کد خبر: 42055
تاریخ انتشار: شنبه, 04 مرداد 1399 - 08:55

داخلی

»

گاهی دور، گاهی نزدیک

میشه یه کتاب خوب بهم معرفی کنید؟

منبع : لیزنا
ایمان نریمانی
میشه یه کتاب خوب بهم معرفی کنید؟

(لیزنا، گاهی دور/ گاهی نزدیک 284): ایمان نریمانی، کارشناس ارشد علم اطلاعات و دانش شناسی:  تقریبا 15 سالی هست که مشتری ثابت ویدیو کلوپ محلمان هستم. البته الان 8 سالی می‌شود که مغازه‌شان آمده همین پایین خانه خودمان. صاحبانش دو برادر هستند که یکیشان میانسال است و دیگری جوانتر.  بار اصلی کار‌‌های کلوپ هم بر دوش همان برادر جوان است که فیلم بازی است برای خودش. اینکه می‌گویم فیلم باز یعنی اینطور که هر فیلمی که برایشان می آید، شب قبلش آن را دیده و سی دی اش را رایت کرده و می آورد کلوپ برای مشتریانش. تقریبا ذائقه مشتریان ثابتش را هم می داند و نیازی نیست که هر بار به او یادآوری کنم که یک فیلم اکشنی میخوام که البته خیلی تخیلی نباشد و داستان خوبی داشته باشد و اگر کمی دستمایه کمدی هم داشته باشد که چه بهتر! معمولا چند فیلم می‌گذارد جلویم و شروع می‌کند به توضیح دادن که هر کدامشان چطوری هستند. و کمتر پیش می‌آید که فیلم هایی که معرفی می‌کند، آنطور که میخواهم نباشد. شاید به همین علت است که در همه این سال ها و با وجود سایت‌های دانلود فیلم و البته ویدیوکلوپ های اینترنتی جدید نظیر فیلمو و نماوا، از رونق کارش کم نشده است.

بدون شک یکی از وظایف مهم ما به عنوان کتابدار در کتابخانه، مشاوره خواندن است. اینکه کتاب‌ها را خوانده باشیم تا بتوانیم مشاوره خواندن بدهیم و کاربرانمان را مشتاق کنیم برای گرفتن کتاب پیشنهادی بعدی. این داستان مشاوره خواندن آنقدر جدی است که کسب و کار های نوپایی مثل جیره کتاب راه افتادند که فقط کارشان همین است که سلیقه شما را بفهمند و بهتان کتاب معرفی کنند و مشتریان خاص خودشان را هم دارند.

برای آنکه بتوانیم مشاوران خوبی برای کاربرانمان باشیم و بهتر به آنها کتاب معرفی کنیم در درجه اول بهتر است که خودمان اهل کتاب خواندن باشیم. مدتی پیش هدایت الله بهبودی میهمان برنامه کتاب باز بود. وقتی سروش صحت از او پرسید که چه مطالبی و در چه حوزه‌هایی مطالعه می‌کند پاسخ داد که مطالعه با توجه به هدف آن، می تواند جنبه‌های مختلفی داشته باشد؛ مطالعه برای سرگرمی، برای لذت و یا مطالعه به عنوان ابزار کار. بهبودی توضیح داد که برای مثال اخیرا برای کاری، مجبور شده است که شماره های چهار سال از یکی از روزنامه های دوران قاجار را مطالعه کند، درحالی که هیچ لذتی از آن نمی برد. به عبارت دیگر او می‌گوید که گاهی مجبور است مطالبی را که مطالعه می‌کند که مورد علاقه‌اش نیست و اساسا اگر دست خودش بود هیچ وقت آنها را نمی‌خواند یا احتمالا از چند فرسخیشان هم رد نمی شد؛ اما به واسطه کارش باید در آن زمینه مطالعاتی داشته باشد. پس می‌شود گفت که کتاب خواندن برای ما کتابداران هم ابزار کار محسوب می‌شود. البته همانطور که در کتاب «چگونه درباره کتاب‌هایی که نخوانده ایم حرف بزنیم» گفته شده، ما نمی‌توانیم همه کتاب ها را بخوانیم و با انتخاب یک کتاب، عملا انگار که کتاب های دیگر را کنار گذاشته‌ایم؛ پس کتابداران می‌توانند تنها به تورق کردن کتاب‌ها و آشنایی با ایده اصلی آنها بسنده کنند.

با این حال ظاهرا در کتابخانه‌ها خیلی این موضوع جدی گرفته نمی‌شود. البته این هم بستگی به علاقه کتابدار به کارش دارد و اینکه چقدر خودش اهل مطالعه است؛ و خب طبیعی هست که مثل هر شغل دیگری در کار ما هم هستند افرادی که از اساس با این کار بیگانه اند. البته این موضوع در همه کتابخانه‌ها مهم است اما به نظر من در کتابخانه‌های عمومی اهمیتش بیشتر هم می‌شود. مخصوصا در مورد کتاب‌های با موضوعات عمومی‌تر و همه پسند‌تر مثل رمان، داستان، روانشناسی موفقیت و فلسفه و... و آنقدر جدی است که حتی اگر خودتان از چشم کاربران قایم کنید؛ می‌آیند سراغتان و از شما می‌خواهند که یک کتاب خوب بهشان معرفی کنید!

خلاصه که من هم اوایل خیلی در این مخمصه گرفتار شدم و چون نمی توانستم بهشان بگویم این وظیفه من نیست و همه کتاب‌هایمان خوب است برو یکی را بردار! کم کم فهمیدم باید مسلح باشم. این شد که میز کتاب های پرمخاطب و نمایشگاه‌های روی در و دیوار کتابخانه را با کتاب‌های خوب (که خیلی‌هایشان را هم نخوانده بودم اما در مورد آنها شنیده بودم) و پرفروش‌های نشر پر می‌کردم که اگر پرسیدند به سمت آنها راهنمایشان کنم ( انصافا همین کار را هم بعضی ها نمی‌کنند) اما خیلی افاقه نکرد چون آنها یک قدم جلوتر می آمدند و می‌گفتند خب داستان این چیست؟ این در مورد چیه؟ و از همه بدتر اینکه خودتان اینو خوندید!؟ من هم چون نمی‌توانستم دروغ بگویم و حتی اگر می‌خواستم بگویم احتمال اینکه لو بروم زیاد بود معمولا راستش را می گفتم و کلی خجالت می کشیدم. برای همین این بار آمدم و لابه‌لای این کتاب‌های پر‌مخاطب آنهایی را که خودم خوانده بودم را هم گذاشتم. حالا دیگر اعتماد به نفسم بیشتر شده بود و اگر می‌پرسیدند با سری بلند می‌گفتم بله اینها هستند که این داستانش اینگونه است و...

اوضاع کمی بهتر شد اما هر چه جلوتر می‌رفتم به پیچیدگی‌های جدیدی می‌رسیدم. مثل اینکه سلیقه افراد در کتاب خواندن گاهی خیلی متفاوت است. مثلا کتابی که من عاشقش بودم و با کلی ذوق و شوق برای کاربر توصیف می‌کردم را سری بعد می‌آورد و میگفت اصلا خوب نبود! و تصور کنید که چقدر سخت است که کسی صاف صاف توی چشمانتان نگاه کند و به کتاب مورد علاقه تان بدو بیراه بگوید! یا اینکه معرفی کتاب با توجه به سن و جنسیت کمی فرق می‌کند. مثلا زنان خانه دار معمولا داستان‌های فارسی و عاشقانه خیلی دوست دارند و به همان نسبت اگه بهترین کتاب خارجی را هم بهشان معرفی کنی خوششان نمی‌آید و می‌روند سراغ همان میم مودب‌پور خودشان! البته این وسط کم هم نبودند افرادی که از کتاب‌هایی که معرفی می‌کردم راضی بودند و دفعه بعد هم صاف می‌آمدند سراغ خودم که یکی دیگه تو همین مایه‌ها چی سراغ داری؟!

و خلاصه بعد از یک مدت میز پرامانت‌هایمان که فقط اسمش پر امانت‌ها بود و معمولا براساس سلیقه خودمان پرش می‌کردیم رونق خوبی گرفت انقدر که روزی دو سه بار خالی می‌شد و دوباره با کتاب‌های خوب پرش میکردیم. اما همه اینها که گفتم مربوط به کاربرانی می شد که یا تازه میخواستند کتاب خوانی را شروع کنند (و جای چند سال پیش خودم بودند که تازه آمدم کتابخانه و کتابدار کتابخانه جین ایر را بهم معرفی کرد و با همان عاشق کتاب شدم) و یا آنهایی که هم سطح خودم بودند و باز هم می توانستم از پس معرفی کتاب بهشان بربیایم. ولی خدا نصیبتان نکند این کاربرانی را که خودشان خوره کتابند و انقدر خوانده اند که هر چه معرفی می کنید را حداقل 5 بار خواندند و کهنه کردند! پیشنهاد من برای این مدل کاربران این است که بهشان چیزی معرفی نکنید چون بی فایده است! بلکه بشینید پای صحبتشان و ازشان بخواهید که به شما کتاب معرفی کنند و حسابی از این گفت و گو لذت ببرید.