داخلی
»کتاب
عرضه داستان «گنج اسرارآمیز قلی ها» برای نوجوانان نونگاه


به گزارش لیزنا، کتاب «گنج اسرارآمیز قلی ها» نوشته محمدرضا یوسفی به تازگی توسط واحد کودک و نوجوان انتشارات امیرکبیر (کتاب های شکوفه) منتشر و راهی بازار نشر شده است.
این کتاب درباره آدم های رویایی به نام قلی ها است که با خواب هایشان زندگی می کنند و هرچیزی را که در خواب می بینند، در حکم اتفاقات واقعی و طبیعی می دانند. قلی ها دنبال گنجی هستند که ارث و میراث جد و آبایشان است و در خواب و بیداری هم دنبالش می گردند.
نویسنده کتاب در فصل اول به مخاطبانش می گوید اگر می خواهد داستان را درست بفهمند و گیج نشوند، شجره نامه قلی ها را که ابتدای متن آمده، خوب نگاه کنند و آن را به خاطر بسپارند. هنگام خواندن کتاب هم هربار قلی ها را با هم قاطی کردند، به شجره نامه برگردند و دوباره آن را نگاه کنند.
شجره نامه ای که ابتدای کتاب آمده از این قرار است: «خداقلی (جدِ جدِ قلی ها)»، «شاه قلی (جد قلی ها)»، «دای قلی (پدربزرگ نادرقلی/پسر شاه قلی)»، «خان قلی (پدر نارقلی/پسر دای قلی/ نوه شاه قلی)» و «نادرقلی (پسر خان قلی/ نوه دای قلی/ نتیجه شاه قلی)».
داستان این کتاب برای گروه سنی نونگاه (12+) است و در 15 فصل نوشته شده که به این ترتیب اند:
خواب ها، باغچه و گنج، شاه قلی و گنج، رمال و گنج، دای قلی و گنج، خواب نادرقلی، مار و گنج، راز گنج، آرزوی بی بی قلی، شاه مار خان، آرزوی صنم قلی، آرزوی جان قلی، خواب شاه قلی، گنج و خان قلی.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
بی بی تابه را برداشت و از اتاق بیرون رفت. نادرقلی خودش ماند و فکرهای جورواجور که گیجش کرده بودند. در دلش خوشحال شد که گنج را برنداشته و مشتی سکه برداشته. نشست و به دیوار تکیه داد. بی بی قلی با یک سینی نان و پنیر آمد و گفت: «بخور، مادر، دلت حال بیاید، به مار و میرویس و این جور چیزها هم فکر نکن!»
سینی را جلوی نادرقلی گذاشت و رفت. بوی نان در سر نادرقلی پیچید. چند لقمه پی در پی خورد تا به راستی دلش حال آمد. نمکدان را از گوشه طاقچه برداشت و نمکش را روی نان خالی کرد. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. جان قلی سرگرم شکستن هیزم بود. صنم قلی کوچه را جارو می کرد و طولش می داد تا شاید مراد از آنجا بگذرد. بی بی قلی در کاهدان بود و سکه ها را در شکاف دو خشت دیوار قایم می کرد.
نادر قلی با نان و نمکی که دستش بود سریع به طرف زیرزمین رفت. جان قلی پشتش به او و گرم کار خودش بود. تند و تیز از پله ها پایین رفت. در زیرزمین را باز کرد. کمی دلیر شده بود. اگر می خواست چراغ موشی را روشن کند، باید به طرف اجاق می رفت و آن را روشن می کرد، آن وقت جان قلی به او می گفت صبر کند تا خودش اجاق را روشن کند و ده جور مشکل داشت.
اوپا به زیرزمین گذاشت. مثل همیشه همه جا از قیر سیاه تر بود. در را بست تا کسی نفهمد که او توی زیرزمین است. یک قدم جلو رفت. بیشتر دلش لرزید و نتوانست قدم بعدی را بردارد. نمی دانست کار او مار را غضبناک کرده یا نه. با دلهره و هراس گفت: «شاه مارخان، من با گنج تو کار ندارم. اگر چند سکه از آن برداشتم، از بدبختی بود. من را ببخش! تو را به این نان و نمک قسم می دهم کاری با من و کس و کارم نداشته باشی! می دانم تو مراقب گنج هستی، حالا کی این گنج را به تو سپرده؟ نمی دانم.
این کتاب با 197 صفحه مصور، شمارگان هزار نسخه و قیمت 290 هزار تومان عرضه شده است.

۱. از توهین به افراد، قومیتها و نژادها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهامزنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیامها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود لیزنا را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمانها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.