داخلی
»گاهی دور، گاهی نزدیک


(لیزنا: گاهی دور/ گاهی نزدیک 409)؛ مهدیه امیدی دانشجوی کارشناسی امورتربیتی دانشگاه فرهنگیان پردیس حضرت معصومه (س) قم :
دلنوشتهای در ستایش ایثارِ معلمان ایران
در گسترهی باشکوه تاریخ، انسانهایی زیستهاند که فروغ جانشان چنان درخشان بوده است که حتی ستارگانِ بلندآوازهی آسمان، با همهی شکوه و تابندگی خویش، در برابر آن روشنایی، فروتن میشوند. مردمانی که نور وجودشان نه از شرارهی آتش و نه از برقِ گذرای لحظهها، بلکه از چشمهی زلال مهر و انسانیت میجوشد؛ نوری آرام، مداوم و بیادعا که سالیان دراز پس از رفتنشان نیز همچنان در مسیر زندگی نسلهای بیشمار جاری میماند و راه آینده را روشن میکند. اینان همان معلماناند؛ همان پاسداران خاموش سپیدهدم دانایی که بیهیاهو و بیادعا، در سکوتی آکنده از عشق، فردای جهان را بنا میکنند. روز معلم، روز تعظیم در برابر همین حضورهای آسمانی است؛ روزی برای پاسداشت دلهایی که بیچشمداشت و بیتوقع، در دل سهمگینترین طوفانها ایستادهاند تا چراغ دانش هرگز در این سرزمین خاموش نشود. در حقیقتِ ناب خود، معلم نه تنها آموزنده درس، که نگهبان انسانیت است. او آفتابی است که با طلوعش، کودکِ ناآزموده، راه را میبیند؛ و با غروبش، جهان تکهای از نور خود را از دست میدهد. معلمی رسالتی است که در آن، جان پیش از زبان سخن میگوید؛ دلی پیش از دستان به کار میافتد؛ و عشقی ژرفتر از قانون، مسئولیت میآفریند. از همین روست که در تاریخ این سرزمین، نامهای بسیاری از معلمان با جوهری از ایثار بر صفحههای سیمین زمان نگاشته شده است؛ انسانهایی که نه در جستوجوی آوازهمندی، بلکه برای حفظ لبخندهایی کوچک و نگاههایی سرشار از امید، آرامش و حتی جان خویش را نثار کردهاند.
بازخوانی این حماسههای آرام، در حقیقت تلاشی است برای آنکه واژهها اندکی از عطر جانهای بزرگ آنان را در خود بازتاب دهند و یادشان همچون نسیمی از لطافت در حافظهی جمعی ما جاری بماند.
سمیه کدخدایی؛ زنی که خانهاش را به خورشید تبدیل کرد
در دیار دوردست بنت، آنجا که گاه غبار جادههای خاموش بر صفحهی کتابها مینشیند و فاصلهها بلندتر از آناند که گامهای عادی به آسانی از آن عبور کنند.
سمیه کدخدایی همچون پرتوی آرامِ سپیدهدم درخشید؛ نوری لطیف که در دل خشکیِ راهها، بارانی از مهر و آگاهی فرو ریخت. آنگاه که مدرسه از ادامهی راه بازماند و درهای آموزش به ناچار بسته شد، او دل به محدودیتها نسپرد. خانهی کوچک خود را به پناهگاهی از روشنایی بدل کرد؛ خانهای که شاید پیشتر تنها زمزمهی روزمره در آن میپیچید، اما اینبار آوای الفها و بهای امید در آن طنین انداخت و فضای سادهاش به عطر دانایی آراسته شد.
در آن اتاق فروتن، چراغی افروخته شد که نه از سیم و دیوار، بلکه از ارادهای بزرگ و دلی سرشار از عشق نیرو میگرفت. سمیه کدخدایی با عمل خویش نشان داد که «مدرسه» حقیقتی فراتر از چهار دیوار و چند نیمکت است؛ مدرسه، تجلی سه حرف جاودانه است: عشق.
او میز و نیمکت را از مدرسه به خانه آورد، اما در حقیقت، خانه را به گسترهای از معرفت تبدیل کرد؛ فرشی گسترده از بصیرت که کودکان بر آن گام نهادند تا راه آینده را بیابند. و چنین بود که آشکار شد برای معلمی که دلش سرشار از مسئولیت است، سقف مدرسه همان وسعت بیکران آسمان است و دیوارهایش چیزی جز آغوش مهربان انسانیت نیست[1].
علیرضا ساقی؛ آنکه شعله را در آغوش کشید، اما شاگردانش نسوزند
در گوشهای آرام از این سرزمین، در روستای کوچک حماملو از توابع ارشق مشگینشهر، معلمی زندگی میکند که واژهی «معلم» را با جان خویش معنا کرده است. علیرضا ساقی، مردی با بیش از بیستوهفت سال سابقهی تدریس در روستاهای محروم، هر روز مسافت طولانی میان روستای آلنی تا مدرسهی روستایی شهید کاتب را طی میکند؛ مسیری هفتاد و پنج کیلومتری که برای او نه جادهای خستهکننده، که پلی است میان دلاش و دنیای کوچک شاگردانش.
مدرسهی شهید کاتب، بنایی باشکوه با دیوارهای بلند نیست؛ کانکسی ساده است که در سرمای روستا دلگرمش را از یک بخاری نفتی میگیرد؛ همان بخاری که روزی آرامش کلاس را به میدان آزمونی بزرگ بدل کرد.
صبحی سرد، کلاس کوچک با صدای درس و نگاههای مشتاق هشت دختر و پسر و یک کودک پیشدبستانی زنده بود. ناگهان انفجار مهیبی سکوت را در هم شکست؛ بخاری نفتی چون زبانهای سرکش که از دل آهن برخاسته بود از درون شکافت و شعلهها در چشم برهمزدنی بخشی از کانکس را که کودکان در آن نشسته بودند در آغوش گرفت. آتش، بیملاحظه و بیرحم، به سرعت بالا میرفت و نفسها در سینه حبس شد. در همین لحظهی نفسگیر، معلم به جای عقبنشینی، به سمت خطر رفت.
علیرضا ساقی ابتدا با فریادی محکم و مهربان، شاگردانش را به انتهای کانکس هدایت کرد؛ سپس تصویری تلخ در ذهنش جان گرفت: چهرههای سوختهی دانشآموزان شینآباد. همین کافی بود تا لحظهای هم به خود نیندیشد. او به سوی بخاری شعلهور شتافت؛ گویی میخواست بهجای کودکان، آتش را در آغوش بگیرد. شعلهها دستانش را میسوزاند، صورتش را میگزد، اما در میان دود و هراس، یکییکی دانشآموزان را از کلاس بیرون برد؛ در آن ثانیهها تنها یک فکر در جانش بود: بچهها باید سالم بمانند.
در همین حال، کودکانی که از کلاس بیرون دویده بودند با فریاد به سمت روستا رفتند و اهالی حماملو را خبر کردند. مردم سراسیمه خود را به مدرسه رساندند. آنچه دیدند، معلمی با دستان و صورتی سوخته، اما با چشمانی فقط نگرانِ شاگردان. او پیش از آنکه به درد خود بیندیشد، از مردم سراغ بچهها را گرفت. وقتی مطمئن شد همهی آن فرزندان کوچک از میان شعلهها نجات یافتهاند، همانجا نشست و اشکهایش آرام سرازیر شد؛ اشکهایی که از رنج سوختگی نبود، از سبک شدن دلِ معلمی بود که فرزندانش را از دل آتش بیرون کشیده بود.
فردای آن روز، کلاس هنوز در کانکس بود، سوختگی هنوز بر دست و صورتش نشسته بود، اما درس تعطیل نشد. او دوباره در کلاس حاضر شد؛ با بدنی زخمی و روحی استوار. حضور او در آن کلاس کوچک، خود درسی بود فراتر از ریاضی و املا؛ درسِ شجاعت، وفاداری و عشق به انسان.
سالهاست که علیرضا ساقی در روستاهای مختلف تدریس کرده؛ گاه در چادری ساده که فاضلاب روستا از کنار آن میگذشت، گاه در کلاسی که صبحها باید نخست سگ ولگردی را که در آن شب را به صبح رسانده بود، بیرون میکردند تا کودکان بتوانند وارد شوند. اما هیچکدام از این سختیها، شوق معلمی را در دل او خام نکرده است. امروز، وقتی دانشآموزان قدیمیاش را در ادارهها و جایگاههای مختلف میبیند، لبخند میزند؛ میداند بذرهایی که روزی با رنج و محرومیت در خاک روستا کاشته، اکنون به درختانی سبز در دل جامعه بدل شدهاند.
داستان آن روز در مدرسهی شهید کاتب، تنها گزارش یک حادثه نیست؛ سرگذشت لحظهای است که یک معلم، آتش را در آغوش گرفت تا آیندهی شاگردانش نسوزد. شاید حقیقت معلمی همین باشد: آنجا که مرز میان وظیفه و فداکاری محو میشود و انسان، بیآنکه نامی برایش بخواهد، جانش را سپر کودکان میکند. نام علیرضا ساقی در حافظهی حماملو و در قلب شاگردانش، نه فقط به عنوان معلم، که به عنوان پدری در هیبت معلم باقی خواهد ماند؛ مردی که در روزی آتشین، شعلهها را به جان خرید تا چراغ هیچ نگاه کوچکی خاموش نشود[2].
حمیدرضا گنگوزهی؛ مردی که آوار بر او افتاد، اما امید از آوار برخاست
سیستان و بلوچستان، روستای نوکجوی. باد، خاک را از زمین بلند کرده بود و روی دیوارهای گلی میکوبید؛ دیوارهایی که سالهاست در برابر بارانها و فرسودگی ایستادهاند اما حالا نفسهای آخر را میکشند. زنگ تفریح بود. کودکان، با خندههایی سبک و بیخیال، در حیاط باریک مدرسه میدویدند. حمیدرضا گنگوزهی، معلمی با قلبی بزرگتر از کلاسش، نگاهش به دیوار افتاد؛ دیواری که مثل پیرمردی خمیده، به لرزش افتاده بود. لحظهای تصمیم گرفت، همان لحظهای که فاصلهی مرگ و زندگی را تعیین کرد. به سمت بچهها دوید و فریاد زد:
«بچهها کنار! کنار…»
او بود که کودکان را هُل داد. او بود که جلوی دیوار ایستاد و باد آخرین سیلیاش را زد، دیوار فرو ریخت.کودکان ماندند؛ اما حمیدرضا زیر آوار ماند. روستا در سکوتی فرو رفت که فقط با گریهی بچهها شکسته میشد. او را بیرون کشیدند؛ نفس داشت، ضعیف و لرزان، اما کافی نبود.
در راه بیمارستان، چراغ عمرش خاموش شد[3].
اکبر عابدی و حسن امیدزاده؛ دو شمعی که برای نجات کودکان، در آتش ایثار سوختند
هجدهم بهمنماه ۱۳۷۶، روستای بیجارپس شفت. زمستان بود و سوز سرمای گیلان تا استخوان میخلید. در کلاس، بخاری نفتی شعله میکشید تا دستان کوچک کودکان یخ نزند. اما ناگهان، بادی نامهربان، پردههای کنار بخاری را به رقص آتش کشید. شعلهها به سرعت از پردهها بالا رفتند و سقف چوبی کلاس را در آغوش گرفتند. وحشت، همچون مهمانی ناخوانده، بر سر کودکان فرود آمد. در این میان، دو قامت استوار میان آتش و ترس ایستادند: اکبر عابدی و حسن امیدزاده. آنها کودکان را یکییکی از دل شعلهها بیرون کشیدند. اما امیدزاده، در اوج قهرمانی، خود در دام آتش افتاد. درِ چوبی کلاس، به ناگهان بسته شد و او را با شعلههای سرکش تنها گذاشت. آتش، بیرحم شد. او سوخت؛ اما شاگردانش از شعلهها رهایی یافتند.
حسن امیدزاده با درد و رنج فراوان، از آن بلا، جان سالم به در برد اما چهرهاش برای همیشه داغدار آن روز ماند. اثر سوختگی، یادگاری تلخ اما پرافتخار بر سیمای او بود.
همسرش، پرستاری مهربان شد برای زخمی که نه فقط جسم، که روحش را نیز رنج میداد. سالها با این نشانههای ایثار زندگی کرد. سرانجام، در تیرماه ۱۳۹۱، زخمهای کهنهی آتش، پس از پانزده سال، جان او را گرفت. حسن امیدزاده رفت، اما شعلهی ایثارش در دل تاریخ آموزش و پرورش ایران، هرگز خاموش نخواهد شد. او سوخت تا آیندهای روشن برای کودکانش بماند[3].
کاظم صفرزاده؛ معلمی که در طوفان سیلاب، به ابدیت پیوست
خرمآباد، لرستان. شبی سرد و پاییزی در آبانماه، باران بیامان میبارید و رودخانهها طغیان کرده بودند. طبیعت، خشم خود را بر زمین میریخت. در این میان، کاظم صفرزاده، معلم مرکز شبانهروزی عشایری امام جعفر صادق (ع) ویسیان، مأموریت حساسی داشت: باید یکی از دانشآموزانش را که دچار بیماری شده بود، به بیمارستان استان میرساند. او و چند نفر دیگر، دل به جادهای زدند که حالا دیگر به رودخانهای خروشان تبدیل شده بود. در منطقهی شوراب، لحظهای غفلت، یا شاید نیروی بیرحم آب، خودروی آنها را با خود برد. سیلاب، فرصت هیچ فریادی را نداد. چهار سرنشین، در کام آبهای گلآلود فرو رفتند.
دو هفته جستجو، دو هفته امید و ناامیدی. سرانجام، در روز دوازدهم آبانماه، پیکر بیجان کاظم صفرزاده از دل آبها بیرون کشیده شد. او رفت اما داستان معلمی که در سردترین و تاریکترین شب، برای نجات جان شاگردش دل به خطر زد، برای همیشه در حافظهی مردم لرستان و تاریخ ایثارگری معلمان این سرزمین ماندگار شد. او در سیلاب گم شد، اما در قلبها جاری ماند[3].
حمیده دانش؛ ستارهای که در رودخانه غرق شد تا شاگردی زندگی کند
پنجشنبهای در اردیبهشتماه سال ۱۳۸۰. درهی آل، حوالی مشهد، با هوای خنک و طبیعت سرسبزش، میزبان اردوی دانشآموزی بود. شادی کودکان در کنار رودخانه، پژواک زندگی بود.
اما ناگهان، فریادی سکوت فضا را شکست:«کمک! افتادم تو رودخونه!»
لایقه، دختر سیزدهسالهای از گروه، پایش لیز خورده و به درون رودخانهای با جریان تند و گلآلود افتاده بود. وحشت در چشمان کودکان موج میزد. حمیده دانش، معلم فداکار بیستوچهار ساله، حتی لحظهای درنگ نکرد. بیباک و بیپروا، خود را به آب سپرد. به سمت لایقه شنا کرد، او را گرفت و با هر سختی که بود، به سمتی کشاند تا از جریان تند آب رها شود. لایقه نجات یافت، اما خود حمیده، در نبردی ناعادلانه با گِل و لای کف رودخانه گرفتار شد. و هر تلاشی برای رهایی، او را بیشتر به کام مرگ میکشاند.
پانزده دقیقه بعد، دو مرد از اهالی روستا، پیکر بیجان حمیده را از آب بیرون کشیدند. او غرق شده بود. حمیده دانش، زندگی خود را فدا کرد تا لایقه زنده بماند. او ستارهای بود که در آبهای خروشان خاموش شد، اما نوری ابدی از ایثار خود بر دلها پاشید. یاد و خاطرهی این معلم فداکار، همیشه در خاطر شاگردان و مردم این سرزمین، زنده خواهد ماند[3].
محمودرضا واعظینسب؛ پروانهای که خود را سپر کرد تا کودکی پرواز کند
بیست و ششم اردیبهشتماه ۱۳۸۷، روزی که قرار بود با خنده و بازی کودکان دبستان شهدای ابراهیمی بگذرد، ناگهان به فاجعهای بدل شد.کودکان با شور و هیجان فوتبال بازی میکردند. محمودرضا واعظینسب، معلم فداکار دبستان، با لبخندی مهربان مراقب شاگردانش بود. ناگهان، دروازهی سنگین فوتبال، تعادل خود را از دست داد و شروع به افتادن کرد؛ درست به سمت یکی از دانشآموزان کوچک. لحظات به کندی میگذشت، زمان ایستاد. محمودرضا، بدون لحظهای تردید، خود را به سمت کودک پرت کرد. او را با تمام توان به کنار هل داد. کودک نجات یافت! اما دروازهی آهنین، با تمام سنگینیاش، بر سر محمودرضا فرود آمد. درد، فریاد، هراس…
سرش به شدت آسیب دید. خونریزی مغزی، او را به کما فرو برد. دو روز بعد، در هجدهم اردیبهشت، محمودرضا واعظینسب، معلم فداکار، برای همیشه چشم از جهان فرو بست.
خبر ایثار او، همچون نوری در سراسر کشور پیچید. قرار شد نامش در کتابهای درسی جاودانه شود، تا نسلهای آینده نیز درس شجاعت و فداکاری را از او بیاموزند. هرچند که گذر زمان، گاه خاطرهها را کمرنگ میکند، اما نام محمودرضا واعظینسب، همیشه در فهرست بلندبالای معلمان شهید این مرز و بوم، با خطی زرین میدرخشد. او پروانهای بود که خود را به آتش خطر زد تا کودکی پرواز کند[3].
امیر صادقی؛ مردی که طوفان را ایستاد تا کودکان در امان بمانند
شانزدهم دیماه، ساعت ده صبح. روستای ساطی، مشکینشهر. طوفانی سهمگین، ناگهان از راه رسید. باد چنان با خشم میوزید که خانهها را میلرزاند. کلاس درس، یک کانکس موقت بود که در برابر این خشم طبیعت، تاب مقاومت نداشت. دیوارههای حلبی کانکس، شروع به لرزیدن کردند و هر لحظه بیم فروپاشیشان میرفت. شش دانشآموز کوچک، با چشمان وحشتزده، در میان این پیکره آهنی گرفتار شده بودند.
امیر صادقی، معلم جوان و شجاع کلاس، به همراه اسلام امینی، عضو شورای روستا، به سرعت دست به کار شدند. یکییکی کودکان را از دل آن خانهی لرزان به بیرون هدایت کردند. آخرین کودک، با ترس و لرز، از در بیرون خزید. درست در همان لحظه، گویی کانکس دیگر طاقت نیاورد. دیوارهای فلزی با صدای مهیبی فرو ریختند؛ درست بر سر امیر صادقی و اسلام امینی که هنوز در آستانهی در بودند. فریاد کودکان، اهالی روستا را به صحنه کشاند. با بیل و کلنگ و دست، شروع به کنار زدن آوار کردند. امیر صادقی و اسلام امینی را از زیر خرابهها بیرون کشیدند و با عجله به بیمارستان ولیعصر مشکینشهر رساندند. صادقی، از قفسهی سینه و دست به شدت آسیب دیده بود، اما اسلام امینی جراحات کمتری داشت.
امیر صادقی، در آن روز طوفانی، نه تنها درس داد، که خود درس ایستادگی بود. او مردی بود که در برابر طوفان ایستاد تا کودکان در امان بمانند و بار دیگر، نام معلم در کنار واژهی فداکاری معنا پیدا کرد[3].
محمد علیاری؛ معلمی که با تراشیدن موی سر، درس همدلی آموخت
بهمنماه ۱۳۹۲، مریوان. در مدرسهی ابتدایی شیخ شلتوت، خبر ناخوشایندی دهان به دهان گشت: یکی از دانشآموزان، به خاطر بیماری سرطان، موهای سرش را از دست داده بود. غم و تنهایی، سایهی خود را بر دل این کودک بیمار افکنده بود. محمد علیاری، معلمی که قلبش به اندازهی کلاسش وسیع بود، وقتی این خبر را شنید، لحظهای درنگ نکرد. او میدانست که گاهی یک حرکت کوچک، میتواند کوهی از همدلی را بیافریند. صبح روز بعد، محمد علیاری با سری کاملاً تراشیده به کلاس درس آمد. کودکان با تعجب نگاهش میکردند. او لبخند زد و گفت: "دوستتان تنها نیست."
تأثیر آنی و فراگیر بود. یکییکی، دانشآموزان دیگر نیز به تقلید از معلم فداکارشان، موهای سر خود را تراشیدند. کلاس، پر شد از سرهای کوچک و بیمو؛ اما دلها، پر از مهر و همدلی. این خبر، همچون نسیمی از محبت، در رسانهها منتشر شد و تمام کشور را تحت تأثیر قرار داد. محمد علیاری نشان داد که گاهی، بهترین درس، نه در کتابها، که درعمل و از دل میجوشد. او درس همدلی را به گونهای آموزش داد که برای همیشه در ذهن شاگردانش ماندگار شود[3].
علی بهاری؛ اهدای نیمهای از جان، برای نجات یک شاگرد
بیستوچهار سال تدریس در روستاهای گرمی اردبیل، پیوندی ناگسستنی میان علی بهاری و شاگردانش ایجاد کرده بود. او نه فقط معلم، که پدر و دوست آنها بود. از میان تمام نگاههای معصوم، نگاه علیرضای نهساله، توجهش را جلب کرد. رنگپریدگی، سستی و شکم متورمش، ندای خطر داد. آزمایشها، خبر تلخی را آوردند: کبد علیرضا به شدت آسیب دیده بود و در شرف نابودی بود. در روستاهای گرمی و حتی شهر اردبیل، امکانات درمانی کافی نبود. علی بهاری، بیدرنگ، علیرضا را به تهران و سپس به شیراز برد. اما زمان به سرعت میگذشت و علیرضا، هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشد. نوبت پیوند کبد از بیمار مرگ مغزی، در هالهای از ابهام و انتظار طولانی قرار داشت. در این لحظهی اندوهناک، علی بهاری، تصمیمی گرفت که جز از یک پدر، از هیچ کس انتظار نمیرفت. او که به مدت چهار سال، علیرضا را شاگرد خود میدانست، حالا میخواست جانش را نیز نجات دهد. او تصمیم گرفت که نیمی از کبد خود را به علیرضا اهدا کند.
ریسک بزرگی بود. اما عشق به شاگرد، از هر ترسی قدرتمندتر بود. عمل جراحی انجام شد. زندگی علیرضا، با بخشش علی بهاری، دوباره آغاز شد. امروز، علیرضا با سلامتی کامل به مدرسه بازگشته و زندگی عادی خود را از سر گرفته است. علی بهاری میگوید اگر هزار بار دیگر هم متولد شود، باز هم معلمی را انتخاب میکند. او با اهدای نیمهای از جانش، نه فقط زندگی علیرضا را نجات داد، بلکه درس ایثاری به تمام جهان آموخت که مرزهای وظیفه را در هم میشکند[3].
معصومه خوشکام؛ معلم تاریخ که بر تخت، فصل ایثار را ورق زد
تهران، دبیرستان نجابت. معصومه خوشکام، معلم چهلسالهی تاریخ، با بیماری کمردرد شدید دست و پنجه نرم میکرد. پزشکان، عمل جراحی و استراحت مطلق طولانیمدت را تجویز کرده بودند. اما فکر غیبت از کلاس، و دلتنگی دانشآموزانی که مشتاقانه منتظر بازگشت او بودند تا از فراز و نشیبهای تاریخ، قهرمانان بیاموزند برایش تحملناپذیر بود. شاگردانش، دلتنگ شیوه تدریس منحصر به فرد او، بارها با او تماس میگرفتند و التماس میکردند که برگردد.
سرانجام، تختی در گوشهی کلاس درس گذاشته شد. معصومه خوشکام، با کمر بیمار و بدن خسته، روی همان تخت دراز کشید و از همانجا به تدریس ادامه داد. لبخند همیشه بر لبانش بود؛ لبخندی که گواهی بر عشق بیحد و حصرش به تعلیم و تربیت بود. او، در میان درد و رنج جسمی، با همان شور و حرارت همیشگی، فصلهای تاریخ را ورق میزد و دانشآموزانش را به گذشته میبرد تا از آن درس بگیرند.
معصومه خوشکام، با تدریس بر تخت بیماری، نه فقط تاریخ، که فصل جدیدی از ایثار و تعهد را به شاگردانش آموخت. او ثابت کرد که عشق به معلمی، میتواند بر هر درد و رنجی غلبه کند[3].
سید احسان موسوی؛ سفیر امید برای شاگردی از جنس رنج
سال ۱۳۸۹، روستای میرآباد ریگان. سید احسان موسوی، معلم کلاس اول دبستان ۲۲ بهمن، متوجه غیبتهای مکرر و مشکل راه رفتن یکی از شاگردانش، یعقوب شد. پای چپ یعقوب، دچار مشکل بود و راه رفتن را برایش به شکنجهای بدل کرده بود. احسان موسوی به خانهی یعقوب رفت. آنچه دید، قلبش را فشرد: آلونکهی ویران، فقر مطلق و مادری تنها که بار سنگین زندگی را به دوش میکشید. پدر فوت کرده بود. دو برادر یعقوب نیز به جراحیهای فوری نیاز داشتند.
این صحنه، احسان موسوی را تکان داد. او نمیتوانست بیتفاوت باشد. با مدیر و همکارش، خانوادهی یعقوب را در سازمان بهزیستی ثبتنام کرد. آنها را به موسسهی خیریهی امید در تهران ارجاع دادند. اما این تازه آغاز راه بود. احسان موسوی، با همت و از خودگذشتگی بینظیر، بارها از جیب خود هزینه کرد. با تلاش بیوقفه، سرانجام زمینهی جراحی پای یعقوب را در بیمارستان فوقتخصصی کودکان فراهم آورد.
سید احسان موسوی، با ایثارگری بیوقفهی خود، نه فقط پای یعقوب را درمان کرد، بلکه به او امید به زندگی و آیندهای روشن بخشید. او ثابت کرد که معلم، تنها راهنمای دانش نیست، بلکه نوید دهنده مهر و امید در زندگی شاگردانش نیز هست[3].
در پایان، به احترام نور
این روایت، تنها قطرهای لرزان است از دریایی بیکرانه؛ دریایی که موجهایش از ایثار برخاسته و عمقش با سکوتِ نجیبِ معلمان سنجیده میشود. چگونه میتوان شکوه آنان را در واژهها گنجاند، وقتی هر واژه در برابر عظمتشان، چون شمعی کمسو در برابر خورشید میلرزد؟
آنان که بیهیاهو میآیند و بیادعا میمانند. آنان که نامشان بر سنگ مرمرها حک نمیشود، اما بر جانِ نسلها، جاودانه میگردد. معلم، تنها آموزگارِ حروف و اعداد نیست؛ او باغبانی است که در خاکِ خامِ جانها، بذرِ فهم میکارد. او فانوسی است در شبهای تردید. او پلی است میان «نمیدانم» و «میتوانم». معلم، تجلیِ صبورِ عشق است؛ عشقی که نه خسته میشود، نه منت میگذارد، نه خاموش میگردد.
هر سپیدهدم، هنگامی که آسمان هنوز ردای نیلیِ خواب بر تن دارد، معلم، پیش از خورشید بیدار میشود. دلش روشنتر از صبح، و نگاهش گرمتر از اولین پرتو نور است. قدم بر راهی میگذارد که شاید فرشِ گل نباشد، اما مقصدش، باغی است که در آن، آینده جوانه میزند.
او به دنبال تشویقِ طوفانی نیست، به دنبال تندیسهای زرین و لوحهای تقدیر نیست؛ پاداشش، برقِ فهم در چشمان شاگردی است که ناگهان جهان را روشنتر میبیند.
وقتی کودکی برای نخستین بار، واژهای را درست میخواند، وقتی نوجوانی جرئت میکند رؤیایی بزرگتر از ترسهایش داشته باشد، وقتی دستی لرزان، قلم را با اطمینان میگیرد؛ در همان لحظه، معلم به آرزویش رسیده است.
چه بسیار قامتهایی که خم شدند، تا ستونِ فردای ما راست بایستد. چه بسیار دلهایی که شکستند، تا دلِ شاگردی نشکند. چه بسیار شبهایی که چراغی کوچک بر میزی ساده روشن ماند، تا ذهنی در تاریکی نماند. عرقِ پیشانیشان، چون بارانی بیصدا بر خاک این سرزمین چکید، و از آن باران، جنگلهایی از آگاهی رویید. آنان واژه نمیآموزند؛ آنها شهامت میآموزند.
فقط فرمول یاد نمیدهند؛ راهِ ایستادن در برابر طوفان را نشان میدهند. تنها تاریخ را روایت نمیکنند؛ خود، بخشی از تاریخِ نجیب این خاکاند.
در کلاسهای سادهای که شاید به دیوارهایش رنگی نمانده، روی نیمکتهای چوبیِ کهنه،
فرزندانِ آیندهی اندیشه مینشینند. و در میان صدای گچ بر تخته، سرنوشتهایی آرامآرام شکل میگیرد. گاهی صدایشان خسته میشود، اما امیدشان هرگز. گاهی دلشان میگیرد، اما لبخندشان پناهِ کودکی میشودکه جهان را هنوز بیرحم یافته است.
معلم، شمعی نیست که فقط بسوزد؛ او خورشیدی است که حتی در پسِ ابرها، باز هم جهان را گرم نگه میدارد.
به احترام دستهایی که گچ سفیدشان، سپیدیِ فردا را نوشت؛ به حرمت نگاههایی که اشک را پنهان کردند تا اعتماد را بیافرینند؛ به یاد نامهایی که شاید در کتابها نیامد، اما در قلبها جا گرفت؛ سر تعظیم فرود میآوریم. زیرا حقیقتی ساده اما جاودانه وجود دارد: تا معلم هست،
چراغی در این خانه روشن است. تا معلم هست، هیچ شبی آنقدر تاریک نیست که سپیده نیاید.
و تا امید نفس میکشد، زندگی، چون رودخانهای خروشان، از دلِ سنگها عبور خواهد کرد
و به دریا خواهد رسید.
-----------------------------
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
منابع
[1] . خبرگزاری پانا؛(5 اردیبهشت 1405). معلمی که خانهاش را کلاس درس کرد. برگرفته از https://www.pana.ir/fa/tiny/news-1690966
[2] . اقتصاد آنلاین؛( 28 آذر 1395). معلم فداکار: صورت شین آبادیها برایم تداعی شد.
[3] . رکنا؛( 11 دی 1404). 12 معلم که فداکاریهای بزرگی داشتند/ از مرگهای تلخ تا سوختگیهای شدید.

۱. از توهین به افراد، قومیتها و نژادها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهامزنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیامها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود لیزنا را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمانها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.