در سایه خان؛ نگاهی به کتاب «قبر شکسته»

محمد هرندی پور
چندی پیش در برنامهای که به همت انتشارات متخصصان برگزار شده بود، جمعی از فعالان حوزه کتاب، بلاگرها و اصحاب رسانه حضور داشتند. من نیز به دعوت یکی از دوستان در این نشست شرکت کردم. برنامه با نظم و دقت خوبی برگزار شد و در پایان، کتابی که آن زمان تازه منتشر شده بود از نویسندهای که تا آن روز افتخار آشنایی نداشتم، به من هدیه شد: «قبر شکسته» با امضای نویسنده، علی میرزایی (ورامینی). او نویسنده، کارگردان و انیماتور است که علاوه بر«قبر شکسته» کتاب «پری زرده» را نیز درکارنامه دارد و سایر آثار او فیلم و انیمیشن است.[1]
در مسیر بازگشت، بیاختیار شروع به ورق زدن صفحات ابتدایی کتاب کردم. همان چند خط اول کافی بود تا جذب قلم نویسنده شوم. نام «اسماعیلخان»، خان روستای ابراهیمآباد، در همان آغاز توجهم را جلب کرد؛ شخصیتی که نویسنده با زبانی صمیمی و نثر روان معرفی میکند و از همان ابتدا رگههای قدرتطلبی و تلخی او را در ذهن خواننده میکارد.
چند روز بعد، وقتی بالاخره فرصت مطالعهی کامل کتاب فراهم شد، غرق داستان شدم. «قبر شکسته» حدود صد صفحه است اما از همان آغاز، ریتم تند و روایت پرکشش آن مجال فاصلهگرفتن به خواننده نمیدهد. قلم نویسنده ساده و بیپیرایه است، اما در عین حال سرشار از جزئیات و احساساتی که باعث میشود با تکتک شخصیتها ارتباط بگیری.
داستان از روستای ابراهیمآباد آغاز میشود، جایی که قرار است دختربچهای هشتساله به نام سارگل را به اجبار به عقد پسر اسماعیلخان درآورند. ماجرا زمانی گره میخورد که پدربزرگ سارگل، ایرج، مانع از انجام این ازدواج میشود؛ مانعی که آتش کینهای عمیق در دل اسماعیلخان روشن میکند. از اینجا به بعد، سایهی سنگین خان بر سر تمام شخصیتهای داستان گسترده میشود و تا آخرین صفحه رهایت نمیکند.
«قبر شکسته» داستانی کوتاه اما پرتنش است؛ نگاهی تیز به مناسبات قدرت، تعصبات روستایی و ریشههای خشونتی که نسل به نسل منتقل میشود.
اما جذابیت «قبر شکسته» فقط به فضای تلخ و پرتنش آن محدود نمیشود. گاهی آنقدر از دست اسماعیلخان عصبانی میشوی و در همان لحظه که از شدت خشم میخواهی اسماعیل خان دیگر زنده نباشد و خونت به جوش آمده، به دلیل ریتم تند داستان در چند سطر یا چند صفحه بعد آرام میشوی و حتی لبخند بر لبانت مینشیند. در بخشهایی از داستان از اضطراب قلبت به تپش میافتد و در قسمتهایی اینقدر آرام میشوی که فاصله بین این تغییر حالتها را چندان احساس نمیکنی.
بعد از پایان داستان، وقتی دوباره به آن فکر میکنی، تازه متوجه میشوی چه ساعات پرهیجانی را پشت سر گذاشتهای؛ درست مثل تماشای یک فیلم سینمایی.
در «قبر شکسته»، خشم، غم، عشق، نفرت، شادی و امید را باهم تجربه میکنی و علی میرزایی با زبانی ساده اما تأثیرگذار، جهانی ساخته که در آن مرز میان خیر و شر بهراحتی تشخیصدادنی نیست.
اگر به داستانهایی علاقهمندید که ریشه در واقعیت اجتماعی ایران دارند و در عین کوتاهی تا مدتها در ذهنتان باقی میمانند، «قبر شکسته» قطعاً ارزش خواندن دارد.
بخشی از کتاب
سارگل گوشه ای افتاد و عروسک بابا سردار از زیر لباسش روی زمین پرت شد. برای یک لحظه معنی کلمه «یتیم» را فهمید در همان حالت، چشمش به عروسک بابا سردار روی زمین افتاد. درحالیکه گریه میکرد، بی اختیار پدرش را صدا کرد؛ از آن گریههایی که وقتی بچه بود و پدرش دیر میآمد، میکرد؛ از آن گریههایی که وقتی روی زمین میافتاد و پدرش را صدا میزد. این بار میدانست پدری ندارد که به دادش برسد، اما بیاختیار و با تمام وجود او را صدا زد: «بابا سردار.... بابا سردار...»
ناگهان پدرش را دید...
خودش بود...
بابا سردار...
با همان قد رشید و موهای پُرپشتش...
سارگل خندهای کرد. واقعا پدرش بود. بابا سردار هم خندید، درست مثل زمانی که زنده بود. او دست به سر سارگل کشید و گفت: «نترس بابا جان! من اینجام!».
اندام جمشید مانند پدرش، ایرج بود، با همان رشادت و قدرت. سارگل با دیدن تنهایی او نتوانتست تحمل کند و بیاختیار جمشید را صدا زد:
- عمو......!
مشخصات اثر
قبر شکسته/ علی میرزایی (ورامینی). تهران: متخصصان (1404)، 114 ص.
مشخصات نویسنده متن
محمدهرندی پور، مؤسس و رئیس هیأت مدیره آراک فناوران برتر

دیدگاه کاربران