کد خبر: 37639
تاریخ انتشار: شنبه, 12 آبان 1397 - 12:40
ایمیل
چاپ

داخلی

»

مطالب کتابداری

»

گاهی دور گاهی نزدیک

سفر  از  کتابداری  به کتابخوانی

منبع : لیزنا
خدیجه نگهداری
سفر  از  کتابداری  به کتابخوانی

(لیزنا: گاهی دور/ گاهی نزدیک 220): خدیجه نگهداری، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت اطلاعات دانشگاه خوارزمی: وارد دانشگاه شدم پذیرفته شده در رشته ی کتابداری و اطلاع رسانی. تا آن زمان هیچ تصوری از این رشته نداشتم. تنها چیزی که از کتابداری یادم بود برمیگشت به سنین ده یازده سالگی، یک برنامه ی تلویزیونی را تماشا کردم که یک کتابدار نمونه و مهم را دعوت کرده بودند.

از اسم رشته مشخص بود با کتاب و کتابخانه پیوند خورده- هرچند که با ورود به دانشگاه متوجه شدم قرار است نام رشته عوض شود-

کتاب که مفهوم زیاد پیچیده ای برایم نداشت و به جز قرآن کریم و کتابهای درسی و یک جلد گلستان سعدی تا آن موقع کتاب خاصی نخوانده بودم –که این آخری را بی نهایت دوست داشتم و شعرهایش جان میداد برای تمرین خط با سرمشقهایی خواهرم-

اما کتابخانه،  تنها کتابخانه ای هم که تا قبل از ورود به کتابخانه ی دانشگاه دیده بودم یک اتاق با چند  قفسه پر از کتابهای کهنه  در دبیرستانمان بود که همیشه در قفسه ها قفل بود و از پشت شیشه ی انها  هم چیز خاصی توجهت را جلب نمیکرد که بخواهی بروی سراغشان.

اما با ورود به کتابخانه ی دانشگاه برای گذراندن درس مرجع شناسی، تازه متوجه حجم جهالت و نادانی خودم میشدم. کلا فکر می کنم آدم تا به کتابخانه نرود و ان همه کتاب و مجله  و ... را یکجا نبیند که هزار سال هم عمر داشته باشد نمیتواند همه آن ها را فقط یک بار بخواند، به حجم نادانی خود پی نمی برد.

درسها که پیش می رفت  بیشتر از ارزش  و قدمت کتاب و کتابخانه می شنیدم. همه چیز برایم جالب بود. دنیای کاغذی ای که هیچوقت  به آن توجهی نمی کردم و حالا باید ساعتها و روزها درباره ی آن می شنیدم و میخواندم، از جلد و عنوان و ناشرش گرفته تا  محتوا و موضوعش. همه چیز مثل یک خواب بود یا شاید هم تا قبل از آن خواب بودم و تازه داشتم بیدار میشدم.

حالا بعد از گذشت چند ترم خیلی چیزها یاد گرفته بودم

یاد گرفته بودم که کتابخانه ها انواع و اقسام دارند کتابها هم همینطور، در ساده ترین حالت  می توانستی کتابها را به دو دسته ی جلد شومیز و گالینگور تقسیم کنی و در تخصصی ترین حالت از A  تا Z  برایشان موضوع تعریف کنی.

کارآموزی را که در کتابخانه ای عمومی شروع میکنی قضیه فرق می کند. بچه  دبستانی ها که به کتابخانه می آمدند غبطه میخوردم که چرا من زمانی که به سن و سال اینها بودم، چنین جایی را نمیشناختم.

با خودم فکر کردم اصلا چرا من فقط باید این همه کتاب را فهرست نویسی کنم، مرتب کنم و در قفسه بچینم! چطور است یکی از آنها را بردارم و کمی بخوانم. اول رفتم سراغ رده ی 100 نگاهی انداختم چیزی توجهم را جلب نکرد همینطور رفتم تا به رده ی 800 رسیدم، خودش بود، عنوانها و پدیدآورانی را که کم و بیش از درس مورد علاقه ی مدرسه یعنی ادبیات فارسی  به یا داشتم اینجا می توانستم ببینم. یکی را برداشتم و شروع به ورق زدن کردم که صدایم کردند بیا بخش امانت شلوغ است و به کمک احتیاج داریم. با شروع کارآموزی برای اولین بار به عضویت کتابخانه ی عمومی در آمده بودم و عصر آن روز بعد از پایان کارآموزی برای اولین بار کتاب از کتابخانه امانت گرفتم و آن را  با خودم بردم.

سر شب شروع کردم به خواندن کتاب، تا نیمه های شب تا نیمه ی کتاب را خواندم که دیگر خواب امانم نداد صبح هم به محض بیدار شدن، "چشم هایش" را در دست گرفتم. بعد از گذشت چند ساعت بالاخره تمام شد. با خودم فکر کردم: یعنی چند نفر دیگر مثل بزرگ علوی از این شاهکار ها خلق کرده اند و من از وجودشان بی اطلاع هستم؟! چقدر احساس عقب ماندگی به من دست داده بود. اگر نگویم از کاروان دانایی اما حداقل این بود که از کاروان کتابخوانی خیلی عقب مانده بودم.

من آن شب را  در چشمهایش سیر کردم دلم میخواست به همه بگویم  که این  چشمها از آن کیست. دلم میخواست از سفر هیجان انگیزم با دوستان و اطرافیانم صحبت کنم -این احساس را بعد از خواندن هر کتاب و دیدن هر فیلمی دارم- دلم میخواست باز هم سفر کنم. دیگر نباید از قافله عقب می ماندم.

گاهی فکر می کنم منظور شاعر از "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی" شاید تنها این نبوده که کوله بار سفر ببندی و از این شهر به آن شهر از این دیار به آن دیار بروی، شاید منظور شاعر از "سفر"، "سفر[1]" بوده اما برای اینکه به زیبایی کلامش بیفزاید آن را با فتحه به روی "س" نوشته یا شاید هم ایهام داشته باشد و بتوان هر دو جور آن را خواند و هر دو برای پختگی لازم باشد.

من که فکر می کنم خواندن کتاب داستان به سفر با اتومبیل شخصی می ماند، همانقدر جذاب همانقدر هیچان انگیز.  هر جا که دلت خواست می ایستی چادر میزنی  استراحت می کنی و باز راه میفتی، چون راه طولانی ای در پیش داری.

شعر خواندن مثل پرواز با هواپیماست، همانقدر سریع همانقدر رویایی. زود به مقصد می رسی اما بین راه نمیتوان ایستاد و نفسی تازه کرد، قشنگیش هم به همین است.

کتاب های تاریخی حداقل برای من  که مثل سفر با اتوبوس خسته کننده استُ

سفر با قطار هم که مثل خواندن کتابهای قطور چند جلدی می ماند.

من که عاشق سفر با هواپیما و اتومبیل شخصی هستم شما را نمی دانم!

سفر خوشی برایتان آرزومندم

  


[1] در لغت نامه ی دهخدا  ذیل واژه ی "سفر" آمده است: ] سِ[ کتاب. (غیاث) (دهار) (زمخشری). کتاب بزرگ. 0منتهی الارب) (آنندراج):

شه حسام الدین که نور انجمن است/ طالب آغاز سفر پنجم است (مولوی)

رفت عیسی در هیکل کنشت و پند میداد، یهودیان عجب می ماندند و می گفتند این سفره از کجا داند...

Andayesh
|
Iran
|
1397/08/22 - 20:23
0
0
درود بر شما
از ماجراجویی های سفر و سفرهای زیبایت ، نهایت لذت را ببرید و برایتان خیلی خوشحالم.
خوشحالم که از دانشجوی گرامی ام یاد می گیرم.
فاطمه نگهداری
|
Iran
|
1397/08/15 - 21:07
0
1
متن بسیار زیبا ودلنشینی بود عزیزم.من نیز ازاین سفر لذت بردم برایت ارزوی موفقیت میکنم.
بهار
|
Cyprus
|
1397/08/15 - 14:53
0
3
سلام به همه عزیزان و ممنون بابت به اشتراک گذاشتن مطلب زیبای این دوست عزیز.
من هم کتابدارم و هم کتابخوان و خیلی از این سفرها رفته ام. سفر اخیرم اگر نگویم بی نظیر به جرات میتوانم بگویم کم نظیر بود.
کلیدر، محمود دولت آبادی.
حتما این سفر رو برید عزیران.
کتابدار شیرازی
|
Iran
|
1397/08/14 - 21:52
0
1
بعد از سالها ی مطلب جمع و جور و در واقع یک خلاصه کامل خواندندم احسنت بر شما
لطف اله
|
Iran
|
1397/08/13 - 09:56
0
2
باشماهم سفرشدم خیلی سفرخوبی بود.بسیارعالی
یوسفعلی
|
United Kingdom
|
1397/08/13 - 09:48
0
2
متن خیلی زیبا و جالب بود. تشبیهات زیبایی به کار گرفته بودید. روایت بسیار قشنگی از کتاب و کتابداری بیان کردید. موفق باشید.
صراف زاده
|
Germany
|
1397/08/12 - 22:14
0
2
چه سفر خیال انگیزی...از کتابداری به کتابخوانی. درود بر شما...
کتابدار شرقی
|
iran
|
1397/08/12 - 13:52
0
2
استاد خوب مون سرکار خانم آبام ( خدایشان نگهدار باد) یه چیز خوب یادمون دادن:
« بخوان
بیندیش
بنویس »

خانم نگهداری عزیز آرزو می کنم همیشه در سفر باشید
من هم لذت خواندن را با کتابداری درک کردم
ایمان نریمانی
|
Russia
|
1397/08/12 - 12:51
0
3
بسیار عالی و دلنشین بود. این حس را من هم دقیقا داشتم. شبیه حسی که جودی ابوت زمانی که به دانشگاه رفت داشت در حالی که حتی اثار شکسپیر را نخوانده بود! من همیشه میگویم اگرتنها فایده این رشته همین کتابخوان کردن من بوده باشد کافی است!
خواهشمند است جهت تسهیل ارتباط خود با لیزنا، در هنگام ارسال پیام نکات ذیل را در نظر داشته باشید:
۱. از توهین به افراد، قومیت‌ها و نژاد‌ها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهام‌زنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیام‌ها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود لیزنا را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمان‌ها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.
نام:
ایمیل:
* نظر: