داخلی
»گاهی دور، گاهی نزدیک


(لیزنا: گاهی دور گاهی نزدیک 404) : سید علیرضا تقوی نژاد؛ کارشناس روابط عمومی و امور رسانه:
روایت 1: اردوی عشایری فراشبند
به نام خدای کتاب و آسمان باز
نمیدانم این چندمین اردوی کتابخوانی عشایر است که راهی آن میشوم؛ فقط میدانم هر بار، جاده برایم آشناتر و دلبستگی عمیقتر میشود. اردوها شبیه هماند، اما هیچکدام تکراری نیستند. هر منطقه قصهی خودش را دارد، هر کودک نگاه تازهای، و هر سفر یادآور این حقیقت است که کتاب، هنوز هم میتواند راهش را تا دورترین نقطهها پیدا کند.
ولی این را می دانم که فارس، مبدع طرحی شد که کتابخانه را از ساختمانهای ثابت بیرون آورد و آن را همقدم کوچ، جاده و چادر کرد. طرحی که بعدتر، الهامبخش دیگر استانها خواهد شد تا کتاب، راهش را به دل دشتها و میان جامعهی عشایری باز کند.
سهشنبه، چهاردهم بهمنماه، سفر ما از شیراز آغاز شد؛ جادهای که آرامآرام از هیاهوی شهر فاصله میگرفت و در پیچوخمهای فیروزآباد، به دل کوه و دشت میرسید. آسمان زمستانی، آبیِ شفافش را بیدریغ بر زمین پهن کرده بود و در مسیر، هرچه پیشتر میرفتیم، رنگ زندگی سادهتر و صمیمیتر میشد. از فیروزآباد که گذشتیم، جادهی فراشبند با دشتهای باز و سکوت دلنشینش، ما را به مقصدی میبرد که کتاب قرار بود مهمان چادرهای عشایری آن شود.
سفر ما به دل طبیعت گرم و صمیمی فراشبند آغاز شد؛ جایی در منطقهی عشایری «بیستمتری» که کتاب، مهمان چادرهای ساده اما پرامید شد.
چادرهای سیاه و مهربان عشایر، میان سبزی دشت و نور آفتاب، قصههای هزارسالهی زندگی کوچ را روایت میکردند.
کودکان با لباسهای محلی رنگارنگ، در دل طبیعت ایستاده بودند؛ لباسهایی که نقش و رنگشان، روایتگر هویت و اصالت بود. چهرههای معصوم و آفتابخوردهشان، پر از شوق و کنجکاوی، از همان ابتدا گرمای خاصی به اردو میبخشید. برقِ چشمها وقتی کتابها را در دست میگرفتند، یا منتظر اعلام برندهی مسابقهها بودند، نشان میداد این روز برایشان چیزی فراتر از یک برنامه عادی است.
کتابداران، با کولهباری از قصه و لبخند، به میان دانشآموزانی آمدند که مشتاقانه گرد کتابها حلقه زده بودند. نقاشی و کاردستی ،شعرو سرود،نمایش،مسابقه، جمعخوانی، قصهگویی و قصهخوانی، میان دشت و آسمان، جان تازهای گرفت و واژهها در دل طبیعت نفس کشیدند. همزمان، آموزشهای کاربردی هلالاحمر نیز با زبانی ساده و صمیمی به کودکان ارائه شد؛ دانشی برای زندگی، در کنار لذت خواندن.
اوج لطافت اردو، جایی بود که دختران نوجوان عشایری، با لباسهای محلی و صدایی زلال، آوازهای ترکی را اجرا کردند. نوای سهتار که در فضای باز دشت پیچید، موسیقی با طبیعت درآمیخت و لحظهای ناب خلق شد؛ لحظهای که فرهنگ، هنر و هویت عشایری بیواسطه شنیده و دیده میشد.
اردوی کتابخوانی عشایر، اینبار نه فقط یک برنامه فرهنگی، که یک روزِ خاطرهساز برای کودکان عشایری بود؛ روزی که با همراهی فرماندار محترم شهرستان، امام جمعه، امور عشایر، آموزشوپرورش عشایری و جمعیت هلالاحمر رنگِ همدلی گرفت.
شور و هیجان اما فقط به کتاب ختم نشد. بازیها، مسابقات و برنامههای ورزشی، خنده را مهمان لبهای بچهها کرد. شوق و ذوق گرفتن جایزهها، دویدنهای کودکانه و دستهایی که با ذوق بالا میرفت، تصویری ماندگار از یک روز شاد در دل طبیعت ساخت.
اردوی کتابخوانی عشایر فراشبند، در آن روز زمستانی، نشان داد کتاب اگر به راه بیفتد، میتواند همسفر جادهها شود؛ از شیراز تا آباده، داراب، قیروکارزین، فسا، لارستان، فراشبند، فیروزآباد،خنج، خفر، ارسنجان و ممسنی و...، و دلهایی را روشن کند که تشنهی دانستن، شادی و دیدهشدناند.
وقت بازگشت،خستگی راه بود، اما دلگرمیِ یک روز خوب، راه را کوتاهتر میکرد. جاده همان بود اما دلهایمان نه؛ چیزی از شوق کودکان و عطر کتابها با ما همسفر شده بود.
روایت ۲ : اردوی عشایر فیروزآباد
صبح روشن دیگری از دل شیراز آغاز شد؛ سفری به سمت جنوبِ مهربان فارس، به سوی سرزمینی که طبیعت و زندگی در آن هنوز با آهنگ سادگی و اصالت جاری است. مقصد، دیدار مردمانی است که در دل طبیعت زندگی میکنند و دلهایشان برای دانستن، همچون دشتهای پیش رو، گشوده و وسیع است.
در دامنههای دلانگیز فیروزآباد، آنجا که طبیعت با دستهای سخاوتمندش سبزی را بر پهنهی زمین گسترده و آسمان، سقفی بلند از آرامش بر سر زندگی عشایری کشیده است، گام نهادن در میان سیاه چادرها، سفری بود به اصالت. این دیار، تنها سرزمین کوچ و ایل نیست؛ سرزمینی است که مردمان سختکوشش در کنار پاسداری از سنتها، همواره قدر دانایی و آموزش را دانستهاند و فرزندانشان را با امید به آیندهای روشن، به مسیر علم سپردهاند.
در ادامهی سلسله اردوهای فرهنگی کتابخانههای عمومی استان فارس، پنجمین اردوی کتابخانه عشایری، روز سهشنبه ۲۱ بهمنماه، در منطقهی عشایری "ملای فهله" از توابع شهرستان فیروزآباد برگزار شد.در گسترهی همین دشتها و در دامنههای همین سرزمین، ردّ نام مردی بزرگ با آموزش و روشنایی گره خورده است؛ محمد بهمنبیگی، پدر آموزش عشایری ایران، آموزگاری که باور داشت کلید رهایی عشایر در لابهلای الفبا نهفته است. او خود در چادری میان کوچ، در حوالی لار و فیروزآباد چشم به دنیا گشود؛ گویی تقدیر چنین نوشته بود که روزی به همین دامنهها بازگردد و به جای تفنگ و چوب شبانی، گچ و تختهسیاه را به دست فرزندان ایل بسپارد.
چه بسا نسیم همین دشتهای فیروزآباد، روزگاری صدای گامهای او را شنیده باشد؛ مردی که مدرسه را همسفر کوچ کرد و دانایی را همپای ایل، از قشلاق تا ییلاق برد.وامروز، هر اردوی کتاب در میان سیاهچادرها، ادامهی همان راه روشن است.
این برنامه با حضور مدیرکل کتابخانههای عمومی استان فارس،جناب آقای فیروزی، مسئولان شهرستانی و همراهی دستگاههای همکار، میزبان حدود پنجاه نفر از دانشآموزان و مردم عزیز عشایر بود.
کودکان، با لباسهای محلی رنگارنگ و چهرههایی آمیخته با شور و کنجکاوی، گرد کتابها جمع شدند. قصهها در هوای پاک دشت جاری شد؛ گاهی لبخندی بر لبها می نشست و گاهی خیالها به پرواز درمی آمد. جمعخوانی، نقاشی، ساخت کاردستی و برنامهی «غنچههای انقلاب» حالوهوایی شبیه یک کتابخانهی زنده در دل طبیعت آفریده بود؛ کتابخانهای که دیوارهایش افق بود و سقفش آسمان.
یکی از صمیمیترین لحظهها، زمانی رقم خورد که مدیرکل کتابخانههای عمومی فارس، با پوشیدن لباس محلی عشایر، در میان کودکان نشست؛ برایشان قصه خواند، با آنها بازی کرد و قابهایی از همدلی و نزدیکی در خاطرهها ثبت شد.
در کنار برنامههای فرهنگی، ادارهی ورزش و جوانان مسابقهی طنابکشی برگزار کرد؛ جمعیت هلالاحمر آموزشهای اولیهی امدادی را ارائه داد و اورژانس اجتماعی نیز نکات ضروری ایمنی و مراقبت را به کودکان آموزش داد. و در پایان،به رسم یادبود، جوایزی ازسوی ادارهکل کتابخانههای عمومی استان فارس به دانشآموزان اهدا گردید.
درحاشیهی برنامه، نمایشگاهی از دستبافتههای عشایر برپا بود؛ نقشهایی که با حوصله و عشق، تار به تار جان گرفته بودند. رنگها، روایتگر زندگی بودند؛از سرخی شور تا آبی آرامش.ودرگوشهای از این مهماننوازی صمیمانه، بوی نان تازه در هوا پیچیده بود. بانوی عشایری، با آرامش و مهارت، وردنه را بر خمیر نرم میکشید؛ خمیری که زیر دستانش نازک و یکدست میشد. پیش از آنکه بر آتش بنشیند، نان را با حرکتی نرم میچرخاند تا آرد اضافیاش فروبریزد؛ سپس آن را بر حرارت میگذاشت تا لحظهای بعد، عطر نان داغ، گرمای خانه و زندگی را به فضا ببخشد. کنار آن، آش دوغ محلی در دیگ میجوشید؛ طعمی از سادگی، صفا و زندگی جاری در دل طبیعت.
آن روز، کتاب در کنار سنت نشست، قصه در کنار کوچ، و دانایی در کنار زندگی جاری ایل معنا گرفت. پنجمین اردوی کتابخانه عشایری، نه فقط یک برنامه فرهنگی، که پلی بود میان فرهنگ مکتوب و فرهنگ زیست؛ گامی دیگر در مسیر رساندن نور دانایی به دورترین نقطهها.وآنگاه که برنامه به پایان رسید و سیاهچادرها دوباره در آرامش همیشگی خود فرو رفتند، ما نیز با دلهایی گرمتر از آغاز، راه بازگشت را در پیش گرفتیم. جاده،آرام در امتداد کوه و دشت میگذشت، اما آنچه من با خود میبردم تنها تصویر چند قاب عکس در دوربین همراهم نبود؛عطر نان تازه،نگاههای روشن و لبخند کودکانی بود که با قصهها سفر کرده بودند،گرمای دستانی بود که کتاب را با شوق ورق زده بودند و مهربانی مردمانی که سادگی زندگیشان، معنای عمیقتری از فرهنگ و امید را یادآوری میکرد.
گویی آن روز،ما از دل ایل بخشی از صفا و اصالت آنها را با خود به شهر آوردیم. و این، زیباترین دستاورد یک سفر فرهنگی بود.



۱. از توهین به افراد، قومیتها و نژادها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهامزنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیامها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود لیزنا را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمانها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.