کد خبر: 39958
تاریخ انتشار: شنبه, 22 تیر 1398 - 08:00
ایمیل
چاپ

داخلی

»

مطالب کتابداری

»

گاهی دور گاهی نزدیک

خانم های گلم براتون کتاب آوردم!

منبع : لیزنا
مریم سپهوند
خانم های گلم براتون کتاب آوردم!

(لیزنا: گاهی دور گاهی نزیک ۲۴5): مریم سپهوند، کارشناسی ارشد علم اطلاعات و دانش شناسی از دانشگاه شهید بهشتی: واقعا که به درستی نام «بزرگترین فروشگاه متحرک جهان» را بر متروی تهران نهاده اند. به محض سوار شدن مسافرها و بسته شدن در قطار، زن هایی چمدان در دست با ماسک هایی بر چهره برای پنهان ماندن از چشم دوربین های مداربسته شروع می کنند:

-         خانم های گلم.خانم های گلم.(ترجیحاً تو دماغی و همراه با کشش حروف یکی مانده به آخر خوانده شود)

-         ببینید چی آوردم ...

-         اگه پول باهاتون نیست کارتخوان هم باهام هست.

-         خانم های گلم. خانم های گلم

از جان مرغ تا شیر آدمیزاد در مترو پیدا می شود: قاشق، چنگال، لوازم آرایش، آدامس، کیک، هندزفری، انواع باتری (قلم، نیم قلم)، لباس زیر و رو و چپ و راست و بالا و پایین، سی پی یو لپ تاپ لنووا، پیچ ماشین موزر و ... . کیفی که دستفروش های مترو حمل می کنند در حقیقت یک بوتیک فشرده شده است. آنها در کمتر از یک دقیقه مثل بلبل هزار تا ویژگی جنسهایی که می فروشند را می گویند و هر یک متر تکرار می کنند. پخش زنده پیام بازرگانی است. در مقایسه با پیام های بازرگانی تلوزیون، مانند تئاتر می ماند در مقابل فیلم.

عکس العمل مسافرها در مقابل فروشنده ها جالب است. بعضی ها با ذوق و ولع جنس ها را ورانداز می کنند و سر دوراهی وسوسه خریدن یا نخریدن بالاخره تسلیم می شوند و خرید می کنند. تعدادی که فرصت رفتن به بازار و خرید را ندارند، فرصت را غنیمت شمرده و اجناس مورد نیازشان را که نزد دست فروشان پیدا میکنند، خریداری می کنند. بعضی ها که خرید جنس دستفروش را معادل خرید جنس بنجل می دانند به نگاهی از گوشه چشم بسنده می کنند. بعضی ها بدون اینکه نیازی داشته باشند از دستفروش ها خرید می کنند تا در حقیقت کمک مالی به آنها کرده باشند. اما گروه آخر از مسافران کسانی هستند که با تمسخر و از بالا به پایین چنان نگاهی به دستفروش ها می اندازند، انگار فرد گناهکاری را در حین ارتکاب گناه دیده اند. اما به راستی رفتار صحیح در مقابل دستفروش های مترو چیست؟ پیرزنی که خودش به سختی توان راه رفتن دارد و در عین حال چمدانی بزرگ پر از اجناس فروشی را حمل می کند. زن فروشنده ای که سرپرست همسر از کار افتاده و دو نوه یتیمش است. زن فروشنده ای که همراه سه فرزندش دستفروشی می کند. فرزند وسطی خجالت می کشد جنسش را معرفی و بفروشد. فرزند بزرگتر به او آموزش می دهد و با سقلمه او را هل می دهد وسط میدان فروش. اگر فرضیه ای که می گوید آنها درآمد بسیار زیادی دارند درست باشد، این سوال پیش می آید که چه کسی حاضر است از صبح تا شب دائما سر پا باشد و با صدای بلند جار بزند برای معرفی و فروش جنس هایش در حالی که کیف و چمدانی سنگین حاوی اجناسش را حمل می کند؟ با فرض اینکه آنها فروشندگی را از روی علاقه انتخاب کرده باشند، این سوال پیش می آید که آیا آنها تمایل ندارند در یک مغازه شیک روی صندلی راحتی بنشینند و درحالی که در فضای مجازی غوطه ورند، منتظر مشتری باشند؟

گاهی تعداد فروشنده های مترو از تعداد مسافران نیز بیشتر می شود. در این مواقع اصولی بر دستفروشی حاکم می شود. اگر دستفروش ها خارج از قطار و روی سکوها بساط پهن کرده باشند، می توانند با صدای بلند جار بزنند و پیام بازرگانیشان را به گوش مسافران برسانند. اما اگر داخل قطار این وضعیت پیش بیاید، فروشنده ها صف می بندند، بعد از اینکه نفر اول پیام بازرگانیش را اجرا کرد و رفت، نوبت فروشنده بعدی است که وارد میدان فروش شود. اگر فروشنده ای نوبت را رعایت نکند و خارج از صف بخواهد جنسش را معرفی کند، به دلیل به وجود آمدن اختلال در صداها، مورد حمله فروشنده ای که نوبتش بوده قرار خواهد گرفت. 

دستفروش ها هر روز هم خلاقیتی جدید به خرج می دهند. قبلا فقط فروش اجناس بود؛ جدیدا سوراخ کردن و کاشت نگین در گوش، دماغ، لپ و کلا از فرق سر تا نوک پا فقط با 25 هزارتومان و کاملا بی درد، هم در مترو انجام می شود. اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، در آینده شاهد انجام عمل جراحی قلب باز، جراحی مغز و اعصاب در متروی تهران خواهیم بود.

امان از روزی که فروشنده های مترو بخواهند وارد حوزه کتاب شوند. اگر با همان ادبیاتی که بقیه اجناس را می فروشند، بخواهند کتاب و سایر متعلقات آن را بفروشند، احتمالا تبلیغاتشان اینگونه خواهد بود:

-         خانم های گلم، کنکوری تو خونه دارین، نمی دونید چطور براش انتخاب رشته کنید؟ فالنامه کنکوری حافظ براتون آوردم. پسر خودم از این کتاب استفاده کرد، الان دانشجوی ترم آخر رشته کله پزی دانشگاه هاروارده.

-         خانم های گلم قفسه های کتابخونتون نیمه پره؟ می ترسید نیمه اهل مطالعه و نیمه روشنفکر به نظر برسید؟ دکوراسیون روشنفکریتون ناقص به نظر میرسه؟ براتون پوسترهای سه بعدی کتاب آوردم. بگیرید، بچسبونید تو قفسه کتابخونتون تا پر از کتاب به نظر برسه. خیالتون راحت هیچکی نمی فهمه پوستره. چون از خودش اشعه کتاب گریزی منتشر می کنه.

-         خانم های گلم، دیگه از دانلود رایگان کتاب خسته شدین؟ درایوهای کامپیوترتون قرمز شده و داره میترکه از بس کتاب ریختین توش؟ براتون کتابهای کتابخونه کنگره رو آوردم. همه اش تو یه فلش 2 سانتی. قیمتش فقط هزارتومنه. پول نقد ندارین، کارتخوان همرام هست. کنگره رو بخر، اوهایو و بریتیش لایبرری رو اشانتیون ببر.

-         خانم های گلم شب امتحانه و باید کتابهای زیادی بخونید؟ برای نوشتن پایان نامه باید مقاله های زیادی مطالعه کنید؟ مجبورید کتاب راهنمایی رانندگی رو بخونید برای گرفتن گواهینامه، اما حوصله ندارین؟ براتون کتاب «یکبار مطالعه» آوردم. با خوندن این کتاب همه اطلاعات مورد نیازت رو به دست میاری و تا ابد دیگه نیازی به خوندن کتاب دیگه ای نیست.

-         خانم های گلم، چشمات خسته میشن موقع مطالعه؟  انگشتات خسته میشن با ورق زدن کتاب؟ براتون «کتابهای نسل جدید وای فای شونده» آوردم. بدون نیاز به خوندن. به محض خریدن این کتاب، محتواش به مغزتون منتقل میشه. نمونه اش تو مغز خودم هست.

ای کاش سازمان های حمایتی کشور آنقدر قوی عمل می کردند که نیازی به کار کردن پیرزن ها، پیرمردها، افراد ناتوان و بچه ها نبود. و ای کاش سازمان های آموزشی آنقدر قوی آموزش می دادند که هرکسی خودش می توانست با توجه به شرایط روحی، جسمانی، امکانات و محیط زندگیش در شغلی مناسب فعالیت نماید.

کتابدار
|
Iran
|
1398/04/25 - 22:54
0
0
اتفاقا همین طرحی پارسال این موقع به نهاد کتابخونه فرستادم متاسفانه رد شد . مراکز فرهنگی خوابه ارشاد خوابه همه خوابن
م ک
|
Iran
|
1398/04/24 - 07:48
2
1
خانم گلمممممممم
یادداشتت خیلی عالی بود
این است کتابداری مدنی!

البته یه سری به خیابان انقلاب گویای تحقق نگرانی شما هست.
پاسخ ها
به بهار
| Iran |
1398/05/17 - 23:39
میشه لطفا شما تعریفتون از کتابداری مدنی ارائه بفرمائید؟
بهار
| Denmark |
1398/04/30 - 00:00
شما فکر کنم تعریف کتابدار مدنی رو نمی دونید. یادداشتهای این نوشته فقط توضیح واضحات بود و بس
کتابدار
|
Iran
|
1398/04/23 - 16:04
1
1
خیلی جالب بود. فقط واقعا ایکاش کتاب هم آنقدر نیاز جامعه احساس میشد که واقعا در مترو فروش میرفت
کتابدار مترویی
|
Iran
|
1398/04/23 - 13:04
2
3
اینها که گفتید بدیهاتی است که هر روز در مترو می بینیم. پس چه نیازی به درج آن در خبرنامه لیزنا است؟

"هین سخن تازه بیار تا دو جهان تازه شود"
زنگنه
|
iran
|
1398/04/23 - 09:56
0
0
عرض سلام و ادب
ممنون خانم سپهوند. تبلیغ کتاب با ادبیات دستفروشان جالب بود. لذت بردم.
بهار
|
Iran
|
1398/04/22 - 14:35
1
3
سلام
مدتهاست هر مطلبی توی لیزنا میخونم نمایش نوشتاری یک آسیب در حوزه مطالعه و آگاهی است. واقعا چه نتیجه ای باید گرفت؟ سازمانهای مسئول در این حوزه ها به چه خوابی فرو رفته اند؟؟؟ این روزها درباره هرآسیبی هم حرف میزنی یک جمله معروف رو میشنوی: دلت خوشه ها!!! مملکت رو هواست تو چسبیدی به مطالعه و کتابخوانی و ارتقا اون!!!!
چه باید کرد واقعا؟
جشیره نژادی
|
Iran
|
1398/04/22 - 13:46
2
0
با سلام
عالی بود
خداقوت
خواهشمند است جهت تسهیل ارتباط خود با لیزنا، در هنگام ارسال پیام نکات ذیل را در نظر داشته باشید:
۱. از توهین به افراد، قومیت‌ها و نژاد‌ها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهام‌زنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیام‌ها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود لیزنا را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمان‌ها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.
نام:
ایمیل:
* نظر: