولی مدام جملۀ استاد سایه در ذهنم تکرار می شود: «پوری، جانِ جان ماست»... تصمیم می گیرم خبر کوتاهی بنویسم و انتشار گزارش تکمیلی را به ساعاتی بعد موکول کنم.

 

ساعت 16:45 دقیقه به بنیاد موقوفات زنده یاد محمود افشار می رسم. در ورودی سالن اصلی بسته است. با دوستم تماس می گیرم در سالن مجاور نشسته است. صندلی ها را کنار هم می چسبانیم و سه خانم روی دو صندلی می نشینیم. مراسم هنوز شروع نشده است. مدام به جمعیت اضافه می شود. برخی مقابل پرده نمایش سالن و روی زمین می نشینند. عده ای پشت صندلی ها و کنار دیوار سرپا ایستاده اند. پیر و جوان. همه لبخند به لب دارند و مهربانند. پیش خودم می گویم انگار وارد جامعۀ دیگری شده ام... یاد آلیس سرزمین عجایب افتادم... دری باز شد و وارد دنیای دیگری شدم... انگار نه انگار که تا 10 دقیقه پیش در اتوبوس بی آر تی خانمی با خانم دیگر بر سر جای ایستادن بحث می کرد. دیگری به راننده شکایت می کرد که این صدای جیغ بوق در داخل اتوبوس چیست. قطعش کن. و راننده برای چندمین بار عذرخواهی می کرد که یکی از زنگهای هشداردهنده اتصالی کرده و الان کاری از دستم برنمی آید باید برسم به تجریش تا درستش کنم... نه، انگار اینجا از غر غر کردن سر جا و دردِ کمر و پا خبری نیست...

 

ساعت 17:05 دقیقه می شود. علی دهباشی به روی سن می آید. او از رونمایی از جشن نامه پوری سلطانی که مصادف است با انتشار دویستمین شماره مجله بخارا ابراز خوشحالی می کند و می گوید: از فروردین ماه ۱۳۶۹ که نخستین شماره کِلک را منتشر کردیم ( که ۹۴ شماره ادامه داشت) تا امروز که دویستمین را ملاحظه می‎کنید، راهی پرماجرا را طی کردیم. ما با پشتیبانی و همفکری و ارشاد استادانی آغاز کردیم که امروز در میان ما نیستند. در اینجا با ذکر نام شریف آنها که آگر بودند در این مجلس حضور داشتند یادشان را گرامی می‎داریم. استادانی همچون: ایرج افشار، احمد تفضلی، غلامحسین یوسفی، مهرداد بهار، فریدون آدمیت، عبدالحسین زرین کوب، سید جلال آشتیانی، امیرحسین آریان‎پور، مرتضی مممیز، اسماعیل فصیح، مهدی اخوان ثالث، سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، قمر آریان، علی فاضلی، شاهرخ مسکوب، محمد امین ریاحی، محمد حسن لطفی، سهراب شهید ثالث، محمود روح‎الامینی، محمد ابراهیم باستانی پاریزی.

 

او در ادامه از پخش گزیده‎ای از فیلم مستند «برای کتاب‎هایم» به کارگردانی رضا حائری خبر می دهد. همه مشتاقانه فیلم را به تماشا نشستیم. با دیدن این فیلم چند دقیقه ای به فضای کار پوری سلطانی رفتیم. فیلم، با عبور او از گیت های کتابخانه ملی آغاز شد و با قرارگرفتن او در سالنی که عکس رؤسای کتابخانه ملی قرار داشت؛ ادامه یافت. پوری سلطانی از خدمات ارزشمند برخی از رؤسای خاص کتابخانه ملی بویژه در زمینۀ ساخت ساختمان فعلی آن صحبت کرد و بن مایه سخنانش این بود که اگر مسئولان بخواهند می توانند کارهای بزرگی برای فرهنگ کنند. در این فیلم هم استاد پوری سلطانی نگران کتابداری و کتابخانه بود. فیلم ادامه پیدا کرد و وقتی برای بار اول اجازه ورود به مخزن نسخ خطی داده نشد. همه روی پرده نمایش دیدند که نوشت: «دوباره سعی کردیم». ناخوداگاه بازهم یاد منش پوری سلطانی افتادم که هیچ وقت هیچ چیز مانع رسیدن به هدفش نشده است و همیشه تلاش کرده است. تلاشی از روی عشق به کارشان... ایمان به هدفشان .... این قسمتها را از فیلم دوست داشتم: وقتی از مسئولیت پذیری و پاکیزگی نشریات و روزنامه های قدیمی می گفت و از نبود اطلاعات کتابشناختی اولیه روزنامه ها و نشریات فعلی گله می کرد، وقتی عکسهایی که خودش از تلاش تیمی کتابداران در زمان جنگ برای انتقال کتب به مخازن امن تر گرفته بود به نمایش درآمد؛ احساس غرور کردم...وقتی از بسته بودن قفسه های کتابخانه به روی مراجعه کننده گله می کرد...

داشتم به صحبت های استاد فکر می کردم که فیلم لوکیشنی را نشان داد که پوری سلطانی در کنار حوض وسط کتابخانه ملی قرار گرفت و از آنجا راه خود را به سمت در اصلی کتابخانه ملی پیش گرفت... یاد مطلب شیفته سلطانی با عنوان «آتش بی خاکستر» و نقل خاطره ای جالب از کلاس نهم دبیرستان پوری سلطانی افتادم که به خاطر کشیدن آب حوض در تمام یک بعدازظهر، نتوانسته بود درس تاریخ را برای فردایش حاضر کند و پرسشهای معلم را پاسخ بدهد....(این خاطره در ص 127 دویستمین شماره بخارا درج شده است). تیتراژ پایانی فیلم روی صفحه نمایش آمد... برای کتابهایــــــــــــــم.... و من می خوانم: "برای عشق به میهنم...."

 

دوباره دهباشی روی سن می آید... و از سیدعبدالله انوار دعوت می کند که از پوری سلطانی و کتابداری ایران سخن بگوید. او متنی که درباره پوری در بخارا چاپ کرده بود را قرائت کرد.... "درباره بانوی فرهیخته و کتابدار والامقام ایران سرکار خانم پوری سلطانی اگر قلم شکسته‌ام یاری بیان یک از صد محسنات ایشان برآید، از این قلم بی‌حد شکرگزار خواهم بود. چه آن توانسته است برای این شکسته‌قلم در این پایان عمر از این دریای حسن دُریابی کند و برای نویسنده فقیر و مسکین آن ذکاتی فراهم آورد.

 

باری:

یک دهان خواهم به پهنای فلک

تا بگویم شرح این رشک ملک

 

به‌واقع این بانوی والامرتبه مَلَکی است در بین آدمیان و همین تلبس به لباس آدمی است که فلک سنگ جفا را با بی‌رحمی هر چه تمام‌تر تا آنجا که توان داشته بر سر او کوبیده است و فقط همین خصلت مَلَکی اوست که توانسته او را در برابر این جفای اهریمنانه فلک بایستاند و او بدون شکوه‌ای این رنج‌ها را صبورانه تحمل کند و گذشت عمر را با بهترین انیس یعنی کتاب و کارهای راجع به کتاب همراه نماید.

 

او در عنفوان جوانی و هنوز سه ماه از زندگی مشترک با همسرش نگذشته بود که شاهد شهادت همسر نویسنده نیک‌اندیش خود، زنده‌یاد مرتضی کیوان، به‌وسیله ستمکاران وقت شد. شهادتی که نه‌تنها ضربه شدید به پیکر زندگی این بانوی مفخم زد بلکه ضربه‌ای سخت بر پیکر هنر نویسندگی این مُلک نیز پرداخت. چه مرحوم کیوان از نویسندگان خوش‌قلم ادب فارسی به‌شمار می‌آمد.

 

خانم سلطانی چون با این شهادت ناهنجار مواجه شد، بر این رفت که دست به کاری یازد که خواست شوی شهیدش را نیز همراه داشته باشد. پس آن را در کار کتابخانه و کتابداری دید. بالنتیجه به آموزش فنّ جدید کتابداری نو پرداخت و با این پردازش از جمله افرادی گردید که فنّ جدید کتابداری را به کتابخانه‌های ایران برد. او از سویی به تربیت کتابدار پرداخت و از سوی دیگر دست به انتشار نشریاتی در این فن یازید که کارستانی در فن کتابداری آن هم در درجه بالا بود. باید به نشریات او در فنّ کتابداری رجوع کرد تا متوجه شد این نوشته‌ها چه معضلاتی را از پیش پای کتابداران برداشته است. زیرا کتابخانه‌های ایران قبل از ورود این کتابداران نوآموخته و متخصص جز مخزن توده کتاب چیز دیگری نبود و خبر از وصف کتاب و نظم آن به بهترین نظم برای دسترس ‌قرار دادن طالب کتاب نداشت. کتابدار قدیم را هیچ‌گاه سروکار با نشر انبوهی کتاب و حرکت پیچیده این توده انبوه در کتابخانه نبود و به‌هیچ روی بر این اندیشه نمی‌رفت که چگونه به وصف کتاب و طبقه‌بندی آن پردازد تا آن در اسرع وقت و از اسهل طریق رفع نیاز طالب کتاب کند. در حد نهایی اگر به توصیف و طبقه‌بندی کتاب دست می‌زد کارش چون کتاب کشف‌الظنون می‌شد. زیرا کتابدار قدیم با نشری از کتاب آشنا بود که در سال نسخه یا نسخی از کتاب به مخزن می‌رسانید که به‌وسیله کاتب یا کاتبانی عرضه می‌شد که کار هر یک از دیگری با سلیقه کاتبانش متمایز می‌گردید. او هیچ‌گاه مواجه با نشری نمی‌شد که در ساعتی به‌وسیله ماشین‌های محیرالعقول چاپی صدها نسخه از کتابی متبّع از یک نحوه کتابت عرضه می‌شدند. مسلّم و مسجّل است توصیف و طبقه‌بندی کتاب‌های عرضه‌شده در زمینه‌های مختلف دانش‌های بشری امروز از طریق کتابداران جدید با توصیف کتب و عرضه و طبقه‌بندی آنها از دانش محدود زمان گذشته بشری به‌وسیله کتابداران قدیم اختلاف را از زمین تا آسمان دارد. تا کتابدار در کتابخانه‌های جدید نباشید و با این انبوه در کمیت و با اختلاف انبوه‌تر در کیفیات کتب سر و کار پیدا نکنید متوجه نخواهید شد سرکار خانم سلطانی و نظائر ایشان با چه معضلاتی سر و کار داشته و در گشودن گره‌های فروبسته آنها چه موفقیت‌هایی نیز داشته‌اند.

 

خدایش نیکو داراد که بس فرشته‌بانویی و فرهیخته کتابداری است. به منه و کرمه"

 

حالا نوبت به  نوش آفرین انصاری می رسد که از « پوری عزیزش » سخن بگوید. او با منش معلمی خود روی سن حاضر می شود و می گوید: نمی خواهم سخنرانی کنم چون حرفهایم را در بخارا نوشته ام اما می خواهم اینجا با مشارکت شما حرف بزنم یعنی از شما بپرسم و جواب بگیرم. انصاری از سالهای آشنایی اش در دهه 40 و دوستی 50 ساله اش با پوری می گوید. دو خاطره از بدو بدویشان برای دیدن چند عکس در گالری نقاشی در واشنگتن امریکا تعریف می کند. انصاری از پوران و توران (میرهادی) می گوید. یاد زنان بزرگی می افتم که فردوسی آنها را در شاهنامه توصیف می کند... از اینکه این دو شبیه هم هستند با خوشحالی سخن می گوید... از تلاششان، از وقت شناسیشان، از مدیریت زمانشان... از عشق به کارشان... و در نهایت اینکه خودش هم در این مثلث دوستی با آنها بسیار شبیه شان است...

 

از پوران و توران به نقل از نوش آفرین: مشابهت های این دو دوست گرانقدر

-          هر دو ایران و فرهنگ ایرانی را بسیار گرامی می‌دارند.

-          هر دو غرب و فرهنگ غربی را به‌خوبی می‌شناسند.

-          هر دو مدیرانی لایق، تأثیرگذار و انسان‌سازند.

-          هر دو به فرهنگ مشارکت اعتقاد دارند و همکاران بسیاری را در این راه آموزش داده‌اند.

-          شخصیت نافذ و تأثیرگذار هر دو زندگی افراد زیادی را تغییر داده است.

-          سبک نوشتار هر دو روشن، صریح و بدون پیرایه است. مقاله‌های خانم سلطانی درکتاب فرصت حضور (۱۳۸۳) و نوشته‌های خانم میرهادی در باب فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان نمونه‌های بارز تسلط و احترام این دو نسبت به موضوع و به خواننده است.

-          هردو سرپرستی کارهای سترگ و دشوار را که از دیگران برنمی‌آمد انتخاب کردند. از آن جمله می‌توان به سرعنوان‌های موضوعی فارسی، گسترش‌های رده‌بندی و مستندسازی‌ها در مورد خانم سلطانی و فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان در مورد خانم میرهادی اشاره کرد.

-          هر دو با اراده، پشتکار و خستگی‌ناپذیری باورنکردنی در حل مشکلات و نیل به هدف پایداری و راه‌گشایی می‌کنند.

-          پایبندی هر دو نسبت به رعایت اخلاق فردی و اجتماعی زبانزد خاص و عام است.

-          زمانی که در محل کار حاضر می‌شدند، چهره‌شان همواره گشاده و در اتاق‌هایشان به‌روی همه باز بود تا دستگیر نیازها و حلال مشکلات گوناگون جامعه باشند.

-          هر دو جامعۀ مدنی و کار اجتماعی داوطلبانه را باور دارند. نمونۀ بارز آن فعالیت پنجاه‌و‌سه‌سالۀخانم میرهادی در شورای کتاب کودک و فعالیت خانم سلطانی طی سال‌های طولانی در انجمن کتابداران ایران است.

-          هر دو در زندگی با غم‌های بزرگ زیستند، به‌تعبیری غم را رام و آن عزیزان ازدسته‌رفته را در زندگی با خود همراه کردند.

 

چقدر حالم خوب می شود وقتی راز دوستی را چنین مهربانانه، در زمانه بدو بدوی برخی برای کسب امتیاز و ترقی، می شنوم... و چقدر دلم می خواست صحبتهای ایشان برای شناخت پوری طولانی تر می شد...

 

چهل سال سخت کوشی و آهسته و پیوسته کاری استاد بزرگ

حالا یکساعتی از آغاز مراسم سپری می شود که نوبت به بهاءالدین خرمشاهی می رسد تا به سخنرانی بپردازد. او از بیش از چهل سال سختکوشی و آهسته و پیوسته کاری استاد بزرگ و گروهی اندک‌شمار اما کاری و کارا از همکاران پوری، ابتدا در مرکز خدمات کتابداری و سپس کتابخانه ملی، که کتابداری ایران را به طرز علمی به طراز جهانی رساندند، می گوید و شعری با عنوان « برای مهربانوی کتابداری ایران» می خواند.

 

خداوندا سلامت دار پوراندخت سلطانی

که استاد بزرگم هست، همچون کامرانْ فانی

 

چهل سال است و بیش استاد من این مهربان بانو

کُتُبداری ما کم دیده مانندش مهین بانی

 

دلم سرشار از مهرش به پاس مهربانی‌هاش

که سختی‌های عالَم را برایم ساخت آسانی

 

به غیر سختکوشی‌های علمی نیست در ذاتش

بدیل ‌اش کم توانم یافت شاید غیرِ خاقانی

 

قریب شصت سال از عمر در تدریس و تحقیق است

چو خورشیدی سراپا مهربانی، نور افشانی

هزار و سیصد و پنجاه دانشجوی او بودم

همین تعداد دانشجوی دیگر داشت تا دانی

 

حیات علمی ناچیز من مدیون او باشد

بسی مرهون او هستند روشنفکر ایرانی

 

یکی از برترینشان همسر او مرتضی کیوان

که بهر او غزل دارم که با اندوه می‌خوانی

 

کلاسش مجمع فضل و کلامش نیک ‌فرمایی

ریاست‌های او نبود به غیر از نیک فرمانی

 

بگویم گرچه بدرودی، نمی‌گویم وداع او

خداوندا سلامت دار پوراندخت سلطانی

 

تهران، فروردین ۱۳۹۴

 

سخنران بعدی  کامران فانی است. استادی که کم می نویسد و بیشتر دوست دارد بخواند...حالا می خواهد از «بانوی بهشتی» سخن بگوید. او هم مطلبی را که در بخارا منتشر کرده می خواند ....

"آشنایی با استاد ارجمندم خانم پوری سلطانی، یکی از برجسته‌ترین و اثرگذارترین چهره‌های علمی و فرهنگی روزگار ما، بزرگترین رویداد زندگیم بود. در ۱۳۵۰ پس از فارغ‌التحصیل شدن از دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه تهران تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل رشته کتابداری را انتخاب کنم و رشته الفت با کتاب را از دست ندهم. پس از قبولی در دانشکده کتابداری، در مرکز خدمات کتابداری که از مراکز جدیدالتأسیس وزارت علوم بود و بی‌شک بزرگترین نقش را در بهبود و گسترش علوم کتابداری و کتابخانه‌های ایران داشت استخدام شدم. در همانجا بود که نخستین بار از نزدیک با خانم سلطانی آشنا شدم، دیداری سرشار از لطف و محبت که تأثیری عمیق و ماندگار در من گذاشت. من از این بخت بلند برخوردار بودم که سالهای بسیار از نزدیک‌ترین همکاران ایشان باشم، و بسیاری از این سالها در کنار او در یک اتاق، چه موهبتی بالاتر از این.

 

خانم سلطانی بی‌گمان در حوزه علم کتابداری و اطلاع‌رسانی شخصیتی یگانه و منحصربه‌فرد است. چه در ایران و چه در جهان شناخته‌شده‌ترین کتابدار ایرانی است. با ۵۰ سال حضور مداوم و مستمر توانست بیش از همه کتابداری نوین را در ایران بنیانگذاری کند، گسترش دهد و شکوفایی بخشد. گذر از کتابداری سنتی به کتابداری جدید، گذر از سنت به تجدد، در رشته علم کتابداری بسیار دیرتر از علوم دیگر آغاز شد. روشن بود که روش سنتی دیگر راه به جایی نمی‌برد، ناگزیر از نوآوری است. در واقع تاریخ ۲۰۰ ساله اخیر ایران سرنوشت و سرگذشت پر فراز و نشیب دل‌سوختگانی است که می‌کوشیدند علی‌رغم گذشته‌ای پربار و غنی اما ناکارآمد، راهی تازه بیابند. این از بخت بلند کتابداری نوین ایران بود که خانم سلطانی با آن همت و پشتکار و پیگیری و عشق و ایثار شگفت‌انگیز در مرکز و کانون این گذار و گذر قرار داشت. اینگونه رویدادها فقط یک بار در تاریخ اتفاق می‌افتد و نظیری برای آن نمی‌توان یافت. خانم سلطانی مجموعه مقالات کتابداری خود را فروتنانه «فرصت حضور» نام نهاده، ولی بواقع این «نعمت» حضور ایشان است که به دنیای کتابداری ارزانی شده بود.

 

خانم سلطانی در رشته ادبیات فارسی تحصیل کرده بود، مدتی هم در انگلستان، زبان و ادبیات انگلیسی خواند، چندی هم به فرا گفتن زبان «سریانی» پرداخت. به ایران برگشت و در سال ۱۳۴۴ در کتابخانه بانک مرکزی کتابدار شد. تا اینجا هیچ اتفاق نوظهوری رخ نداده بود تا سال «معجزه‌آسای» ۱۳۴۷ پیش آمد. در این سال با کمی پیش و پس سه نهاد مهم به وجود آمد که سرنوشت کتابداری ایران را بکلی دگرگون کرد: گروه کتابداری دانشگاه تهران تأسیس شد. انجمن کتابداران ایران شکل گرفت و مرکز خدمات کتابداری آغاز به کار کرد. در آن سالها جز تعدادی معدود کتابدار تحصیل‌کرده دانشگاه‌دیده در خارج، کتابدار دانش‌آموخته دیگری نبود. هیچ متن کتابداری وجود نداشت، درواقع اثری از کتابداری نوین در ایران دیده نمی‌شد. البته در این میان کارهایی جسته‌گریخته به همت برخی کتابداران قدیمی انجام می‌گرفت که پاسخگوی نیازها نبود. بار اصلی این تحول و تغییر البته به دوش مرکز خدمات کتابداری بود که از امکانات بهتر و بیشتری برخوردار بود. در همین‌جا بود که خانم سلطانی به عنوان سرپرست گروه علمی مرکز خدمات کتابداری نقش اصلی و اساسی را بازی کرد و با مدیریتی کم‌نظیر و سرشار از عشق و ایثار مبانی کتابداری نوین ایران را پی افکند و به تدوین قواعد و علم کتابداری، به‌ویژه در حوزه فهرستنویسی کتابهای فارسی همت گماشت. در سال ۱۳۵۷ یعنی پس از گذشت ده سال، ‌کتابداری نوین ایران به گفته استاد ایرج افشار «العشره الکلامه» (به تعبیر قرآنی) شد و چهره امروزین به خود گرفت.

 

در ۱۳۶۰ مرکز خدمات کتابداری همراه با مدیر دلسوزش خانم سلطانی به درخواست خود به کتابخانه ملی پیوست که البته از اول هم جای واقعیش همان‌جا بود. کتابخانه ملی در تاریخ ۷۰ ساله‌اش فراز و فرودهای بسیاری دیده، بسیاری آمدند و دیر یا زود رفتند. به گذشته که می‌نگریم می‌بینیم چه زود گذشته، تنها یاد و خاطره‌ای از آن مانده که گاه مبهم و تار و گاه روشن و واضح به جای مانده است. سالهای قبل از انقلاب، کتابخانه ملی یک کتابخانه عمومی تقریباً فراموش‌شده بود. چند سالی پس از انقلاب هم وضع مشخصی نداشت و چشم‌انداز تحولی بنیادین در آن به چشم نمی‌خورد. تا اینکه در دهه هفتاد اساسنامه جدید کتابخانه تصویب شد. برنامه ساختن بنای جدید کتابخانه ریخته شده بود و امید به آینده‌ای روشن هویدا گشت. کتابخانه ملی در آستانه یک تحول اساسی و دوران‌ساز بود و اینهمه البته مدیون بانوی مشعل‌دار کتابداری نوین ایران، خانم سلطانی بود که در این میان نقش اصلی و اساسی را به عهده داشت. بنا بود یک عمر تجربیات ارزنده او به ثمر بنشیند. امری که اینک به شاگردانش سپرده شده بود تا راه او را دنبال کنند و در تحققش بکوشند. توصیه او به آنان این است که: حرفه‌ای که انتخاب می‌کنید با عشق و ایثار و دلبستگی به آن بپردازید. با تمام وجود، خود را وقف آن کنید. این دلبستگی بی‌شائبه و شورانگیز در سراسر زندگی خود او همواره جلوه‌گر بود و همین چهره‌ای چنین اثربخش و ماندگار از او ساخته است. هر رشته‌ای به‌ویژه در آغاز به‌وجود آمدنش نیاز به شخصیتی اسطوره‌ای دارد تا دیگران آن را الگو و اسوه خود قرار دهند و به آن اقتدا کنند. چهره امروز خانم سلطانی را اینک هاله‌ای از تقدس فرا گرفته است. هاله‌ای که حرمت و احترام می‌طلبد. من چنین برداشتی را به‌ویژه در میان کتابداران جوانی دیده‌ام که به دیدن او می‌آیند و شیفته‌وار گرد او می‌چرخند. امروزه در دنیای الکترونیک،‌ الکترون‌ها مسؤول ثبت و ضبط داده‌ها و دانستنی‌‌ها هستند. اما در پس پشت میلیاردها الکترون که شیفته‌وار می‌چرخند ذهن انسان برنامه‌ریز و برنامه‌نویس دارد که به آنها می‌آموزد چگونه کار کنند. در ایران در دنیای کتابداری این ذهن والای خانم سلطانی است که چنین نقشی بازی می‌کند.

 

کتابداری، علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی، علم اطلاع و دانش‌شناسی، به هر نامی که می‌خواهید و می‌خوانید همواره خود را مدیون خانم سلطانی می‌داند. اما این فقط کتابداران اطلاع‌رسان نیستند. همه شیفتگان ایران و فرهنگ ایرانی وامدار اویند. نقش او و حضور پرمهر او هرگز فراموش نخواهد شد و همواره پایدار خواهد ماند."

 

همیشه این نکته را به خاطر خواهم سپرد: «کتابداری، علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی، علم اطلاع و دانش‌شناسی، به هر نامی که می‌خواهید و می‌خوانید همواره خود را مدیون خانم سلطانی می‌داند».

 

سپس گروه موسیقی سرو آزاد قطعاتی را اجرا کرد.

 

پوری جانِ جان ماست

پس از اتمام موسیقی علی دهباشی به نمایندگی از جمع حاضر برای بار دوم از استاد سایه تقاضا می کند که چند کلمه‎ای از پوری سلطانی بگوید و امیرهوشنگ ابتهاج چنین می گوید :پوری سلطانی جانِ جان ماست، یعنی مرتضی کیوان. از کیوان چه می‎توانم بگویم . فقط چند نکته ظریف درباره وصیت‎نامه‎ای است که از او به جا مانده. وقتی کیوان این وصیت نامه را می‎نوشت، از سرنوشت خود خبر داشت و می‎دانست چند ساعت دیگر نخواهد بود. اما در دستخط او هیچ ارتعاشی نمی‎بینیم . او که حتی عادت داشت وقت خواندن روزنامه‎های کیهان و اطلاعات غلط‎های آنها را تصحیح می‎کرد. حتی تشدید « اما » را هم می‎گذاشت. این وصیت‎نامه را نیز طوری نوشته که انگار می‎خواهد نامه‎ای معمولی بنویسد.

نکته دوم درباره این وصیت‎نامه نگرانی او نسبت به همسری است که هنوز بیش از دو سه ماه از ازدواجشان نمی‎گذرد. پوری سلطانی همیشه دردهای ماهانه‎ای داشت که عذابش می‎داد و دکترها به او گفته بودند که پس از ازدواج خوب می‎شود و در اینجا مرتضی کیوان که نمی‎خواهد به همسر جوانش بگوید که پس از من ازدواج کن، چرا که خود را مالک او نمی‎داند که بخواهد چنین چیزی به او بگوید، با ظرافت می‎گوید، ” پوری جان فکری هم به حال دردهای ماهانه‎ات بکن".

 

و نکته سوم درباره تاریخ مرگ مرتضی است. در پایین این وصیت‎نامه تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۳۳ آمده، اما وقتی کیوان این وصیت نامه را می‎نوشته به این نکته توجه نداشته که شب از نیمه گذشته و نخستین ساعات بامداد بیست و هفتم است.بنابراین تاریخ مرگ کیوان ۲۷ مهر ۱۳۳۳ است و نه ۲۶٫.

اما مدام سنگ قبر کیوان را می‎شکستند و ما برای خود علامتی داشتیم تا نشانی از گور او داشته باشیم و بتوانیم بر سر گورش برویم. بعد آنجا را خراب کردند و جایش بوستان درست کردند و بعد هم بوستان را ویران کردند و جایش ساختمان ساختند. وقتی آن بوستان را ساختند من این شعر را روی بشقابی نوشتم و به پوری هدیه کردم :

 

ساحتِ گور تو سروستان شد

ای عزیز دلِ من

تو کدامین سروی.

 

مثل سایه بغض گلویم را چنگ می زند ... اما شیرینی حضور پوری سلطانی بر روی سن کمی تلخی را از بین می برد... نوش آفرین انصاری هم همراه او می آید تا از بخارای دویستم رونمایی کنند. حاضران ایستاده وی را تشویق می کنند. بعد استاد پشت تریبون قرار می گیرد و با حضار سخن می گوید:

 

"با سلام و عرض ادب خدمت اساتید محترم، بزرگان، نام‎آوران و دوستان عزیز حاضر در این جمع، چه آنها که از قبل می‎شناختم و چه آنها که افتخار آشنایی‎شان را در این گردهمایی پیدا کردم. کاش می‎توانستم خود را سرسوزنی سزاوار این همه مهربانی و لطف بدانم و جوابگوی محبت‎هایتان باشم.

 

هرگز سخنران خوبی نبوده‎ام و قصد هم ندارم وقت ارزشمند شما را با حرف‎های تکراری بگیرم. ولی دلم می‎خواست بدانید که تنها چیزی که در تمام این سال‎های سخت و پرتلاطم به من قوت ایستادگی داد، عشق به مردم سرزمینم بود. حالا هم که ناتوان و رنجور در حضور مهربان شما ایستاده‎ام، بسیار خوشحالم که نقشی، هر چند کوچک، در پیشرفت کتابداری ایران داشته‎ام. کتابخانهملی را مثل بچهام دوست داشتم و هنوز هم دلم برایش می‎تپد و شور می‎زند.

 

کتابخانه‌ها، به ویژه کتابخانه ملی که مادر سایر کتابخانه‎ها محسوب می‎شود، پشتیبان همه فعالیت‎های فرهنگی و آموزشی هر کشور است. افسوس که هنوز این مسئله برای بسیاری از مسئولان ما نامفهوم است. همه دوستان دست اندرکار شاهدند که چگونه توانستیم زیربناهای کتابداری نوین را با دستهای خالی در ایران بسازیم و آن چنان موفق عمل کردیم که بارها از طرف مجامع بین‎المللی کتابداری جهانی مورد تشویق و تمجید قرار گرفتیم.

 

اما من هنوز ناامید نشدهام و انتظار دارم جوانانی که رشته کتابداری را به عنوان حرفۀ خود انتخاب کردهاند، بدانند در چه راه مقدسی قدم گذاشتهاند و آرزو دارم با عشق و آگاهی و بردباری، موانع را از سر راه بردارند و مدیرانِ موفقی برای مبارزه با جهل و بیعدالتی باشند.

 

سایه جان من و آقایان فانی و خرمشاهی عزیز و نازنین و خانم‎ها دکتر نوش آفرین انصاری، دوست و همکار دیرینه‎ام و فریده رهنما، همراهِ یگانۀ همه زندگیم و نیز جناب استاد انوار عزیز که با همه گرفتاریهایشان در این جمع حضور یافتند، گرچه مرا شرمنده کردند ولی برایم افتخار آفریدند. و نیز با نهایت امتنان از مجله بخارا، به سرپرستی آقای دهباشی عزیز و سخت‎کوش که اکنون دویستمین شمارۀ مجله را منتشر کرده‎اند، تبریک می‎گویم. خوب می‎دانم در این شرایط، استمرار در انتشار یک مجله وزین چقدر سخت است و چه جانی از آدم می‎گیرد.

جناب آقای دهباشی، از این که شبی فراموش نشدنی برایم ساختید سپاسگزارم.

برای همه شما عزیزان روزگاری خوش و عمری با عزت و سرافرازی و جهانی پر از صلح و آرامش آرزو میکنم.

پوری سلطانی

۱۷ خرداد ۱۳۹۴"

 

استاد پوری سلطانی در 4 دقیقه صحبت کرد ولی همۀ خواسته ها و آرزوهایش را بیان نمود... پوری امیدوار است....

 

مراسم با تشویق حاضران پایان یافت... اما حالا من  برای همۀ سوالهایم جوابی قاطع دارم... پوری شدن آسان نیست...

 

تمام این مراسم در ساعت 17 یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴ در کانون زبان فارسی با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار برگزار شد.

 

احمد پوری، صفدر تقی‎زاده، محمدعلی عمویی، شکوفه شهیدی، فریده رهنما، فریبرز رئیس دانا، ناهید حبیبی آزاد، ربکا جلیلی (همسر محمدرضا لطفی)، محبوبه مهاجر، زهرا شادمان، ماندانا صدیق بهزادی، نگار اسکندرفر از جمله حاضران در مراسم بودند.

 

به طور تصادفی مطلب با شمارۀ «بیست دویست» لیزنا به این گزارش اختصاص یافت...

دیدگاه کاربران

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

برای کاربران مهمان، قبل از ارسال برای بررسی، کد تایید پیامکی ارسال می‌شود.